دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه بدهی شاید کوچولو.

1شنبه صبح.
مادرم دیشب رفت خونه خودش. سعی کردم متقاعدش کنم بمونه ولی موافق نبود. میگه زندگیمون باید به روالش برگرده. موافقم باید برگرده ولی مطمئن نیستم بتونه تنهایی تحمل کنه. نگرانشم. امروز برمیگرده و سعی میکنم امشب اینجا بغلدست خودم نگهش دارم.
دو روز پیش، عصر جمعه، ویران بودم. واقعا ویران. نشستم به نوشتن. چیزهای خیلی بدی نوشتم. به خودم و به خدا. زهرخندی توی ذهنم پیچید. پریسای داخل آینه تماشا میکرد. از تمام جهان متنفر بودم. نگاهش کردم.
-تو دیگه چه دردته! چی میخوایی از جونم؟
پریسای داخل آینه آشکارا زهرخند زد.
-از جونت هیچ چی نمیخوام. در این لحظه اونهمه نمی ارزی که چیزی ازت رو بخوام.
خشم داشت منفجرم میکرد. هیچ زمانی اینهمه دلم خورد کردن آینه با یه ضربه مشت جانانه رو نمیخواست. پریسای داخل آینه خندید. خندهش تلخ بود.
-میخوایی بشکنی؟ بشکن خودتم زخمی کن. به جهنم. ولی من هیچ دردیم نیست و تو اما یه دردیت هست. خودت رو ببین؟ یه روانیه کامل.
مادرم اون طرف بود. نمیشد جیغ بکشم. ولی مادرم صدای ذهنم رو نمیشنید.
-خفه شو! بله من یه دردیم هست. روانیه کاملم. تو اصلا چی میگی؟ نشستی توی شیشه و بیخیال میخندی. دنیای تو اون طرف شیشه لعنتیه. میدونی درد یعنی چی؟ میدونی سیروز یعنی چی؟ میدونی وقتی این هیولا خودش بیماری ثانویه باشه تصور بلاهایی که اصل ماجرا که اصلا درست شناخته شده نیست داره سر جسم عزیزت میاره با روان اطرافیان چه معامله ای میکنه؟ میدونی خطر یعنی چی؟ میدونی ترس از دست دادن یعنی چی؟ میدونی ناتوانی در تسکین و رفع گیر عزیز یعنی چی؟ شیشه ایه عوضی؟ تو چی میفهمی از درد داشتن؟ تو میدونی درد یعنی چی؟ میدونی یعنی چی؟
پریسای داخل آینه هم شبیه خودم بود. پر از خشم. پر از هوار.
-و به قول اون پسر توی قصه کوکو که خودت نوشتیش تو میدونی خدا یعنی چی؟ لعنتی! الان درست در همین لحظه اوضاع چه جوریه؟ بگو چه جوریه؟ اوضاع بیماری در خونواده تو در چه حاله؟
خشم مانع صداقتم نبود.
-الان… فعلا بهتره. با دارو. ولی…
پریسای داخل آینه دوباره ترکید.
-الان و مرض! از کی این اوضاع بهتره؟ هر روز داره بهتر میشه. ترس هنوز هست ولی اوضاع دسته کم ظاهرا به بدی دو ماه پیش نیست. و تو. تو! تو ناشکر نکبت همیشه معترض همیشه طلبکار از نفس افتاده روانیه لعنتی! در این مدت که اوضاع در حال بهتر شدنه شده یک بار از ته دلت بدون طلبکاری از خدایی که اونجا نشستی توی کیبوردت داری بهش چرت و پرت میگی شکرش کرده باشی؟ فقط میخوایی و میخوایی و میخوایی. چندتا شکر واقعی بهش فرستادی؟ چند دفعه توی این مدت بدون اخم شکرش کردی؟ چند دفعه همونطور که به بقیه امید میدی خودتم امید داشتی و با امید و مثبتبینی ازش خواستی؟ بیماریِ لعنتی که ظرف بالای10سال طول کشیده تا به اینجا برسه ظرف یه هفته عقبنشینی نمیکنه و تو تغییر اوضاع رو میبینی و مثل همیشه فقط معترضی. همیشه معترضی. همیشه طلبکاری. همیشه انگار خدا بهت بدهکاره. خجالت نمیکشی؟
از خشم گیج بودم. از خشم میلرزیدم. از خشم نفسم داشت میگرفت.
