جمعه شب.
اومدم پایین. آخ خدا خونه! خدایا هر کسی نداره بهش بده از من هم نگیرش!
عصری خوابم گرفت جای خوابیدن فوت شدم بعدش هم بلند شدم حدود ساعت8و نیم شب یه قهوه2شات خوردم الان چه خاکی به سرم کنم فردا باید برم سر کار! وووییی!
تیمتاکم. فضای تیمتاک حسابی عوض شده و غافلگیر شدم و…
2دستی با تمام زور روانم دارم زور میزنم منفیها رو امشب بزنم عقب. امشب نباید تسلیم این موج سیاه بشم وگرنه بدجوری سخت میگذره. خدایا کمکم کن!
این هفته باید امتحان تعیین سطح بدم. همین2شنبه. یعنی نتیجه چی میشه؟
2شنبه آینده خونواده دوباره باید برن تهران. خدایا پس کی این قصه ختم به خیر میشه؟ به نظرم لازم نیست واست بگم که چقدر از تصورش… تو که خدایی همه چیز رو میدونی من واسه چی باید هی توضیحش بدم؟
مدیر مدرسه هی میخواد فعالتر باشم و من واقعا حسش رو در خودم نمیبینم. دست بردار بابا واسه چی نمیشه فقط درسم رو بدم و تمام؟ اه لعنت!
دلم میخواد یه سامسونت بزرگ بخرم. از اونها که دیواره های سفت دارن. کاش بشه فردا برم یکی پیدا کنم! به نظرم قیمتش زیاد باشه و به نظرم اسرافه و به نظرم… به نظرم این خرید کردنها رو واسه در رفتن میخوام. تا کی میشه در برم؟ گیریم اینم خریدم بعدش به چی گیر میدم؟ خدایا راه خروج از این هزارتوی تاریک کجاست؟ باورم نمیشه یعنی واقعا تو نمیخوایی هیچ چی بگی؟ همچنان میخوایی سکوت کنی و تماشا؟
دارم سعی میکنم دوباره داخل اینترنت فعال باشم شبیه گذشته. شاید موفق هم بشم ولی… این وسط یه چیزی شبیه گذشته نیست و قرار نیست من مداوم بیانش کنم. اما اینجا کسی نیست جز خودم و خودم پس ایرادی نداره اگر اینجا بگمش. دارم سعی میکنم شبیه گذشته در اینترنت فعال بشم یعنی وظایفم رو شبیه گذشته سفت انجام بدم با این تفاوت که این وسط یه چیزی شبیه گذشته نیست. من شبیه گذشته نیستم. وظیفه های اینترنتیم حالا فقط وظیفه هستن. نمیخوام نق بزنم ولی… واقعیت… من هیچ عشقی به این ماجرا در خودم نمیبینم. دست خودم نیست واقعا نمیبینمش. در گذشته حسم متفاوت بود. حالا از انجامش فقط حس انجام مسوولیتی رو دارم که وقتی درست انجام میشه دیگه از نتیجه استرس ندارم. فقط میخوام درست انجامش بدم چون مسوولم که انجامش بدم. هیچ حسی در هیچ کجای وجودم بهش نیست. نمیدونم شاید این فقط تصورمه ولی نمیتونم واسه کسی بگمش که کمکم کنه بفهمم این سردی واقعیه یا تصور من. بیرون از اینترنت که واقعا کسی نیست ملتفت این تفاوت باشه تا واسش توضیح بدم داخل اینترنت هم واقعا کسی نیست که بشه همچین چیزهایی رو واسش بگم. اون بیرون این دغدغه ها برای کسی جز خودم به حساب نمیان و این داخل اگر واسه کسی توضیحش بدم نهایتش تصور میشه که اه چقدر منت میذاری حالا2تا کلید بالا پایین میکنی هی بگو نمیخوام انجامش بدم و میخوام برم و میخوام نباشم و چه و چه. واقعا اینطوری نیست ولی… من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم. این مورد هم که… خدایا من واقعا نمیتونم از کسی بخوام کمکم کنه نظم رو به حس و حال به هم ریختهم برگردونم خودم هم که داخل درهم ریختگیهای این وضعیت گم شدم واقعا باید چه معامله ای کنم با این تعلیقم؟ گاهی واقعا کسری یک حضور آگاهتر و مسلطتر از خودم رو احساس میکنم. گاهی واقعا لازمه یه کسی باشه که ازش بپرسم و ازش بخوام تا کمک کنه جوابها رو پیدا کنم و چه حس مزخرفیه زمانی که درک میکنم هیچ کسی نیست! الان من باید چیکار کنم با این خوده منجمدم؟ نمیگم خدایا کمکم کن چون خدا در موارد بسیار بزرگتر و جدیتر سکوت کرده و واقعیتش… گاهی حس میکنم دارم از صدا زدن و جواب نشنیدنهام خسته و نا امید میشم. شاید هم فقط دیگه نفسم بالا نمیاد که صدا کنم. شاید هم از اینهمه سکوت در برابر اونهمه صدا زدن سرخورده شدم. شاید ضربه های403که باعث شدن اطرافم رو از زاویه دید دیگه ای ببینم نتیجه مثبتی نداشتن. عجیب حس میکنم تمام اطرافم خام و… به نظرم افرادی که پیش از این مدل دیگه ای میدیدمشون به طرز معصومانه ای خام و بی تجربه میان. یعنی این نگاهم درسته؟ و واقعا این درده که به یه کسی شبیه من همچین بینشی داده؟ واقعیت قشنگی نیست که بیگانگی خودت با اطرافت رو عمیقتر از هر زمان دیگه ای لمس کنی ولی من الان دارم این حس رو تجربه میکنم و هرچند هیچ خوشم نمیاد ولی کلی مدرک و دلیل دارم که نتونم این حس تاریک رو ردش کنم. واقعیت قشنگی نیست. اصلا قشنگ نیست. خوشم نمیاد. پیش از این با حس های اشتباهم خوشبختتر بودم. حالا این… چه واقعبینیه نکبت و زشتی! خوشم نمیاد هیچ خوشم نمیاد. کاریش نمیشه کرد. باید بپذیرمش. باید بهش عادت کنم. باید باهاش کنار بیام. باید بشینم به گیرهای اینترنتیم برسم تا سر زمانش به دردسر نیفتم. گیرهایی که دیگه هیچ عشقی بهشون احساس نمیکنم. فقط تعهده. فقط حس وظیفه هست. چی به سرم اومده؟ آیا403بزرگترم کرده؟ آیا افسرده شدم؟ آیا طبق تصورات شنونده های فرضی بدون اینکه بخوام و حتی بدونم ناخودآگاه و در ناخودآگاهم منت حضورم رو میذارم؟ اوه خدایا نه هرگز! و آیا واقعا دیگه عشقی به فعالیت اینترنتیم ندارم یا فقط تصور من در این زمان این مدلیه؟ چقدر این زمان یه آگاهتر از خودم رو لازم دارم! و چقدر عمیقتر از همیشه به این واقعیت کزایی یقین دارم که آگاهتر از خودم در اطرافم موجود نیست که کمکم کنه! اه خدایا! اه لعنتی! متنفرم از این حس متنفرم! اه لعنتی! اه! لعنتی!
چندتا گل سر بافتم که باید به گیره هاشون چسبشون بزنم و هنوز نزدم. یعنی فردا تمومشون میکنم؟ اوه فردا باید یه سری ماجرای اینترنتی رو… اه ول کن دیگه!
میگم یه چیزی! واسه چی هر دفعه من از ارتفاعات برمیگردم پایین اینهمه وحشتناک خستم و مثل جنازه می افتم و میخوابم در حالی که اونجا حتی بیشتر از اینجا بی تحرکم و فقط روی تاب میشینم یا ولو میشم؟ حس عجیبیه.
یعنی بعد از این امتحانه ترم چندی میشم؟ کاش کلاسه شنبه2شنبه ها باشه! بذار ببینم اصلا کجا می افتم. شاید با شروع شرکت مجددم در کلاسهای ملل حسم به همه چیز بهتر بشه. شاید واقعا من متعلق به اون محیط شده باشم. شاید اگر برگردم به هوای کلاسها… خدایا یعنی بین اینهمه میلیارد آدم توی این دنیای نفله هیچ کسی نیست بشه من باهاش حرف بزنم بلکه بفهمم دقیقا چه غلطی باید با خودم کنم؟ گندش بزنن!
دلم میخواد هی چرت و پرت بنویسم. خب من اینجا رو تمدید میکنم واسه همین. که بتونم هر زمان دلم بخواد تا هر جا دلم بخواد از هرچی دلم بخواد چرت و پرت بنویسم. ولی الان دیگه هیچ چی به نظرم نمیاد بنویسم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت10و45دقیقه جمعه شب. تا بعد.
دستهها