5شنبه شب.
عجب روزی بود! دیروز و امروز. همراه مادر درگیر آشپزخونه و آماده کردن کلی مایه کتلت و بسته بندی و مزه دار کردن چندتا بسته جوجه واسه هفته آینده خودم و کلی موارد شبیه این و امروز هم چیدمان بالای آشپزخونه من کلا عوض شد و به جان خودم این دفعه جای نق نیست این مدلی قشنگتره و من کارهای آشپزخونه ای رو دوست دارم البته جز ظرف شستن که همیشه هست و خوشم میاد حس کنم یه زن در جهان واقعی هستم نه یه سایه اینترنتی که همهش… مدل خستگیش یه مدلی دلچسبه. اینو بیشتر از گیج خوردن در اینترنت دوست دارم.
اینترنت. این روزها عجیب از اینترنت هم شبیه دنیای بیرون و موارد گذشته حس دلسردی میکنم. هرچی هم به خودم میگم تلقینه این حس قویتر میشه. اصلا حس و حال اینترنت رو ندارم دقیقا شبیه موارد مثبت دیروزهام که دیگه هیچ حسی بهشون در خودم نمیبینم و واقعیتش هیچ حرارتی در خودم حس نمیکنم واسه هیچ چیزشون چه حقیقی و چه مجازی و. چی شده! این روزها برعکس گذشته بعد از مدرسه شیرجه نمیرم داخل تیمتاک. کلی میگذره و عصر یا گاهی حتی شب میرم و زود هم داخل کانال بسته با مود خواب ولو میشم به کتاب خوندن. این روزها که تعطیلم بیشتر میرم تیمتاک ولی به نظر خودم اندازه گذشته نیست. نمیخوام نق بزنم فقط توصیف حس این زمانمه. یهخورده لزوم چند روز فاصله از همه چیز سنگی و کاغذی رو حس میکنم. مهلتش گیر نمیاد ولی شاید همینطوری غیبت هام از جمع رفقا و از جمعهای آنلاین بتونه یواش یواش پیشم ببره و من واقعا دیگه نمیدونم چی میخوام. اینکه همچنان داخل اینترنت تاب بخورم و واسه رفقای دنیای واقعی بهانه بتراشم یا بیخیال هر2طرف بشم و فرمون رو بچرخونم به یه طرف دیگه. هنوز نمیدونم چی میخوام ولی به نظرم در آینده ای نه چندان دور حرف حساب خودم سرم بشه. دلم تغییری رو میخواد که هرچی چشم تنگ و گشاد میکنم در جاده اینترنت و حتی در جاده واقعیت نیست. همینطور بی انتها و بی تغییر و بی منظره و یک سره رفته و رفته و رفته. حتی یک پیچ هم نداره فقط همین طوری میره و من از این یکنواخت رفتن خسته ام. عبارت سوال تکراری هی شبیه زنگ اخطار روان توی سرم صدا میکنه.
-آخرش چی؟ آخرش چی؟ آخرش چی؟
نمیفهمم من چیم شده؟ حتی حسش نیست سعی کنم خودم رو بفهمم. فقط عجیب خستم از تمام مواردی که اون بالا گفتم و دیگه حس توضیحشون نیست. من چیم شده؟
عاقبت یکی از مشقهای بزرگ و خب تقریبا بزرگم رو امروز تحویل دادم. کلی بزرگترهاش هنوز هستن ولی باید تمومشون کنم. تقاضای اداره خودم رو هم نوشتم باید فردا پرینت ازش بگیرم. این اتاق آخ خدا جای درست درمون ندارم هر دفعه باید پرینترم رو از کمد و از کاور بکشم بیرون سوارش کنم یه صفحه پرینت بگیرم دوباره ببرم بذارم سر جاش تا دفعه بعد و یه صفحه دیگه. گندش بزنن بدم میاد خب. بیخیال فردا پرینته رو میگیرم.
امروز نشستم یهخورده اوضاع یادداشتهای داخل سیستمم رو مرتب کردم. بدک نشد هرچند هنوز کار میبره ولی بدک نشد. باید یه دفترچه یادداشت واقعی جدید درست کنم قبلیه دیگه داغون شده. خدایا زمان زمان زمان خدایا زمان!
هفته تاریک لعنتی امروز کم مونده بود پرتم کنه زمین. باز هم شکر که خورده به تعطیلاتم واقعا سر کار تحملش بدجوری سخته و این دفعه حسابی جستم. تا تونل بعدی هم خدا بزرگه. شاید باز هم در برم کی میدونه؟ الان نمیخوام بهش فکر کنم. فردا قاعدتا باید شروع کنه به عقبنشینی و من هم باید شروع کنم به رو به راهتر شدن واسه شنبه. اه شنبه! هیچ خوشم نمیاد.
تیمتاکم. کانال باز ولی همه در سکوتیم. به نظرم بدم نمیاد برم رادیو میوت و مود خواب بزنم ولو بشم زیر پتو و کتابم رو بخونم. حوصله ندارم بشینم. شلوغ نیست همه بی صدا هستیم ولی من به نظرم ترجیحم رادیو میوت و مود خواب و پتوی خودم باشه.
خب سکوت کانال باز انگار تموم شد. بهانه ای به خودم برای در رفتنم. چند لحظه دیگه رضایت میدم که شوت بشم به کانال میوت. بسه. ساعت11و34دقیقه. تا بعد.
دستهها