شنبه شب.
خوابم میاد. اگر فردا سر کار نداشتم میرفتم پیش بچه های اینترنت. خب باشه شاید هم نمیرفتم ولی… خوابم میاد.
زندگی در جریانه با تمام موارد با حال و بی حالش. امروز رفتم بیرون دنبال کیف مورد نظرم. من کلی کیف دارم که هیچ کدومشون دقیقا اونی که باید باشن نیستن. امروز بارون میبارید. مادر گفت با هم بریم. خواستم اصرار کنم که خونه بمونه دیدم شاید درست نباشه تنهاش بذارم. رفتیم. کلی گشتیم و این بنده خدا با اون پا دردش همین طور اومد و اومد. آخرین جایی که رفتیم گفت اگر اینجا هم پیداش نکردی بیا برگردیم خونه. اگر خودم بودم هنوز جای گشتن داشتم ولی این واقعا انصاف نبود مادرم هم خیس شده بود هم خسته بود هم پاش درد میکرد و نگفت. گفتم باشه اگر گیرش نیاوردم بریم خونه. گیرش آوردم. الان هم درست پایین تختم داخل2تا نایلونه و هر دقیقه که از اونجا رد میشم یه دستی بهش میکشم و میگم هی تو مال منی. بخند ولی بالای7سال همچین چیزی دلم میخواست و نمیشد. امروز هم… نتونستم بیخیالش بشم شاید لازم بود که بشم آخه قیمتش…
من امروز یه کیف گنده سفت خریدم از اون سامسونتهای اصل بزرگ که خدا تومن قیمتش شد. میگم که، خب که چی؟ شد که شد. من در جوانی به شدت ولخرج بودم. بعدش اصلاح شدم. ولی دلیل نمیشه دلم نخواد. این ولخرجیه خطرناکی بود که کردم. خب. اینو کردم. تمام. یه چیزی بگم؟ حس پشیمونی ندارم یعنی خیلی ندارم. هرچند شاید لازمه من عاقلتر باشم در زمانی که ملت واقعا نون واسه خوردن ندارن و این سامسونت غول واقعا جزو نیازهای به شدت واجبم نبود. ولی آیا واقعا لازمه؟ آیا لازمه من همچنان از آرزوهای شبیه این صرف نظر کنم؟ آیا واقعا خرید همچین چیزی با همچین قیمتی در سن46سالگی از طرف من نادرست بود؟ یهخورده نمیدونم. فقط میدونم دلم بدجوری میخواستش و الان هم میخوادش و اگر مثلا بگن میتونی پسش بدی نمیخوام پسش بدم. هی! اگر بهم بگن میتونی اگر بخوایی اینو پسش بدی و در عوض یه خرج بهتر واسه پولش کنی چی؟ مثلا یه گره تلخ از یه زندگی باز بشه. زندگی کسی که اصلا نمیشناسیش. اون گرهش رو باز میکنه و میره به راه خودش تو هم دیگه هرگز موقعیت داشتن این کیفه رو نخواهی داشت. خدایی اون زمان هم حاضر به پس دادنش نیستم؟ بذار فکر کنم. ولی فکر لازم نیست. هستم. اگر واقعا همچین انتخابی واسم پیش بیاد به شرط اینکه مطمئن بشم این چیزیه که خدا دلش میخواد واقعا حاضرم انجامش بدم و دیگه هم زور نزنم که دستم به همچین چیزی برسه. ولی الان همچین انتخابی بهم داده نشده و خدا هم نگفته دلش همچین چیزی رو در این لحظه میخواد. پس کیفه مال خودم. خب اینکه انجام شد ولی خودمونیم یعنی من واقعا اسراف کردم؟ هوممم. شاید کرده باشم ولی دلم نمیخواد دیگه بهش متمرکز بشم. من یه کیف به قیمت لعنتیه بالا خریدم و حسابی هم دلم میخواد که از داشتنش عشق کنم پس میکنم.
یه سری اتفاق مضحک اعصاب خردکن هم اطرافم افتاده و هی می افته که حسش نیست واسشون نق بزنم. بیخیال این قصه ها تکراری شدن و من ابدا حوصله تکرار ندارم. آدمها و حس و حالشون رو نمیتونم عوض کنم پس ترجیح میدم حرفش رو نزنم.
