دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاکتوس

4شنبه صبح. نمیشه بازم بخوابم؟ نه نمیشه من قهوه میخوام بعد از چند روز نشمردم ولی خیلی گذشته و سردرد و هفته تاریک و گرفتاریها همه با هم نظم زندگیم رو نفله کردن و من الان به شدت قهوه میخوام.
حس کاکتوس بودن دارم. جدی من خیلی شبیهشم. دلم میخواد لمسش کنم. اطرافم کاکتوس نیست ولی الان بدم نمیاد یکی پیدا کنم و بهش دست بزنم. احتمالا دستم زخمی میشه ولی دلم میخواد بهش دست بزنم. دلم میخواد یواش نازش کنم و بهش بگم هی بیخیال کاکتوسها در هر جلدی که باشن شبیه خودمونن. شبیه تو شبیه من. گاهی شبیه دیشب دلم از کاکتوس بودنم میگیره. خسته و حرصی و حتی متنفر میشم. ولی معمولا چندان خیالم نیست. نه اینکه رضایت داشته باشم. فقط بهش عادت کردم. این شبها به خاطر خستگیهای پشت سر هم یهخورده نازک نارنجیتر شدم و در نتیجه از تصورش اخم میکنم ولی حالا اخم ندارم. هنوز خستم و دلگیر ولی حرصی و متنفر نیستم. ولی واقعا واسه چی اینطوریه؟ ما آدمها واسه چی همیشه اینو تکرارش میکنیم؟ دیروز یکی از خاله هام که خونه خواهر متوفای خودش مونده به مادرم زنگ زده بود گریه میکرد و میگفت روی تراس نشستیم و یه همسایه هم نیومده. گفتم این دفعه که زنگ زد بهش بگو تعجبی نداره. خاله خدیجه دیگه نیست که اونها جمع بشن. اونها به خاطر خاله میومدن. حالا دیگه دلیلی واسه اومدن ندارن. از گوشه کنار زیاد دارم میشنوم که فلان روز توی مسیر بودیم کاش میرفتیم یه سر بهش میزدیم و حالا چقدر به خاطر از دست دادن فرصتی که در فلان عصر واسه دیدنش داشتیم دلمون گرفته! واقعا ما واسه چی اینطوریم؟ یعنی واقعا توی سرمون نمی مونه که یه آدم هرچی هم سفت و ساکت باشه عاقبت یک روزی میاد که میبینیم دیگه باهامون نیست یا دلمون نمیخواد به روی خودمون بیاریم؟ زمانی که کسی هست خاطر جمعیم که طرف هست و مهلت ما واسه دیدنش بی انتهاست. یک دفعه به خودمون میاییم و میبینیم مهلت تموم شده. بعدش میشینیم میشماریم چندتا روز و دقیقه و ثانیه که میشد بیشتر همراهش باشیم و نبودیم و گریه میکنیم. از این تکرار تاریک هیچ خوشم نمیاد. خاله همیشه دوست داشت دورش پر آدم باشه. همه باشن و همه با هم باشن و باشیم. گاهی ملت میگفتن بابا ما کار و زندگی داریم نمیشه که همیشه بریم اونجا. حالا همه دلتنگن و هنوز ناباور. زندگی همون زندگیه. هنوز هم کار و زندگیها هستن. خب پس مشکل کجاست؟ مشکل ما هستیم. ما آدمهای بدی هستیم. تا زمانی که خاطرمون جمع باشه خیالمون نیست. زمانی که دیر میشه تازه میفهمیم چقدر میشد متفاوت باشیم و نبودیم. ما خیلی بدیم. اولیش خودم که هنوز از درد غیبت دایی مهدی مثل مار به خودم میپیچم. خب بذار ببینم پریسای بی معرفت لعنتی این دایی زمانی که بود سالی چند بار میدیدیش؟ زندگی سخت گرفته بود؟ گرفتار بودی؟ خب زندگی الانم سخت گرفته و تو گرفتاری. دایی هم که دیگه نیست بچسب به زندگیت دیگه! الان چه دردته؟ خاطرت جمع بود که هست و تمام؟ پس دل اون چی؟ حسش. شاید دلتنگیش. شاید انتظارش. فقط باشه دیگه بسه هان؟ حالا زمان هست یه وقتی اگر دلت خواست و حالش رو داشتی یه دستی هم به سر حس و حال اون میکشی درسته؟ حالا دیر نمیشه سلامت باشه کافیه بله؟ بیخیال که شاید دلش یهخورده ملاقات، یهخورده مهر از طرفت، یهخورده حضور یهخورده حضور لعنتی بخواد؟ خدایا ما آدمها رو از چه جنس نکبتی آفریدی که اینهمه بد شدیم؟ مگه ما از خاک نیستیم؟ خاک بخشنده. خاکی که از دلش اینهمه گیاه رنگارنگ و لطیف جوونه میزنن و میبالن و گل و درخت میشن. ما آدمها واسه چی اینهمه غافلیم؟
ظاهرا خشم دیشبم هنوز هست خیال میکردم رفته. یعنی زمانی واقعا میره؟ یه چیزی بگم؟ نمیره. میترسم به جایی برسه که خودم رو هم با خودش ببره. گاهی خیلی شدید و خیلی سرد، شدیدتر و سردتر از هر زمانی که اینجا نق میزدم، دلم بریدن میخواد. بریدن و گذشتن و پشت سر گذاشتن تمام اطرافم. میترسم زمانی برسه که یه دفعه و بدون نگاه به پشت سرم انجامش بدم. حس قشنگی نیست ولی بعید نمیبینم از خودم. کاش به اونجاها نرسه!
این شبها گاهی به شدت خودم رو توبیخ میکنم. پریسای داخل آینه هم موافقه. من اشتباهات مسخره زیاد داشتم و این آخریش واقعا مضحک بود. چی شد که من اشتباه کردم؟ واقعا چی تصور میکردم که این… چه انتظاری داشتم؟ این خیلی مسخره هست! نمیدونم چه جوری درستش کنم به نظرم به طرز وحشتناکی سخته. ولی بیخیال شایدم لازم نباشه من کاریش کنم خودش داره میره طرف درست شدن. هرچند خیلی تلخ. هرچند خیلی کند. لازم نیست من درستش کنم. بذار بقیه خودشون درستش کنن. بذار من بیحرکت بشینم تا جریان سرد و تاریک حقیقت خودش بفرستدم به جاده ای که اثری از این خطای جفنگم در ادامهش نیست. و بخند ولی مطمئنم که اون زمان هم برای اتفاقاتی که پشت سرم می افتن دلواپس خواهم بود. کاش چیزی نشه! پریسای احمق! تو واقعا خری! واقعا خری! واقعا!
بسه ساعت از8گذشت. من قهوه میخوام. میدونی؟ از داشتن این امتیاز که اراجیفم در اینجا رو جز خودم کسی اگر بخونه هم نمیفهمه لذت میبرم. کاش از دستش ندم! من لازم دارم گاهی بترکم و تا جایی که شدنیه حس هام رو هرچند نامفهوم ولی کلمه کنم. خدایا شکرت. به خاطر همه چیز. همه چیز! ساعت8و10دقیقه صبح. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *