جمعه شب.
فردا شنبه هست ولی خدایا21بهمنه پسفردا هم1شنبه و تعطیله خب چی میشه اگر اعلام کنن فردا تعطیله؟ خداجونم لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا خدایا باور کن خیلی خیلی خیلی آخ کاش بشه همین الان بگن خدایی خیلی لازمش دارم خیلی!
ترجمه این متنه خیلی بهم سخت گذشت. البته تقصیر خودمه. ترجمه خودم رو البته واسه انجامش از گوگل هم کمک گرفتم یه سری کلمه و چندتا جمله رو واقعا اگر نمیپرسیدم اشتباه مینوشتم ولی در هر حال امروز به بارد نشونش دادم گفتم از1تا20بهم نمره بده. بهم18داد. خدایا ای کاش اینهمه به خودم نامطمئن نبودم! استرس ضعیف شدن مهارت زبانم داره پدرم رو درمیاره!
تمام این آخر هفته… خیلی تاریک بود. خدایا شبی شبیه3شب پیش ما رو واسه هیچ کافری نخواه!
دایی مهدی دوباره رفت بیمارستان. کرونای لعنتی عاقبت دستش بهش رسید و سوار بیماریش شد و… آب بدنش همینطور میرفت و هیچ چی توی معدهش نمی موند. مادرم دیدش و میگفت انگار از قبر در اومده. بعدش هم که بدتر شد و بردنش بیمارستان. چهارشنبه بود که صبح یه دفعه بهمون خبر دادن فشارش اومد روی6و هشیاریش رفته و سریع منتقلش کردن به سیسی یو. بعد از ظهر بود که پسر دایی گفت یه عالمه دستگاه بهش زدن. ترتیب زمان خاطرم نیست به نظرم اطراف سر شب بود که گفت رفته به کما. خدایا تمام اون شب جهنم رو بغل کرده بودم. هر تلفنی که زنگ میزد انگار زنگ اجل بود واسم. مادرم اینجا بود. تشویقش کردم قرص بخوره بخوابه. خاله ها زنگ میزدن. مادرم دلواپس بود. من حس میکردم عضلات روانم منقبضه و آماده پریدن به طرف نمیدونم چی و کجا. فقط آماده واکنش بودم و نمیدونستم چی رو و چه جوری باید حفظ میکردم. شاید مادرم. نمیدونم. آخر شب تمام جسمم درد میکرد. درد کاملا جسمی. حضور تبی کاملا جسمانی رو در اعماق استخون هام احساس میکردم که رفته رفته با نزدیک شدن نیمه شب میومد بالا و آهسته پخش میشد. مادرم هم گفت تب داره. گفتم چیزی نیست مادری از دلواپسیه. بخواب من بیدارم. خیلی وحشتناک گذشت اون شب. خدا نصیب هیچ کافری نکنه!
دردسرت ندم. رسما نابود شدیم همگیمون. امروز خبر رسید که هشیاریش یهخورده برگشته. ظاهرا ویروس دوره مهمونیش رو توی جسم بیمار دایی طی کرده و اگر دست از سرش برداره و بره امکان عمل واسه دکترها بیشتره. واقعیتش بقیه نا امید شدن اما من هنوز امیدوارم. بهشون هم گفتم. تا نفس توی قفس سینه میاد و میره من امیدوارم. اون بالا یه خدا هست که نمیشه بهش امید نداشت. خدایا! توکل به خودت! هرچی تو بخوایی! ولی من دلم دایی مهدی رو هنوز بین خودمون میخواد. خیلی میخواد خیلی. باز هم هرچی خودت صلاح میبینی ولی نق که میشه بزنم. درددل که میشه کنم. از دلتنگیم که میشه واست بگم. از دلواپسیم. از اینکه چقدر دلم گرفته از تصور رفتنش. از اینکه عصر جمعه هست و من فقط با نوشتن اینها چقدر نفسم تنگ میشه و چقدر این باریدنم این لحظه شدیده هرچند این آخری رو لازم نیست بگم تو خودت داری میبینی. خدایا! تو خدایی! هرچی تو بخوایی! ولی اگر بشه یهخورده با این اشکهای من راه بیایی خب من این عصر جمعه اینهمه صورتم خیس نمیشه. توکل به خودت. هرچی مصلحت خودته. حکمتت رو شکر. من دعا میکنم. تقاضا میکنم. ولی چه مصلحتت هم جهت با دل من باشه و چه نباشه شکر هم میکنم. خدایا بهت اعتماد دارم. میدونی که! هر پایانی واسه این قصه بخوایی من باز هم بهت اعتماد دارم. توکل به خودت. فقط خودت. فقط خودت!
یه سری از مشقهای گوش کنیم رو نوشتم ولی نه تمامش رو. واقعا تمرکز کردن وسط این قیامت دلواپسی و انتظار واسم سخت بود ولی در هر حال تونستم به یک جاهایی برسم. خدایا یه کاری دستمه که خیلی خیلی تأخیرم زشت شد اصلا هنوز بازش نکردم خدایی این هفته قرار بود کاملش کنم اولا با این ماجرای بیمارستان خدا شاهده اصلا ذهنم ذهن نبود دوما کلی کار گوش کنی داشتم و خدایا وای خداجون لطفا من باید اینو سریعتر تحویلش بدم بدجوری بد شد!
ای خدا میگم هیچ راهی نداره فردا رو تعطیل کنن؟ آخه واقعیتش من… خدایا لطفا! باور کن این تعطیلی رو میخوامش. من خیلی اینجا گرفتارم اگر بشه یه تلنگری به ذهنشون بزنی که بگن فردا لازم نیست بریم سر کار واقعا نفس راحت میکشم و خب خوشحال میشم و… چی بگم. کاره دیگه. امید همیشه خوبه شاید زد و اعلام هم کردن. آخ چه امید شیرینی!
بیخیال. چه من فردا سر کار باشم و چه نباشم، فردا هم یکی از روزهای خداست. چیزی که مال خدا باشه هم که بد نمیشه. پس در هر حال فردا روز خوبیه. ولی اگر تعطیل باشه روز خوب بهتریه خخخ.
بسه. بذار برم یهخورده نفس تازه کنم بعدش ببینم کجای داستانم. خسته شدم. دیر هم میشه. ساعت7و52دقیقه. تا بعد.
دستهها