چند روز پیش یه قلک رمزی خوشگل دیدم. وای خدایا دلم میخواد میشد اینو هم میخریدم ولی این دیگه واقعا اسرافه. همچین چیزی هرچی هم خوشگل باشه مال من نیست. این واسه بچه ها و حتی نوجوانهاست که تشویق بشن پول پسانداز کنن. من که اگر هم پساندازی داشته باشم نقدی نیست من آدم بزرگم و با کارت کار میکنم پس فایده داشتن همچین چیز قشنگ ولی احتمالا گرونی واسم چیه؟ این از اون موارد اسرافهای زشتیه که واقعا نباید مرتکبش بشم نه خریدن کیفی که سالهای سال میتونه کارم رو راه بندازه. ولی قلکه خیلی خوشگله. هی! بسه!
اوه کی11و نیم شد؟ بلند شم آبنما رو روشن کنم و برم توی بغل پتو و منتظر بشم تا پریها بیان ببرنم. میگم خیلی زشته که به این سن و سال هنوز توی هوای پری و عروسکم ولی بیخیال. همینه که هست. من با46سال سن هنوز عروسک که ببینم خودم رو میبازم و هنوز توی حال و هوای رویا و پری و قصه های بهشتهای یواشکی پشت پلک هامم و این به کسی آزار نمیرسونه پس به جهنم که تمام جهان بهم بخندن. من اینم. یه زن46ساله که قد باقی آدمبزرگها عاقل نیست و هنوز توی حال و هوای عروسک و پریه. از چیزی که هستم بدم نمیاد پس همینطوری باقی می مونم. به تو هم هیچ مربوط نیست که پشت چشم واسم نازک کنی. اگر هم کنی خیالی نیست. ترجیح میدم خودم باشم تا یه ماسک جفنگ همه پسند.
بسه خستم. آخ جون من از این کیفها دارم! وای خدایا بالای7سااال دلم میخواستش شاید هم بیشتر. آخ جون!
عجب یه دفعه هوا سرد شد! کاش دیگه داغ نشه! گرما واقعا اذیتم میکنه. مادرم دعا میکنه هوا آخر هفته باهامون راه بیاد تا دوباره بریم به ارتفاعات. خدایا من شخصا همینجا راحتم ولی لطفا به مادرم گوش بده و اجازه بده آخر هفته بریم اون بالا. آخه اونجا به مادرم آرامش میده و زمانی که مادرم یهخورده در آرامشه خودم هم یهخورده در آرامشم. گفتم یهخورده چون متأسفانه ازم برنمیاد کاری کنم که مادرم کاملا در آرامش باشه. کاش ازم برمیومد ولی…
پس فردا تعیین سطح. خدایا یعنی جوابش چی میشه؟ هی! یعنی الان مثلا استرس دارم؟ نه بابا خخخخ. دیگه که امتحان آیلتس آخر ماجرا در کار نیست. اصلا استرس واسه چی؟ من که اسپیکینگم خدایی خیلی هم بد نیست و این کلاسه فقط واسه مرور و سرگرمی و احساس حضور در محیط آشنا و… خب یعنی… چیزه… چیزی نیستها ولی فقط این… خب واقعیتش… چیزه… خب به نظرم بهش که متمرکز میشم آره استرس دارم. خب البته فقط یهخورده. یه کوچولو. فقط… فقط… وای خدایا! هی! میدونم نتیجه عالی میشه. من میدونم. ترمم بالا می افته و تایم کلاسها هم میره واسه شنبه ها و2شنبه ها درست همونطوری که خودم میخوام و… وای خدایا! وای! خدایا!
اینقدر دلم میخواست فردا تعطیل بود! وووییی کاش بود! بیخیال تعطیلی در کار نیست کاریش هم نمیشه کنم. فردا تعطیل نیست. باید شبیه هر روز برم سر کار هیچ چیزی هم قرار نیست این روند رو عوضش کنه. خب نکنه! گفتم دلم میخواد نگفتم واسش شبیه گذشته ها بیتابم. کلاسم امسال واسم غیر قابل تحمل نیست. این مدل موارد دیگه اصلا به حساب نمیان. فقط در حد یه دلم میخواده کوچولو. اگر تعطیل میشدیم ذوق میکردم ولی نه خیلی زیاد. حالا هم که تعطیل نیستیم نق میزنم ولی نه خیلی زیاد. اما اگر همینطوری ادامه بدم و بیشتر بیدار بمونم فردا صبح دم بلند شدن احتمالا خیلی بیشتر نق میزنم چون خوابم میاد. عاقلانه تر اینه که دیگه بس کنم و برم به دنیای خواب تا فردا صبح کمتر از خستگی اطراف تختم گیج بزنم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت11و41دقیقه شنبه شب. تا بعد.
دستهها