دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هیچ.

صبح جمعه.
روزی نسبتا آرام، بیخیال ناآرومیهایی که زیر پوستش در جریانه. بقیه هر کدوم سرگرم گوشی و کامپیوتر و دنیای مجازی و هزار چیز دیگه یه گوشه مشغولن. من هم همینطور. داخل این اتاق سنگر گرفتم و شبیه بقیه مشغولم.
بیماری برادرم خونوادم رو به معنای واقعی له کرد و ما همچنان میجنگیم. این روزها همه چیز آرامتره و من با تمام اونچه از خورده های وجودم باقی مونده دعا میکنم که این آرامش دوام داشته باشه. اسم سیروز شبیه کابوس روی بیداریهام سایه انداخته و بیماری خود ایمنی و ویرانیهای وحشتناکی که به بار آورده روی تک تک نفسهام سنگینی میکنه. اما خدا همچنان هست و من همچنان بهش اعتماد دارم. نمیخوام نق بزنم. یعنی دلم میخواد ولی نفسش نیست. اونقدر خستم که حس میکنم واسه نفس بعدی باید زور بزنم. من روزهای بد در عمرم خیلی داشتم ولی واقعا هیچ کدومشون اینهمه سیاه و اینهمه سنگین نگذشتن. کاش این شب توفانی هرچه سریعتر بره و به خیر ختم بشه. نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم ولی عمیقا حس میکنم دلم توقفم رو میخواد. نباید اینطوری بگم. این ناشکریه. نباید ناشکر باشم. نباید.
تاریکی این اواخر هرچند خیلی تلخ اما واقعیتهای سرد و سختی رو واسم آشکارتر کرد که با وجود اینکه به شدت تلخ و ناخوشآیندن اما واقعیتن. واقعیتهایی که نمیشه منکرشون شد و هرچند همیشه میگفتم میشناسمشون ولی شاید هیچ زمانی اینهمه عمیق و اینهمه دقیق لمسشون نکرده بودم. این لمس اونقدر عمیق و اونقدر نزدیکه که شبیه برخورد یک چیز سمی با پوست لایه های روانم رو زخمی کرده ولی این درد انگار در خیلی موارد آگاه و بیدارم کرده و به شدت امیدوارم این بیداری درم دائمی باشه و کمک کنه برای همیشه دست از یک سری حماقتهای مخصوص خودم بردارم.
بذار یه سر به گوشیم بزنم تا یهخورده بیشتر حالم جا بیاد واسه بیشتر نوشتن.
خب گوشیبازی بسه خسته شدم. عجب وضعیتی ازم میخوان یه متنی رو از فارسی به انگلیسی ترجمه کنم خدایا من واقعا بلد نیستم این چه وضعشه! واقعیتش بلد هم اگر بودم که نیستم اصلا ذهنم متمرکز نیست این جماعت واقعا گناه دارن ولی اصلا در خودم نمیبینم که متمرکز بشم و… اه بسه.
این پست نفله 15 مرداد رو باید جمعش کنم واسه چی تموم نمیشه؟ البته اینکه خودم خیلی بالای سرش نیستم هم بی تأثیر نیست ولی… خدایا من واقعا فاصله گرفتن از همه چیز و همه چیز رو لازم دارم. خب گیریم که فاصله هم گرفتم بعدش چی؟ به چی باید بچسبم عوضش؟ به… هیچ چی. نمیدونم. نمیدونم!
کمبود خودم رو در چیزی که باید زندگی خودم میشد عمیقا حس میکنم. کمبود زندگی خودم رو در گذران خودم عمیقا حس میکنم. کمبود خیلی چیزهای دیگه رو حس میکنم که اگر نباشن مشخص نیست تا کی قادرم ادامه بدم. شاید 10 سال دیگه. شاید20 سال. شاید 40 سال. اما میدونم که فقط ادامه میدم. شبیه خوابگردهای مستی که قدمهاشون فقط پیش میره. مثل چرخهای آهنی که فقط میچرخن. جدی این دنیا چی از جونم میخواد؟ من تا جایی که در توانم بود از خودم مایه گذاشتم. از توانم. جسمم. ذهنم. روحم. از همه چیزم. واسه چی دست برنمیداره؟ واسه چی باورش نمیشه که دیگه موجودیم موجود نیست؟ هیچ در رویی هم نیست. یعنی من بلدش نیستم. یعنی حتما باید زیر خاک باشی تا همه چی تموم بشه؟ میترسم اونجا هم باز لازم بشه بلند شم و از چیزی که دیگه نیست خرج کنم تا… تا نمیدونم چی. خدایا زبون منو بلدی؟ اگه بلدی میشه بشنوی؟ میشه دیگه تمومش کنی؟ آخه مگه من همقدتم که اجازه میدی خاکت اینهمه اذیتم کنه؟ جدی تماشای این مسخره بازی چه کیفی میده بهت؟ تو که منبع مهری به همچین تماشایی رضایت میدی در حالی که منه خاکی که اصلا در برابر موجودیتت به حساب نمیام دل ندارم تماشای درد دشمنم رو ببینم چه برسه به اینکه صبورانه ببینم و کیف هم کنم. آخه این هم شد تفریح؟ اونم واسه خدایی که منبع همه چیزهای مثبته؟ واقعا که!
اوه کی ساعت12شد! باید تکلیفهای گوش کنیم رو انجام بدم. لعنتی باید انجام بدم باید انجام بدم فقط باید همیشه همه چی انجام بدم داخل اینترنت و بیرونش ولی هیچ کدوم از این انجام دادنهای لعنتی نه چیزی رو تمومش میکنن نه چیزی رو عوضش میکنن نه خودشون تموم میشن. این جاده تا کی اینهمه قراره مزخرف ادامه پیدا کنه؟ من بدجوری خستم. خدایا من بدجوری خستم. واسه چی نمیفهمی؟
بسه دیرم میشه. دیگه حس نوشتن نیست. ساعت12و5دقیقه ظهر جمعه12مرداد1403.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *