دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یلدا

شنبه صبح. سلام صبح!
حسش نیست بگم خیلی زمانه اینجا نیستم. انگار هیچ کجا نیستم. عجب بهار مزخرفی بود! دایی قبلش رفت، بیماری برادرم، و این شب! خاله هم رفت!
مدت‌ها بود از این گریه های به شدت بی صدا و به شدت خیس نداشتم. از همون ها که تمام زیر چونم خیس میشد. اونقدر که یکی از همراهان عزادار به مادرم میگفت این صورتش رو شسته یا اینها اشکه! خدایا اصلا تصور نمیکردم جای خالیش اینهمه درد داشته باشه! خدایا! میدونی؟ خالم فقط یه پیرزن کوچولوی خسته بود. میشه اجازه ندی اون طرف چیزی اذیتش کنه؟ عجب! نمیفهمم جدی اینهمه اشک از کجا میاد مگه2تا چشم فسقلی چقدر میتونن ببارن؟
خب کاریش نمیشه کرد. مرگ انتهای همه ماست. هیچ کسی تا ابد موندگار نیست ولی بعضی رفتنها خدایا بعضی رفتنها چقدر درد دارن!
اما جدا از گریه زاری بد نیست ما یهخورده عبرتبین باشیم. اگر درست ببینیم همه چیز اطرافمون پر از عبرته. حتی رفتنها. رفتن خاله و دایی خیلی متفاوت بودن. دایی رفت و یه جهان حسرت تلخ همراه با دلتنگی واسم یادگاری گذاشت که احتمالا تا آخر عمرم پاک نمیشن. خاله که رفت یه کوه دلتنگی نشست روی جای خالیش ولی هیچ ای کاشی پشت سرش روی دلم باقی نموند. من هرچی ازم برمیومد کردم. هرچی محبت بلد بودم بهش دادم و ازش گرفتم. اون میدونست که من دوستش دارم. به نظرم اونم دوستم داشت. از حضورهام خوشش میومد. به بوسه هام میخندید. خدایا چقدر تلخه نبودنت خاله! باورم نمیشه خودش و خونش و همه چیزش پر بود از خاطرات بچگی های من و مهربونی های اون. هفته به هفته خونش می موندم. دور از مادرم. من بچه بودم ولی دلتنگ نمیشدم از بس اونجا خوش میگذشت بهم. و الان که بزرگ شدم میفهمم که اون روزها چقدر ارزش داشتن! خاله آروم و صبور من! خیلی تمیز و بی صدا کجای این آسمون نشستی؟ عزیزه من؟ الان زبون خاکیهارو چقدر بلدی؟ منو میبینی؟ صدام رو میشنوی؟ دلم خیلی تنگه از نبودنت روی سردی خاک خدا! کاش هنوز بودی!
بازم که رسیدم به بارون! بحث عبرت بود! گاهی یه چیزهایی واقعا ارزش عبرت گرفتن دارن. خاله رو انگار کم شناختم. در تدفینش افرادی زار میزدن که در هیچ مراسم ختمی گریه هاشون رو ندیده بودم. از بچگی یادمه که آدمها میرفتن و ما توی ختمشون جمع میشدیم و یه سری آدمها اشک نداشتن و اون روز خودم دیدم خودم شنیدم که بلند زار میزدن. اصلا نمیدونستم. گریه هاشون از ته دل بود. تلخ بود. بلند بود. خاله آروم رفت. خیلی آروم. خیلی تمیز. از زمانی که خاطرم هست ختمها وجود داشتن. و هر ختمی که میرفتیم یه جای کار میلنگید. مثلا بازمونده ها میگفتن وای حالا فلان مورد رو چیکارش کنیم و واسه حل یه چیزهایی تکاپو داشتن. ختم خاله اصلا اینطوری نبود. این اولین ختمی بود که هیچ اگر و حالا چیکار کنیمی نداشت. همه چیز همه چیز کاملا روی روال بود. خاله پیش از رفتنش همه ناهمواریهارو صاف کرده بود. از کفن گرفته تا آب متبرک و حتی وصیت و خرجهای بعد از رفتن و مراسم و خدایا همه چیز اونقدر روون و بی مشکل پیش رفت که هنوز متحیرم. این پیرزن کوچولوی مهربون که روی اون تخت گوشه اتاقش میدیدمش چه قشنگ همه چیز رو درست کرد! مگه میشد؟ رفتنش هم آروم بود. 2یا3هفته بیمار شد. یه شب هم خیلی آروم بالهاش رو باز کرد و پرید. دختر خالم بالای سرش بود و واسمون گفت که رفتنش خیلی خیلی راحت و آرام بود. در تدفینش اونهایی که چشمی واسه دیدن داشتن میگفتن خیلی آروم خواب بود. یکی از دخترخاله ها میگفت با خودم گفتم نکنه اشتباه میکنن! نکنه زنده باشه! اشتباهی جای مرده دفنش نکنن! این شبیه مرده ها نیست! تعجبی نداشت واسم شنیدنش. خاله خوب زندگی کرد. درست روی جاده فرمان خدایی که با تمام وجود بهش اعتقاد داشت! هیچ زمانی هیچ زمانی ندیدم و نشنیدم حتی یه اوف بگه. ساکت و صبور