دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط بخند.

3شنبه عصر یا شب. به جهنم که نمیدونم کدومشه.
آخجون آخر هفته! یوهو!
تنها نیستم. من و مادر. فردا مدرسه در کار نیست. خدایا شکرت! این جوجه ها عجیب شدن. حس میکنم عجیب بهم بسته شدن. خدایا من نمیتونم به مهرشون جواب بدم بلد نیستم باید چه معامله ای کنم! خدایا کمکم کن خیلی خیلی افتضاحه که هر کسی حتی یک بچه محبتش رو به وجود یک نفر گره بزنه بعدش بفهمه که طرف اینهمه که تصور میکرد نبود. حسش خیلی مزخرفه خیلی. خدایا نمیخوام به این2تا همچین حسی بدم و این هیچ ربطی به خود من نداره. واقعا دلم نمیخواد2تا بچه همچین تجربه نکبتی داشته باشن. نمیخوام در بزرگسالیشون یادآور همچین حسی واسشون باشم. خدایا! کمکم کن!
باید برم بیرون خدایا باید از خونه برم بیرون. چندتا چیزمیز لازم دارم. باید واسه بچه هام یه چی جز مداد شمعی بخرم. باید واسه خودم هم چندتا چیز بخرم. خدایا باید بزنم بیرون خدایا یه کاری کن این آخر هفته بتونم برم بیروووووووووووووووووووووون خدایا باید برم بیرون باید برم بیرون وای خداجون باید برم بیرون.
اخبار مربوط به آزاد شدنم از اون کلید کزایی یواش یواش داره گسترش پیدا میکنه و البته دردسرهای حاصل از این خلاصی هم همینطور. باید چندتا جا چندتا چیز رو عوض کنم که میگن یهخورده کار میبره. هی! به جهنم که کار میبره! من کارم رو کردم. خوب کردم! باید زودتر میجنبیدم که از بس احمق شدم نجنبیدم. بذار هرچی میخواد طول بکشه من کار خودم رو کردم و آخ جون و ازینا.
اوضاع ظاهرا آرومه. توفانها فعلا گذشتن و هوا صافه. تگرگ نمیاد ابر هم نیست گرد و خاک هم دیده نمیشه. به نظرم راهش رو بلد شدم. فقط بخند. فقط منفیهای خودت رو ظاهر نکن. فقط لبخند بزن. هر جا هم لازم شد قهقهه بزن. باقی کار خودش پیش میره. دسته کم دردسر جدیدی درست نمیشه. خودتی و گیر و دار و درد و دردسر خودت. فقط بخند. همه چی آروم باقی می مونه و دیگه دلواپس بیرون از خودت هم نیستی. اون بیرون معتدل پیش میره و لازم نیست بخوایی چیزی رو درستش کنی. خاطرت جمع میشه و هوا هم صاف باقی می مونه. فقط بخند. فقط بخند! واسه حفظ آرامش اون بیرون فقط بخند. فقط… بخند!
مثل همیشه تکلیف دارم. باید برم انجامشون بدم. یعنی زمانی من بدون استرس مشقهای ننوشته در باقی عمرم خواهم داشت؟ نکنه دیگه نباشه؟ خدایا کمکم کن!
عجب هفته ای بود بچه ها ناکارم کردن. چی میشه شنبه رو تعطیل اعلام کنن؟ هوممم. بیخیال. فردا قرار نیست برم سر کار. شاید مادرم بخواد همراهش برم جای دیگه. اداره و بانک واسه اصلاح حساب هام و نمیدونم کجا. شاید هم نخواد ولی در هر حال فردا قرار نیست برم سر کار. دور از مدرسه و دور از بچه ها و دور از اون کتابهای مسخره و دور از همه این موارد کزایی. آخ جون.
ساعت از6گذشت. باید برم سر گرفت و گیرهام بلکه این آخر هفته به یک جایی برسونمشون. خدایا لطفا یه هل بده باور کن خسته شدم اینجا که میشه بگم اینجا فقط تویی گفتنش گرفتاریم رو زیاد نمیکنه به جان خودم خستم بدجوری خستم دارم نصف میشم قربون دستت بیا یه هل بده بذار یهخورده نفسم بالا بیاد!
دیرم میشه. ساعت6و6دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *