5شنبه شب.
امروز برادرم واسه پلاکتها آزمایش داد. برخلاف انتظار و برخلاف دلواپسیهای یواشکی و وحشتناک همگیمون پایین نیومدن. یهخورده رفتن بالاتر. خدایا شکرت! قربونت برم خدا! واسه تو سخت نیست. این آوار رو از شونه های خونواده من و خود من بردار. خدایا! لطفا! خدایا! چی بگم بهت که اجابتم کنی؟ قربونت برم. لطفا! خدایا! لطفا!
پریسای داخل آینه آهسته یادآوری میکنه شکر یادت نره. نه نمیره. خدایا شکرت به خاطر پلاکتهایی که پایین نیومدن. شکرت به خاطر صدایی که سرحالتره. شکرت به خاطر نتیجه هایی که در حال حاضر بد نیستن و ایشالله بخوایی و روزبروز بهتر بشن. شکرت خدایا از ته ته ته دلم با تمام جون ناقابلم شکرت! کمکمون کن خدایا! مارو از این کابوس به سلامت ببر بیرون. خدایا! لطفا! لطفا! خدایا! لطفا!
تا امروز در مسیر ترک خریت برند پریسا سر قواعد خودم وایستادم. سفت سفت. نه آهنگ غمگین، نه آه، نه نق، نه اعتراض، نه اشک، به نظرم بدک پیش نرفتم. بعدش امروز عصر یه کلیپ، راستی کلیپ درسته یا کیلیپ؟ گور پدرش. هرچی. یه دونه تلخش رو داخل اینستا دیدم که خیلی بد درد داشت. نباشم یکی این مدلی بباره از… خدایا کاش دستم میرسید بغلش کنم بهش بگم توی بغل خودم ببار من دل ندارم کسی هیچ کسی این مدلی تلخ گریه کنه. خدایا کمکش کن آرومتر بشه. خدایا! لطفا!
خلاصه این بهانه شد که یهخورده خودمم تقلب کنم. خیلی نه فقط یهخورده. بعدشم یه آهنگ مازندرانی بود که رفتم از گوگولی کاملش رو برداشتم و خیلی… هی! فقط یهخورده تقلب کردم. خیلی نشد. اندازه زمان2بار پخش این موزیکه. ماجرای برادرم، درد بزرگ خونوادگیم، خیلی خیلی سنگین بود ولی خیلی چیزهارو خیلی عجیب واسم واضح کرد. ای کاش هیچ زمانی کسی به همچین جاهایی نرسه که با تجربه دردهای بزرگ پرده ها از نگاهش بی افتن ولی برای من این مدلی بود. طوری نیست من معترض نیستم ولی خودمونیم. دفعه پیشم گفتم. عجب مرام کثیفی داره خاکت خدا! واقعا کثیفه. قربون مهربونی و مرامت برم میگم تو خودت سختت نمیشه این خاکته؟ بیخیال. چه انتظاری داشتم؟ هیچ چی واقعا هیچ چی. واسه من لازم بود. تجربه همیشه مثبته. مواردی که همیشه میگفتم رو حالا دیدم. خب غافلگیر نشدم ولی ترجیح میدادم تصور کنم که اشتباه… هی! بیخیال. خدایا میدونی چیه؟ خودت رو عشقه! من به مرامت اعتقاد دارم. خاکت رو بیخیال. بیشتر از این هم ازش توقع نمیره.
میگن اگر میخوایی راهی رو در پیش بگیری و موفق بشی تا نرسیدی به کسی نگو. خب الان اینجا بگم که ایرادی نداره داره؟ اینجا که کسی نیست بخونه. خب من حرف خودم توی دلم جا نمیشه به کسی نگم سختم میشه که! بذار اینجا بگم کسی نیست که!
میخوام دوباره برم کلاس زبان. از اوله اوله اول. شاید یهخورده مسخره باشه ولی شایدم شروع دوباره از قدم اوله اوله اول واسم بد نباشه. شاید کمک کنه ایرادهای دفعه پیشم رو بهتر رفع کنم و شاید کمک کنه بتونم این دفعه سبکتر پیش برم و دیگه قطعش نکنم. صحبت کردم که اگر خدا بخواد از ترم آبان شروع کنم. تابستونم رو درگیر کلاس نکردم. امسال اصلا همراه مادرم ییلاق نرفتم. تابستونم باید آزاد باشه که اگر لازمم داشت همراهش باشم. امسال خیلی… هرچند تقصیر من نبود امسال هیچ چیز هیچ کدوممون اون مدلی که باید میشد نشد. مادرم نتونست طبق روال بره ییلاق و گلهای بهارش رو ببینه. خدایا کمک کن سال آینده این زمان دیگه بیماری از خونمون رفته باشه و همراه مادرم و برادرم و خونوادش بشینیم و نفس عمیق بکشیم و شکرت کنیم. خدایا عرشت رو میبوسم فقط نجاتمون بده!
آهان کلاس. باید یکی از این روزها برم ببینم بهم جزوه ترم رو میدن یا میدن. نه اشتباه ننوشتم جزوه میخوام. میخوام. میخوام! این بار دیگه آیلتسی در کار نیست که دلواپسش باشم. این شاید خوبه شایدم گاهی یهخورده… استرس آیلتس نیست ولی تصور شیرینی موفقیت در رسیدن به هدف هم دیگه نیست. پریسای داخل آینه با اخم سرش رو کج میکنه و بهم چشم غره میره. نگاهش میکنم.
-دیگه چته؟ الان چی میگی؟
پریسای داخل آینه شکلک درمیاره.
-تصور شیرینی موفقیت دستیابی به هدف نیست؟ چرا نیست؟ مگه زندگی و موفقیت فقط در اون مهاجرت کوفتیه؟ اصلا تو حرف حسابت چیه تو قرار بود به خاطر دل مادرت انجامش بدی که الان باید بگیم شکر خدا دقیقا به خاطر مادرت شدنی نشد. یه ثانیه تصور کن این روزهای وحشتناک403میرسیدن و تو اینجا نبودی. خدایی این رفتن ارزشش رو داشت؟ میتونستی تحمل کنی؟ میشد برنگردی؟ میشد بمونی؟
از تصورش به خودم میلرزم. دلم میخواد دوباره ببارم. نفس عمیق میکشم. پریسای داخل آینه مهربون میشه.
-هی! اوضاع امنه. تو الان اینجایی. اینجا هم میشه موفق بود. درست همینجا. معلم ابتدایی بمون. به خاطر نارضایتی از شغلت نق بزن و سعی کن دوستش داشته باشی. کلاس زبانت رو این بار به خاطر زبانت و فقط زبانت برو. درس بخون. درس بده. زندگی کن. همینجا کنار خونوادت زندگی رو حس کن و از حالا یاد بگیر که نباید منتظر بشیم یه درد یادمون بیاره که چقدر عزیزهامون رو دوست داریم و وادارمون کنه که محبتمون رو بهشون نشون بدیم. تو اینجا جات بهتره. هم واسه خودت، هم واسه خونوادت. مادرت دنیا رو طور دیگه دید. تو مدل خودت ببینش. ببین و واسش بگو تا اون هم مثل تو ببینه. شاید هرگز از خاطرت پاک نشه که چقدر واسه رفتن مشتاق و تلاشگر بودی. ولی اینم در خاطرت باشه که زندگی کوتاهتر از اونه که به خاطر نپسندیدن فضای اطرافمون تلفش کنیم. همینجا زنده باش و زندگی کن و تلاش کن تا عزیزهات هم با حضورت بهتر و شادتر زندگی کنن.
آهسته قطره های شیطون رو پاک میکنم. چاره ای جز تأیید نیست. داره درست میگه. ولی از تصور طی کردن راه ترمهای اعصابخوردکن یهخورده… پریسای داخل آینه دستش رو به علامت تهدیدی که میدونم خطرناک نیست بالا میاره.
-این بار پیش از تماشای منظره این جاده که یه بار ازش گذشتی عینکت رو عوض کن. قطعا متفاوت خواهی دید. اگر واقعا بخوایی.
لبخند میزنم. یعنی میتونم؟ احتمالا، بله. خب هنوز که آبان نشده. لحظه رو عشقه. خدایا چقدر کار گوش کنی دارم! بیخیال بابا اونقدر این چند ماه استرس تحمل کردم که کلا تمام خط های عصبی روانم گزگز میکنن. اون کارها هم خب باید انجامشون بدم ولی میشه امشب نباشه؟ وووییی.
اوه از8گذشت که! این روزها پدر گوشیم رو درآوردم از بس کتابهای جنایی و خونآشامی و تخیلی خوندم. خدایی این چیزها چیه من میخونم؟ گندش بزنن! چیه خب دوست دارم خیلی خوبه.
بسه خیلی نوشتم برم باقیش رو بخونم ببینم این قاتل زنجیره ایه عاقبت چه جوری خودش رو گرفتار میکنه. ساعت8و24دقیقه شب5شنبه18مرداد1403. خدایا مثل همیشه توکل به خودت.
دستهها