1شنبه شب.
دایی مهدی هفته پیش رفت! ای خدا! رفت خدا! دایی مهدیه من رفت!
شنبه شب بود. از12گذشته بود. حالش بد شده بود. ما منتظر بودیم. هر لحظه تلفن زنگ میزد و میپریدیم. مادرم اینجا بود. نصفه شب تلفن ثابت خونه زنگ خورد. نمیخوام توضیحش بدم. که توی وجودم یه چیزی ریخت پایین. که یه دفعه خونه پر از صدای جیغ شد. که نمیشد من گریه کنم. که باید به مادر پریشانم آرامش میدادم. که همسایه ها از صدای جیغ ترسیدن و خیال کردن من تنهام و نصفه شب چیزیم شده و اومدن کمک. که واسشون توضیح دادم. که خانم همسایه بهم میگفت تو هم گریه کن توی خودت نگه ندار و من سکوت کرده بودم و مادرم توی بغلم بود. که مادرم حالش بد بود. که بعدش مادر رو سپردم دست کسی که بیشتر میتونست کنارش باشه و بردش بیمارستان دیدن بازمونده ها. که بعدش من مات بودم. که نصفه شب بود. که یه آهنگ غمگین بود. که ترکیدم. که داد زدم. که هوار زدم. که هنوز این اشک متوقف نشده. نمیخوام توضیحش بدم. دایی مهدیه من رفت!
نمیتونم این حس دردناک رو از دل مادرم و یواشکی از شونه های خودم بردارم که اگر عمل نمیکرد، اگر مواظب میشدن، اگر تهران مونده بود، اگر لازم نبود حرکتش بدن طرف اینجا، اگر ویروس این ویروسه لعنتی درگیرش نمیکرد، اگر قرنتینه رعایت میشد، اگر منه احمق اینهمه نفهم نبودم و اینهمه غافل، اگر عید سال پیش و سالهای پیش سر از لاک مزخرفم درآورده بودم و میرفتم دیدنش، اگر فقط یه دفعه دیگه میشد ببینمش تا بهش بگم چقدر واسه تمام اینها چه مواردی که رفعشون از دست من برنمیومد و چه اونهایی که میشد من حلشون کنم متأسفم، … خدایا! همه رفتن دیدنش جز من! مدرسه لعنتی کانون ویروسه و من ترسیدم نکنه بهش منتقل کنم و نرفتم دیدنش. بقیه رفتن دیدنش و من از دیدار آخر دریغ شدم که بهش ویروس ندم. بقیه رفتن دیدنش و ویروس دایی مهدیه منو که از زیر اون عمل وحشتناک زنده بیرون اومده بود رو درگیر کرد و عاقبت بردش. خدایا! هرچی میبارم واسه چی تموم نمیشه! از شنبه شب گذشته همینطور میبارم و هنوز هست. پس کی تموم میشه من تموم شدم از بس باریدم! خدایا! پس واسه چی تموم نمیشه! این حس سیاه واسه چی تموم نمیشه!
حالا خودمم و خاطره ها و درد غفلت از برآورده کردن آرزوهای کوچولوی دایی مهدی که از دستم برمیومد و من نفهمیدم و یه بسته شکلات. خدایا! طرفش که میرم سینم میخواد بترکه. بسته شکلاتش رو ندادم بهش! مادرم میگه بازش کن بخور واسش دعا کن. درست میگه ولی حس میکنم با باز کردنش قلبم میترکه خدا! نمیتونم بازش کنم. مال داییه. بسته شکلات دایی مهدیه! خدایا قربون حکمتت برم آخه واسه چی؟ تمام امید خودش تمام انتظار من تمام زحمتهای پسر جوونش رو با این حکمی که دادی خاک کردی! ای کاش میشد دسته کم یه سال دیگه می موند یهخورده از بیمارستان مرخص میشد یهخورده زندگی میکرد یهخورده خوشبخت بود یهخورده من مهلت داشتم که تلافی کنم یهخورده دستم بهش میرسید بسته شکلاتش رو بدم بهش. خدا ای خدای من! دارم توی دردم خفه میشم. واسه چی تموم نمیشه؟
این آخر هفته باید بریم گلستان. ما واسه مرده کلی مراسم داریم و بیخیال زنده هامونیم. ختم اول. سوم. هفتم. 5شنبه اول. پانزده. چهل. سال. خدایا! دایی زنده که بود دلش میخواست بیشتر با هم باشیم. بیشتر بریم خونش. بیشتر دور هم باشیم بیشتر دورش باشیم. خدایا! دلم داره میترکه! مرگ حقه هیچ کسی روی خاکت ابدی نشده که ما دومیش باشیم. همه زمانش که برسه میریم. امروز دایی رفت شاید امشب نوبت خودم باشه. ولی میدونی؟ خیلی چیزها توی این قصه منو عذاب میدن. چیزهایی که تو تمامشون رو میدونی و من نفس ندارم اینجا بنویسمشون. شاید یه زمانی بتونم ولی نه الان. نه امشب. نه این لحظه. آخ خدا خفه میشم. خدایا خفه میشم دیگه نمیتونم! تو خدایی هرچی تو بخوایی ولی خداوکیلی واقعا لازم بود این قصه رو اینهمه اینهمه تلخ تمومش کنی؟ آخه قربون مرامت برم تو ببین منو؟ به قرآن این دلم داره میترکه! آخ آتیش گرفتم خدا پس واسه چی تموم نمیشه؟ آخه واسه چی این آتیش تموم نمیشه مگه نمیگن خاک سرده! آخ خداجان آخه پس واسه چی تموم نمیشه؟
خیلی چیزها دلم میخواد بنویسم در توضیح این شبهام که دستم یاری نمیکنه و حسش نیست. توانش نیست نفسش نیست خدا! بسته شکلات دایی داخل کشوی پایینی دراور نفس رو از قفس سینم میکشه بیرون و خدایا چه دردی حس میکنم این شبها من! خدایا شکرت! حکمتت این دفعه بدجوری درد داد به تمام جونم ولی شکرت! ای کاش یه کوچولو توی این راه حکمتت با دل من همقدم میشد و نشد ولی شکرت! دارم دق میکنم از این انتهای تاریک ولی شکرت! حسرت این انتهای تلخ تا آخر عمرم در لیست بدترینهای زندگیم موندگاره ولی شکرت! خدایا مصلحتت رو شکر. خدایا حکمتت رو شکر! توکل به خودت!
حسش نیست از شلوغی بچه های محل کار و از فشار در حال افزایش خستگی هام بگم. حسش نیست از هیچ چی بگم. دلم میخواد حرف بزنم نق بزنم داد بزنم ولی نفسش نیست. شونه هام از سنگینی ناگفتنیهای ناگفته دارن خورد میشن. به کسی نمیتونم بگم. خستم از این پایان سیاه و از فشار مواردی که نمیتونم با کلام توضیحشون بدم. خدایا! حس میکنم به طرز بسیار بدی خستم! خدایا! کمکم کن!
دیگه نمیخوام بنویسم. ذهنم حس جمله بندی نداره و دستم حس نوشتن. خسته شدم. تا بعد.
دستهها