یکشنبه شب.
سال1403تا اینجا واسه من و خونوادم تصویر کامل جهنم بود. بعد از این هم نمیدونم چی میشه. خدایا من حس نوشتنش رو ندارم ولی تو آگاهی لطفا کمکمون کن!
سکوت بعد از فریاد میاد. ورای درد. ورای همه چیز. زمانی که نفس فریاد باشه میشه نوشت. میشه نق زد. میشه فریاد زد. زمانی که نفس فریاد نیست در وادی سکوت محو میشیم. حس میکنم به مرحله سکوت رسیدم. دیگه نوشتن کمک نمیکنه. حتی اینجا. خدایا! این شب لعنتی رو از آسمون خونوادم ببر! من تحمل تماشای آزار عزیزهام رو ندارم. خدایا خودت کمک کن!
اینها به کنار. چقدر دنیای خاکی خدا مرامش کثیفه. تا حالا میدونستم ولی این شبها انگار خیلی خیلی بیشتر کثافتش رو لمس میکنم. یعنی واقعا این… خوشبختانه کسی اینجا نمیاد که بخونه. ولی اگر اومدی، اگر دیدی، اگر خوندی، از من یادگاری داشته باش! دنیای خدا برخلاف خالقش خیلی بی مرامه. تا زمانی که به درد خوردی در نظرهایی. گیر که کردی فقط بخشهای به دردخورت در نظرهاست. به درد که نخوردی، از خودت که نتونستی نگی، از شدت درد هوار دائمترو که نتونستی مهار کنی، همراه که نتونی باشی، دردت از درمون که بگذره، دیگه پاکت میکنه. تا زمانی که دوباره زنده بشی. اگر شدی که دوباره در نظری. اگر هم نشدی پشت سرتو نگاه نکن. فاتحه هم واست نمیاد. فقط برو و فراموش شو. خدایا چقدر این خاکت بی مرامه! چقدر این خاکت بی معرفته! چقدر…!
توقعی نیست یعنی نباید باشه. فقط کاش اگر پشت سر شبت صبحی بود که دوباره تونستی نفس بکشی، بلند شی، حرف بزنی، بخندی، با سر توی دیوار توجیهات توضیحنمای مسخره کوبیده نشی! این واقعا تلخه. صداقترو ترجیح میدم حتی تلخش. این مدلی شنونده با حس احمق فرض شدن دردش نمیاد.
چه نازک نارنجی شدم! خب چه انتظاری میره از خاک و مردمش! خاک اگر معرفت داشت که اینهمه عزیز خوراک سیریناپذیریش نمیشدن. خاکیها هم که حال و وضعشون مشخصه. اونم توی این دوران تاریک. ولی عبرت… چه عبرتی! من پیش از این هم، از خیلی خیلی پیش، روی هیچ قدرت موجود و ناموجودی جز خدا و خودم حساب نمیکردم. فقط حالا دیگه این حساب نکردنم حسابی عمیقتره.
بسه دیگه بیشتر از این حس نوشتن ندارم. همین4تا خطرو اگر اینجا نمینوشتم خیلی بیشتر از حالا سخت میگذشت. گاهی آدم گفتنش میاد. گاهی نوشتنش میاد. گاهی… گاهی دردش میاد. دله دیگه. تنگ میشه. میگیره. میشکنه. بیخیال. بیخیال!
قربون حکمتت برم خدا. تو حسابت جداست. بذار سر بذارم روی شونه هات تا قیامت نق بزنم. تو منو یادت نمیره. تو خسته نمیشی از دستم. از نظر تو وسط تیرگیها محو نمیشم. غیب نمیشم. پاک نمیشم. بذار توی بغلت نق بزنم. خدایا نمیتونم. نمیتونم تحمل کنم. خدایا باور کن نمیتونم. نمیدونم حکمته، تاوانه، امتحانه، هیچ چی نیست فقط اتفاقه، هرچی هست تو زورت به اصلاحش میرسه. فقط تویی که میتونی. میشه لطفا درستش کنی؟ من سفت وایستادم و به همه سفت میگم همه چی درست میشه. خدایا میدونی؟ من به حساب تو اینهمه اطمینان خرج میکنم. بیشتر هم میکنم. تو حساب میکنی مگه نه؟ خدایا! مگه نه؟ بیا امشب بهم آرامش بده. خدایی چیزی نمونده بپاشم. بیا واسم بگو که به خیر از این جهنم ردمون میکنی. به تأکیدت بدجوری احتیاج دارم. لطفا بهم بده. خدایا! کمکم کن!
بسه دیگه خسته شدم. تنها هم نیستم اگر ادامه بدم از اتاق بغلی باریدنم دیده میشه. من نمیخوام الان و اینجا ببارم. نمیخوام اونها ببینن. خدایا! فقط خودت. توکل به خودت. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و4دقیقه یکشنبه شب.
دستهها