دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا تحملم کن.

بعد از ظهر جمعه.
خدایا عجب سرده! به نظرم اون بیرون داره بارون میاد شاید هم اومده و تموم شده و حالا ماشینها از روی خیابون خیس رد میشن و این صدا درست میشه. در هر حال سرده.
فردا شنبه هست. خدایا چی میشد برف میبارید و فردا تعطیل اعلام میشد؟ اصلا حس… بسه. ولی واقعا حسش نیست حس شلوغیها و جشن احتمالی و من واسه برنامه دهه فجر به بچه هام هیچ متنی واسه اجرا ندادم. بذار واسه جشنهای دیگه سر این یکی واقعا هیچ چی بلد نیستم بنویسم.
یکی2تا از مشقهام رو نوشتم تحویل دادم. چندتا بزرگش مونده. باید بجنبم. باید بجنبم خدایا باید بجنبم.
این روزها انگار هر روزش واسم کلی آگاهی همراهش میاره. قدم به قدم که پیش میرم انگار بیشتر سر درمیارم. این لحظه عمیقا احساس میکنم هرچی پیشتر میرم آدم بزرگهای اطرافم کمتر و کمتر میشن. حس میکنم همه اطرافم پر از بچه هاییه که شاید حتی شکننده تر از شاگردهای کلاسم باشن و من تا الان به خاطر شناسنامه هاشون ازشون تصوری بزرگتر از واقعیتشون داشتم. اونها کوچولوهای خسته ای هستن که خودشون نمیدونن تا بزرگ شدن کلی راه در پیش دارن. گناهی به این خاطر متوجهشون نیست ولی الان عمیقا حس میکنم وظیفه ای که در قبالشون روی شونه هامه چقدر از چیزی که تصور میکردم سنگینتره. خدایا باید مواظب همهشون باشم اینها شبیه چینی های تزئینی با یک فوت میشکنن من واقعا دلواپسشونم لطفا کمکم کن!
و خدایا تو به کسی نمیگی میدونم که نمیگی واقعیتش یهخورده هم یواشکی دلواپس خودمم. میترسم خداجون. میترسم واسشون. واسه خودم. اگر از پسش بر نیام اگر از پس مواظبت از هر کدومشون بر نیام اونها ترک برمیدارن و خورد میشن. من خیلی میترسم. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن! و یواشکی واسه خودم هم میترسم. یواشکی. به نظرم از حالا باید یواشکی بگم. فقط به خودت. که دلواپس میشم. که بریده میشم. که خسته میشم. این گفتن ها هم میتونن چینی ها رو بشکنن. تا حالا نمیدونستم و الان میدونم. تو اما خدایی. سفتی و نشکستنی. تو چیزیت نمیشه. من سعی میکنم از حالا دیوار محکمتری واسه شکستنیهای بیشتری باشم که تا الان نمیتونستم تصور کنم درصد ضربه پذیریشون چقدر از باور خودم بیشتره. ولی میشه در عوضش تو هم دیوار نزدیکتری واسه خود من باشی؟ آخه در هر حال ماهیت من که عوض نمیشه! من همون یک مشت خاک بیشتر نیستم. فقط حالا حس میکنم به طرز وحشتناکی شونه هام سنگینترن. خدایا خیلی امنیت تکیه بهت رو لازم دارم. لطفا اجازه بده حضورت رو عمیقتر بفهمم. دستت رو حضورت رو کمکت رو خیلی میخوام. آخه میدونی؟ دیگه مطمئنم هیچ جای دیگه نیست که بشه من بگم چقدر احساس بریدن میکنم. اطرافم پر از شیشه های نازکه و من نمیخوام هیچ ترکی درست کنم. دردم میاد از ترک های احتمالی. خدایا چقدر دنیای تو زیادی بزرگه و چقدر این فضای بی دیوار از نظرم تاریک و بسته هست! و چقدر من خسته ام! لطفا بغلم کن خدای مهربونم! میخوام یواشکی یهخورده همه چیز اطرافم یادم بره. اینکه هیچ نقطه امنی در اطرافم نیست. هیچ اتکایی نیست. هیچ لحظه آرامی نیست. اینجا واسه خستگی در کردن من امن نیست. امن نیست! اینجا هیچ جای اینجا امن نیست!
به نظرم واقعا داره بارون میاد. خدایا بیا یه کوچولو معجزه کن یه تعطیلی بی خطر و ضرر بده بهمون! باور کن لازمش دارم. اگر ندی هم ناشکر نیستم ولی بیا بده! خدایی خیلی خوب میشه بچه ها هم خوشحال میشن. از تصور شرکت در جشن های فردا سرم سوت میکشه لطفا واسم حلش کن من واقعا دلم میخواد امروز بدون تصور فردا و فردا بدون گرفتار شدن در شلوغی های محل کار و زندگی واقعی دسته کم سکوتم رو نگه دارم. خدایا بذار نق بزنم من واقعا خستم!
خوابم میاد. بیا من کتابم رو بزنم بخونه و یهخورده چشمم بسته بشه. شاید کمک کنه. شاید این حس بی توصیف یهخورده بره عقبتر. خدایا ببخش ولی از حالا شنونده نق زدنهام فقط تویی پس لطفا تحملم کن. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت1و52دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *