4شنبه شب. ارتفاعات.
خدایا آخرین باری که اینجا نوشتم به نظرم21مرداد بود! نزدیک بود اینجا بره هوا. یهخورده هم رفت بالا ولی در آخرین لحظه کشیدمش پایین. حس و حال تلاش واسه نگه داشتنش نبود. حس و حال واسه نگه داشتن هیچ پیوندی نیست. اینترنت. به طرز خیلی غمناکی ازش دلزده شدم. اصلا واسه چی بهش چسبیدم؟ چه فایده ای میده بهم؟ من واسه چی دارم ادامه میدم؟ تا کی میتونم اینطوری پیش ببرم؟ هی بسه!
این بالام. همراه مادر. تنها جاییه که بهش یهخورده آرامش میده. بیماری برادرم همچنان حریف خطرناکیه برای من و خونوادم و همچنان با کمک علم پزشکی با این حریف تاریک در جنگیم. این روزها… بیخیال.
مدرسه ها هم که باز شدن. امسال مهر چه سریع رفت! یعنی سریعتر از مهرهای دیگه.
من باید2شنبه آینده برم واسه امتحان تعیین سطح ببینم مرورم رو از کجا باید شروع کنم. خدایا کمکم کن.
امسال مدیر مدرسه عوض شد. چقدر دلم گرفت از اینکه حق همیشه میبازه. گریه کردم. خیلی زیاد. اما توی جبهه های حاشیه کار نرفتم. مدیر جدید درسته که مورد نظرم نیست ولی خداییش هنوز آزارم نداده که بخوام به اون طرز مسخره باهاش لج باشم. جفتمون روی خط راه میریم. محیط کارم واسم فقط محیط کاره و بچه ها… آخ آخ بچه ها خخخ. تنها حقیقت این روزهای من که کمک میکنه واقعا بخندم. خسته میشم از دستشون ولی باهاشون که هستم از اینکه میخندن خیلی خوشم میاد. از خنده های مادرم هم خوشحال میشم ولی میدونم که مال اون هم شبیه مال خودم خیلی واقعی نیست. خدایا! ای کاش اجازه نمیدادی این بلا مثل بمب بخوره وسط خونواده من! چند وقت پیش در حضور رفیقمون ازت گلایه کردم. رفیقمون بهم معترض شد. ازت دفاع کرد و میگفت این خواست تو نیست. اینو بهش نگفتم که درسته زجر کشیدن بنده هات خواست تو نیست ولی تو خدایی. میشد که اجازه ندی اینطوری بشه. اینهمه تمام عمرم به درگاهت دعا کردم هیچ زمانی با عزیزهام نه آزمایشم کنی نه مجازات. به هر زبونی که بلد بودم ازت تقاضا کردم. نکردم؟ و تو تماشا کردی تا درست همونی بشه که تمام عمرم ازش میترسیدم. رفیقمون اینجا نیست از دستم حرصی بشه. خودمم و خودت. تویی که خدایی. تویی که مظهر توانایی هستی. تویی که همه چیزی. تویی که همیشه گفتی صدام کنید تا اجابت کنم. تویی که گفتی به من اعتماد کن. حالا خودت بگو. من محقم از این سکوتی که کردی و این اجازه ای که دادی دلگیر باشم. نیستم؟
امسال هرچند یهخورده سخت ولی موفق شدم تقلیل4شنبه ها رو بردارم. شکرت خدا. دیماه وارد21سالگی خدمتم میشم. هنوز خیلی مونده تموم بشه. خیلی زیاد. تقریبا تمام آشناهای محل کارم امسال بازنشسته شدن. یا زمانش رسید یا زودتر از زمانش رفتن. موقع خداحافظیشون گریه کردم. امسال شروع مدرسه واسم زیاد غمگین بود. زیاد گریه کردم. اما ادامهش رو راحتتر دارم میرم. شاید چون تاریکیِ واقعی رو شناختم. خدایا! کاش اجازه نمیدادی اینطوری بشه. دیگه به رفیقمون نمیگم ولی بیا صحبت کنیم جدی من چیکار کرده بودم که اینطوری مجازات… خدایا! دیگه نفس صدا زدن ندارم. کاش کمک کنی حل بشه. باور کن دیگه نمیتونم. باور کن دیگه نمیتونم!
امسال ساعت11و35دقیقه آزاد میشم تا بیام خونه. خونه ای که همه چیزش با سال گذشته متفاوته. خدایا باورم نمیشه سال پیش مشکل بزرگم شروع مدارس و ناکامی آیلتس و خستگی از قرنتینه پساکرونا بود! چقدر دور به نظرم میاد! خدایا! بیا بهم بگو اون دوران در آینده نزدیک باز برمیگرده. خدایا! تو رو خدا! آخه من دیگه چی بگم تا تو جواب بدی؟
بسه دیگه حال نمیکنم مادرم ببینه میبارم. بذار مثبتهاش رو ببینم. در حال تنگتر کردن حلقه محدودیت تفریحات نامجازم. هنوز مونده از دستش خلاص بشم ولی خدایی آمار روزانهم خیلی اومده پایین. خدا کنه بتونم سریعتر کامل آزاد بشم. یعنی شدنیه؟ داخل اینترنت میگفت دیگه هرگز شبیه اول نمیشم. همیشه گرایشم بالاتر از بقیه هست و همیشه امکان گرفتار شدنم هست. تا آخر عمر. خب این تاوان خریتیه که کردم ولی اگر بشه من خلاص بشم باز هم ارزشش رو داره. خدایا کمکم کن! من واقعا میخوام ولی به خدا زورم نمیرسه. خلاصی از موارد دیگه در مواقع دیگه بود این یکی واقعا ترسناکه حس میکنم اگر ولش کنم روی یه قله نوک تیز خطرناک بدون تکیه گاه در معرض باد تنها میشم. خدایا هیچ چی نیست بهش تکیه کنم. باور کن می افتم. نمیتونم این مدلی ولش کنم. کمکم کن رها کنم و رها بشم. خریت بزرگی بود این گرفتار شدنم ولی منه احمق کردم دیگه. به خدا نمیدونستم اشتباهه. واقعا عقلم رفته بود جهنم. اصلا تصوری از غلطی که میکردم نداشتم. واقعا نداشتم. به خودم که اومدم گیر بودم. پشیمونیم هم بمونه سر مهلتش. خدایا! میشه منو از این کثافتکاری آزادم کنی؟ واقعا تصورش آزارم میده. خدایا لطفا! لطفا!
چندتا چیزمیز کوچولو خریدم. یکیش خیلی خوبه یعنی همه خوبن ولی این… حالا توی اتاقم یه آبنمای کوچولو دارم که روی میزه و برقیه و تا صبح واسم لالایی میخونه. لالایی از جنس زمزمه های آب. شبهایی که روشنه میتونم بدون زمزمه گوشی و سیستمم بخوابم. یهخورده سخته ولی عجیب دوستش دارم این صدا رو. انگار موقع خواب یه عالمه پری از جنس لطیف آب میان تا ببرنم به سرزمین رویا. بعد از خوابیدن البته همیشه رویا نمیبینم. حتی کابوس هم میبینم. ولی شبها با زمزمه لالایی آب زیباترن. اینجا در ارتفاعات آبنما و زمزمه آب و پریها نیستن. امشب باید تنها توی بغل پتو خوابم ببره. من و گوشی. کاش بشه گوشیم رو خاموش بذارم! این واسه مخ خطر داره.
هی! من دلم اسپرسوساز شارژی میخواد. من دلم یخ در بهشت ساز خونگی که با نوشابه و آب میوه و ازینا ظرف چند دقیقه یخ در بهشت میسازه میخواد. من دلم… عجیب گرفته… خدایا! بیداری؟
ساعت از9و نیم گذشت. ساعت10باید1پست بره روی آنتن. خوابم میاد. باید منتظر بشم تا نزدیک10و به روز کردن پست و… پتوی مهربون و خواب. پتوها خیلی مهربونن. هر زمان بخوایی هستن. همیشه بغلت میکنن. هر چقدر هم که چاق و گنده باشی تمامت توی بغلشون جا میشه. در هر حالی که باشی نه ازت توقع دارن نه اذیتت میکنن نه از صمیمیتشون کسر میشه. هر مدلی هر مدلی که باشی گرم و مهربون بغلت میکنن.
از تابستون403یادگاریهای منحصر به فردی دارم. یکیش اینکه حالا دیوار و پتو رو یه جور عجیبی بیشتر و عمیقتر و شفافتر از گذشته دوست دارم. این2تا واقعا رفیق بودن در زمانی که واقعا واقعا جز خدا هیچ کسی نبود. هیچ صدایی نبود هیچ دستی نبود. هیچ کسی نگفت اینهمه سکوت پشت حصارش اصلا زنده هستی یا نه! جز خدا که شاهد بود، جز پتویی که وسط آتیش تابستون هم با تماسش بهم آرامش میداد، جز دیواری که سرم رو بهش تکیه میدادم و تا ته نفسم میباریدم، هیچ کسی نبود. این2تا، دیوار و پتو واقعا رفیق بودن. هنوز هم هستن. چقدر دوستشون دارم!
واقعا دلم پتو میخواد. ساعت22دقیقه به10شب. بسه دیگه نمیخوام بنویسم تا اینو بفرستم روی آنتن اینجا زمان به روزآوری اون پست گوش کن هم میشه و بعد… وای جااااان پتو بغلت رو باز کن که یهخورده دیگه میام! آخ جون! ساعت9و40دقیقه4شنبه شب، شب25مهر1403. تا بعد.
دستهها