همه چیز رو تحمل کرد. از مردن بچه جوونش بگیر تا فرمانهای شوهرش و همه چیز و همه چیز. روی خاک خوشبخت نبود ولی اگر داستان این اعتقادات درست باشن خاله نمره20گرفت و رفت. اینها رو نمیگم چون این آدم خاله منه و حالا رفته. دارم راست میگم. دایی رو هم دوست داشتم ولی در موردش این مدلی نمیگم. خاله واقعا روی خط اعتقادش زندگی کرد. باورم نمیشد کسی بتونه همه چیز رو اینهمه دقیق رعایت کنه. همهش با خودم میگفتم شدنی نیست. اینهمه سال! یک عمر زندگی! بدون غیبت! بدون نگاه منفی! بدون حتی غرغرهای زیر لب! بدون حس خشم و انتقام از اونهایی که آدم رو تا سرحد جنون حرصی میکنن و گاهی هیچ چی نمیخوایی جز اینکه یه مدلی در جواب کارهاشون یه سیخونک به روانشون بزنی و حالت جا بیاد! مگه میشه؟ اصلا شدنی نیست! ولی شد! دیدم که شد! خاله انجامش داد! خاله تونست و با تونستنش به من گفت که این هم شدنیه هرچند سخت ولی میشه. من حسود نیستم ولی… به خاله گاهی حسودیم میشه. حس میکنم شبیه کسیه که یه امتحان خیلی خیلی سخت رو موفق گذروند. چیزی شبیه آیلتس عمر که اون پیرزن کوچولوی مظلوم بی صدا و آروم به پرسشنامه هاش جواب داد و نمره بیستش رو گرفت و رفت. کار اون تموم شد. موفق شد. قبول شد! خوش به حالش! خوش به حالت خاله! عزیز صبور و مهربونم! خاله خدیجه دوست داشتنیه من! باورم نمیشه نباشی! باورم نمیشه چقدر دلم میتونه تنگ رفتنت باشه! باورم نمیشه! دلم تنگ شده واست! باورم نمیشه!
جدی من خیلی از جاده پرتم. چه جوری میشه اون مدلی زندگی کنم؟ چه جوری میشه پشت سر بذارم امتحانم رو؟ من الان45سالمه و برگه من پره از لکه و اشتباهاتی که همیشه دعا میکنم جز خدا هیچ کسی ندونه. من باید از کجا شروع کنم؟ سخته. انسان بودن سخته. تو چیکار کردی که تونستی خاله؟ بیا یادم بده! کاش میشد یادم بدی! کاش بلدش میشدم! کاش!
این روزها به خودم که میام میبینم دارم سعی میکنم. سعی میکنم زبونم پاکتر باشه. کمتر غیبت کنم. کمتر در لحظه های خشم تیز و تند بگم. کمتر اطرافیانم رو تلخ ببینم. کمتر توی سرم قضاوت کنم. کمتر بد باشم. یعنی اثر داره؟ مادرم. برمیگردم.
خب برگشتم. چی داشتم میگفتم؟ ولش کن بیخیال.
اتفاقهای تاریک در این مدت اونقدر زیاد بودن که واقعا حسش نیست در موردشون چیزی بنویسم. فقط اینکه امسال نه از عید چیزی جز شب فهمیدم نه از شروع تعطیلات نه از گذران بهار. خدایا! بدجوری سخت شده. قربون مهربونیت برم. من همچنان بهت اعتماد دارم. میدونی که! واقعا دارم. بین خودمون باشه کسی که نیست اینجا ببیندم ژست سفت گرفتن داره خیلی سخت میشه واسم. خدایا! خدای خودم! مهربونم! رفیقم! بین خودم و خودت لازم نیست من ماسک بزنم. این شب با سرما و سنگینیش داره لهم میکنه. میشه بغلم کنی؟ باور کن خیلی لازم دارم. خدایا اونقدر لازم دارم که بلد نیستم توضیحش بدم. لطفا بغلم کن. محکم بغلم کن. سفت و مطمئن بغلم کن. لازم دارم توی بغلت جا بشم. لازم دارم حسش کنم. لازم دارم در گوشم بگی بیخیال درست میشه. من اینجام. من این جمله رو به خیلیها گفتم هنوز هم دارم میگم و واقعا هرچی سعی تونستم کردم و میکنم تا درست باشه و تا هر جا ازم بربیاد واقعا هستم. و حالا یواشکی لازم دارم که تو اینو بهم بگی. خدایا! بیا سفت بغلم کن و بگو من اینجام. این خیلی اثر داره من خودم دیدم. و فقط تویی که میدونی الان چقدر این اثر رو لازمش دارم. لازم دارم که بهم بگی. بگی من اینجام. من اینجام!
بسه دیگه باید تمومش کنم. زندگی پیش میره. باید تکالیف گوش کنیم رو جمع و جور کنم. دیر میشه. باید زنده باشم هرچند اگر نجنبم زندگی کردن از خاطرم میره. شایدم رفته. نمیدونم. گاهی حس میکنم ما فقط زنده ایم. چند وقته دیگه زندگی نکردم؟ خدایا! حکمتت رو شکر! ساعت9و37دقیقه صبح شنبه19خرداد1403. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *