1شنبه صبح. کی1شنبه شد؟
وای خدا این کتابه این کتابهههههههههههههه این کتابه دیوانه شدم این این کتابه.
آقا این چه وضعشه بالای4هزار صفحه هست4هزااااااااااااااار صفحه موضوعش قشنگه ولی این تمامش وای خدای من. اینها واسه چی اینهمه همدیگه رو بغل میکنن؟ حالم از داستانهای عشقی به هم میخوره مخصوصا این این وای خدا این…
واسه چی خانمهای نویسنده توی ایران این مدلی انجامش میدن؟ به نظرم بد نیست باقیش رو نخونم خسته شدم از صحنه هاش از موضوعش حیفم میاد ولی میگم بیا ولش کنم هنوز به صفحه1000هم نرسیدم کلافه شدم موضوعش قشنگه که قشنگه مغزم درد گرفت آخه این چه کاریه موضوع به این خوبی رو داغونش کردن. گندش بزنن.
مادر مشغوله مثل همیشه. من این داخلم مثل همیشه. و جهان میچرخه مثل همیشه. و من… یهخورده نق بزنم؟ دلم از خاک و خاکیهای خدا عجیب گرفته. خشم ندارم. گریه هم نمیکنم. نق هم خب جایی جز اینجا نمیزنم. فقط بدون اعتراض، بدون صدا، بدون آخ و واخ، دلم گرفته. جدی من کجای این قصه بودم؟ خیال میکردم شاید یه جایی باشم ولی هیچ کجاش نیستم. خب واقعا عجیب نیست چه انتظاری داشتم؟ هیچ چی. خب اگر هیچ چی پس الان واسه چی اینهمه حس… هی! بیخیال. ولش کن. خاکه دیگه با خاکیهاش. بیخیال. درست میشم. زمان درستم میکنه. مثل همیشه.
باید یه زنگ بزنم بلند شم برم واسه نام نویسی و جزوه های آبانماه. من واقعا میخوام این کار رو بکنم کاش مانع سر راهم نباشه! مثلا امتحانات یا کلاسها یا هرچی. نیست قطعا نیست. باید برم این شروع رو تمومش کنم. یعنی کاملش کنم. آخه الان زوده هنوز تا آبان کلی راهه ولی باید این شروع رو کاملش کنم. باید تثبیتش کنم.
هی! من چندتا کتاب درست درمون میخوام الان میرم تمام اینهایی که تازه برداشتم رو پاکشون میکنم2تا دیگه ازینا باز کنم واسه خوندن سرم رو میکوبم به دیوار من واقعا با این سبک نوشتن کنار نمیام و اکثر نوشته های ایرانی به خصوص مال خانمها این مدلیه. نمیگم بد هستن فقط من باهاشون کنار نمیام. به نظرم بد نیست دیگه اینو نخونم واقعا روی روانم میره دلم میخواد شونه های شخصیتهاش رو بگیرم تکون بدم بگم بسه بابا این چه مدلشه این آقا که به اطرافش اینهمه متعهده و خوبه و مثبته و قدرتمنده و کوفت و زهرماره عملا در رابطه با عشقش یه متجاوزه بدون اینکه طرف بخواد هی بغلش میکنه هی بوسش میکنه و میگه باید عادت کنی من نمیدونم توی کشورم خانمهای جوون اینو چه مدلی میبینن خودمم روانشناس نیستم ولی طبق اطلاعات محدودی که از خونده هام گرفتم این یعنی تجاوز حتی با تبصره ماده هم بخام تفسیرش کنم این کاملا تجاوزه و خط به خط این کتابه داره اتفاق می افته و هی دقیق توصیف میشه انگار نویسنده تجاوز بودنش رو حس نمیکنه شایدم واقعا نمیکنه ولی من دارم واقعا اذیت میشم دیگه ادامهش نمیدم بیخیال موضوعش دیگه واقعا نمیخوام بخونمش شبیه هاش رو هم دیگه نمیخوام بخونم الان میرم همه رو پاک میکنم2روزه هی میخونم هی ازیناست بسه دیگه حالم عوضی شد دیگه نمیخوام ازینا بخونم.
جدا از خستگیم عمیقا حس تأثر و تأسف میکنم. یعنی واقعا ما اینهمه محدود زندگی کردیم که تجاوز بودن همچین عملی اصلا احساس نمیشه؟ یعنی ما به خصوص خانمهامون اینهمه از رفتارهای درست جنسی و عاطفی بین2طرف یک رابطه کم میدونیم که این مدل رفتار از نظر خیلیهامون نشان قدرت و اقتداره و حتی بهمون احساس لذت میده؟ مسوول اینهمه کم اطلاعی در میان قشر ما کیه؟ خدایا این واقعا دردناکه. هی! به من چه!
این ترجمه لعنتی رو واسه چی بالای سرش که میرم حواسم پرواز میکنه؟ خدایا واسه چی من از خونه و از اینترنت و از همه جا نمیرم بیرون؟ حس میکنم توی جسمم جا نمیشم. واقعا خستم. از اون خستگیهای بی بارون ولی خستم. حتی حس نق نیست. البته جز اینجا. من واقعا خستم. از رنگ زندگی اطرافم از حس و حال خودم و از این ادراک تاریک که خیلی جاهایی که اصلا دلم نمیخواست شبیه کاغذ چرکنویسم خستم. کاش اینطوری نبود!
روی شبکه منفی بینی هستم این زمان. باید اصلاحش کنم ولی آخه شواهد میگن که این واقعیت… طوری نیست بابا هر کسی یه نقشی داره مال منم کاغذ چرکنویسه کاریش نمیشه کنم فقط اینکه باید یهخورده بکشم عقب و حواسم… سعی میکنم. واقعا سعی میکنم. بدجوری سخته. از اون سختهای تلخ. ولی درست میشه. درست میشم. زمان حلش میکنه. چند وقت دیگه طول میکشه؟ یه ماه. دو. شیش ماه. یک سال. خدایا کمکم کن.
توی تیمتاکم. کانال میوت. واسه چی هر دفعه سیستمم رو روشن میکنم میام اینجا؟ یه مدلی شدم هر دفعه میرم طرف سیستمم استرس میگیرم انگار. دست خودم نیست حس هام همه قاطی… گندش بزنن. شاید لازمه واسه آبان بیشتر از این منتظر باشم. اون کلاسها شاید بتونن یهخورده بیشتر از حد انتظار کمک کنن. یعنی میتونن؟ میتونن؟ نمیدونم. احتیاج به چیزی دارم که منتظرش باشم. چیزی که این حس و حال تلخ رو بشوره ببره پایین. شاید اگر درس ها شروع و زیاد بشن این شدنی بشه. آخ خدایا کمکم کن.
بذار برم بلکه یهخورده کارهای گوش کنیم رو سبکتر کنم. حوصله دقیقه90و دردسرهاش نیست. اه لعنت! چیزی نیست. درست میشه. درست میشم. قطعا میشم. دیگه بسه. باقیش باشه واسه بعد. ساعت9و42دقیقه صبح1شنبه21مرداد1403.
دستهها