-احمقه شیشه ای. این سیروزه که ازش میگیم. سیروزی که خودش حاصل یه بیماریه لعنتیه که تمام اعضای داخلی رو گرفته و به هر جا دستش رسیده آسیب زده و هنوز همونجاست توی جسم عزیز من و در حال حاضر هیچ درمون کاملی واسش…
پریسای داخل آینه پر از انفجار بود.
-از کجا میدونی درمونی واسش نیست؟ بله سیروز کامل درمون نمیشه بیماری اصلی هم هنوز اونجاست و حسابی هم گند زده خب که چی؟ تو میدونی آدمها چقدر عمر میکنن؟ تو خودت. خوده لعنتیت. درگیر بیماری خود ایمنی نیستی. بیماری داخلت رو نخورده. سیروز هم نداری. هیچ مرض لعنتیه دیگه ای نداری یا نمیدونی که داری و فعلا سلامتی. برادرت یه ماه دیگه دوباره باید بره تهران دکتر. و تو واقعا چقدر مطمئنی که خودت با شرایط لعنتی که الان درش هستی، بدون بیماری بدون سیروز بدون مشکل آشکار، تا یک ماه دیگه زنده ای؟ تو یقین داری که ماه دیگه هستی؟ اصلا یقین داری که هفته دیگه، روز دیگه، ساعت دیگه رو میبینی؟ از خدا نامه گرفتی که هر کسی بیماره رو از دست میدی و خودت زنده ای و تماشا میکنی؟ هیچ تردیدی نداری که اصلا شاید خودت امشب آخرین شب عمرت نیست؟ درست نگاه کن و ببین! تو تا کی زنده ای؟
سکوت کردم. انگار توفانی از شعله از وجودم خالی میشد. هنوز صادق بودم.
-من… واقعا نمیدونم. هیچ تضمینی نیست. شاید یه اتفاقی پیش بیاد و من… اثری از رفتنم نیست ولی شاید واقعا یه چیزی بشه و من دیگه نباشم.
پریسای داخل آینه ولی خیال فروکش کردن نداشت.
-بله هیچ تضمینی نیست. شاید تو خیلی زنده نباشی که اون زمانها رو ببینی. همه زنده ها یه روزی از خاک میرن و هیچ کسی نمیدونه هر کدومشون چقدر قراره بمونن. در این لحظه تو چیزیت نیست. هیچ کدوم از اطرافیانت هم وضعیتشون اونقدر خطرناک نیست که حس کنی ممکنه فردا از دستشون بدی. پس دقیقا الان تو چه مرگته؟ اصلا تو حرف حساب لعنتیت چیه؟
سکوت کردم. درست میگفت. پریسای داخل آینه درست میگفت. حال برادرم با داروهای فعلی فعلا بهتره. خیلی هم بهتره. نمیدونم تا هفته دیگه چی میشه. نمیدونم تا همین امشب اوضاع چه جوریه ولی کی میدونه اوضاع خود من تا همین امشب چه جوریه؟ خیلیها سالم از خونه زدن بیرون و یه دفعه با یه تصادف، یه ضربه، یه سکته ناگهانی از دنیا رفتن. و اطرافیانشون بعد از سالها وقتی ماجرارو تعریف میکنن با حیرتی تلخ میگن آخه اون هیچ چیزش نبود. یک دفعه حالش بد شد و چند دقیقه بعد رفته بود. اشکها هنوز بودن ولی حالا جنسشون شاید متفاوت بود. پریسای داخل آینه دیگه زهرخند نمیزد.
-میبینی؟ تو خیلی بدی. تو مدعی اعتماد و اعتقاد به خدایی ولی در عمل با خودت و خدا صادق نبودی. میگی بهش اعتماد داری. ولی عوض اینکه ممنون این تغییرات مثبت باشی از موقتی بودنشون مثل سگ ترسیدی و داری واسه فردایی که هیچ کسی ندیده و نمیدونه اصلا چه جوریه الانت رو زهر میکنی و به خدا گیر میدی و مایه عذاب خودت و ناسپاسی به خدا میشی. واقعا خجالتآوره!
حس عجیبی داشتم. درست میگفت. من خیلی بدم. حالم همچنان بد بود خیلی بد.
-من میترسم. اگر این وضعیت…
پریسای داخل آینه به اشکهای حائل بین من و شیشه نظر انداخت.
-کی نمیترسه؟ هر لحظه ممکنه ما چیزهایی رو از دست بدیم. فقط خودمون ازش آگاه نیستیم. حالا تو عمیقتر لمسش کردی. شاید لازم باشه به جای چرت و پرت گفتن به خدا عمیقتر از پیش به درگاهش دعا کنی و به خاطر مثبتهایی که از یه ماه پیش به این طرف داره نشونت میده بیشتر شاکر باشی. موافقش نیستی؟
حس مزخرفی داشتم. مادرم صدام کرد. خاطرم نیست واسه چی. باید میرفتم. اگر سیستمم رو خاموش میکردم نوشته هام پاک میشدن. دستم روی کلید ثبت متوقف شد. پنجره رو بستم. به پرسش آیا مایلید این نوشته را ذخیره کنید پاسخ منفی دادم. پنجره بسته شد. تمام اون سطرهای سیاه پاک شدن. سیستم رو خاموش کردم و رفتم ببینم مادرم چی میخواد.
شب که شد، باز من بودم و اتاق ساکت و خدا. سرم پایین بود. باز اشکها بودن. رفقای با معرفتی هستن اشکها در این ماه های تاریک. حالا زمان داشتم که حسابی خجالت بکشم. و خجالت کشیدم. شدید و سنگین و خیلی زیاد خجالت کشیدم. مادرم خواب بود. من میباریدم. و خدا تماشا میکرد.
-خدایا! موافقم من واقعا بدم. خستگی به شدت بهم فشار آورد و چیزهای بدی گفتم. من همیشه مزخرف میگم و تو همیشه میبخشی. یعنی امیدوارم که ببخشی. باور کن من خیلی خیلی بد خستم. خیلی خیلی بد ترسیدم. خیلی خیلی بد درمونده شدم. تکراریه ولی باز آخر ماجرا ازت معذرت میخوام. منو ببخش. بذار به حساب اینکه یه مشت خاکم و باور کن بدجوری زیر فشارم. لطفا ازم به دل نگیر. لطفا کمکمون کن. من واقعا حالم افتضاحه. خدایا! از این کابوس نجاتمون بده! من همچنان بهت اعتماد دارم. ولی دلیل نمیشه خسته نباشم. نترسم. نبارم. نپاشم. من یه مشت خاک بیشتر نیستم. و تو میدونی عشق و ایمانم اونهمه قوی نیست. لطفا به عزیزهام و به خودم کمک کن.
داروهارو عوض کردن. اثرشون در حال حاضر خیلی مثبته فقط یکی از بهترینهاشون خطر پایین آوردن پلاکتهای خون رو خیلی بالا میبره. اگر بشه اینو یه جوری حلش کرد… من دکتر نیستم و از این چیزها سرم نمیشه. من فقط دلم میخواد این بیماری دست از سر خونواده من برداره و بره. کامل بره و دیگه اثری ازش نبینم. ولی هرچند ساده نیست اما به نظرم پریسای داخل آینه درست میگه. در لحظه زندگی کردن از ترس فرداهای نیومده بهتره. کی میدونه؟ شاید این بهتر بودن واقعا نشونه نزدیک شدن به انتهای این جهنم باشه. کاش باشه! خدایا! لطفا! کاش باشه!
کسی اینجا نیست. هنوز تنهام. مادرم هنوز نیومده. یعنی میشه یه بار دیگه مشکلات من فقط از جنس تموم شدن تعطیلاتم و ناکامی در مهاجرت و عدم شرکت در امتحان آیلتس باشن؟ خدایا! فقط تو میدونی چقدر دلم واسه اون روزها تنگ شده. لطفا کمک کن به اون زمان برگردیم! خدایا! لطفا! خدایا! لطفا!
از بس سریع نوشتم دستم بی حس شد. دست راستم این روزها یهخورده معترضه. باید تمومش کنم. باید اینو مینوشتم. باید عصر جمعه ای که گذشت رو مینوشتم. اینو به خودم و شاید به خدا بدهکار بودم. هرچند خدا هیچ چی از طرف ما لازمش نیست ولی من باید مینوشتمش.
بسه دیگه خسته شدم. ساعت3دقیقه از11گذشت. خدایا توکل به خودت. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *