دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ضربتی.

اطراف ظهر جمعه.
دیشب بارون شروع شد و هنوز همه جا خیسه. تا ساعت حدود5و نیم صبح بیدار نشستم، بعدش مثل جسد ولو شدم، بیدار شدم به تلفن مادر جواب دادم، دوباره خوابیدم، چند بار پریدم چون قول داده بودم یه چیزی رو امروز تکمیل کنم و تحویل بدم ولی سرگیجه و تهوع اذیتم کرد و دوباره خوابیدم، حدود11صبح بلند شدم از تخت مستقیم پریدم پشت سیستم و کاره همین چند لحظه پیش تموم شد، فرستادمش، الان باید بلند شم یه زنگ به مادر بزنم و موهام رو شونه کنم و یه آبی به صورتم بزنم و شیرکاکائوی سرد درست کنم و و و و و و…
جدا از این درد کزایی که هر لحظه امکان داره تمام هفته کاری رو واسم زهر کنه و کاری واسه دفع این دردسر ازم برنمیاد اوضاعم از دیشب بهتره. روز همیشه همه چیز از شب سبکتره. ترجیح میدم پرده تاریک استرس فعلا هرچی ممکنه عقبتر بمونه. باید حمام کنم و به کارهای روزمره برسم و واسه رسیدن مادر و واسه فردا آماده بشم و دوباره و و و و و.
بین سفارش میکروب از بیرون و آشپزی دیرهنگام در منزل مرددم. مادرم کارتم رو اشتباهی برد و حالا باید واسه سفارش دادن حتما به اسنپفود آویزون بشم. وووییی.
دیشب یه تجربه جدید از اوس مهدی داخل تیمتاک یاد گرفتم که حسابی بهم کیف داد. جدیدها رو دوست دارم.
هوا عجیب سرده. کاش2شنبه هوا بهتر باشه! هی! 2شنبه بی معرفت یهخورده از روی ذهنم بکش عقب بذار نفس بکشم! لعنت نمیخوام الان اینهمه به افکارم نزدیک باشی! بکش کنار! لطفا!
میگم نمیشه به خاطر سرمای هوا فردا تعطیل بشه؟ آخ یادش به خیر دلم واسه نق زدن برای تعطیل شدن های ناگهانی که معمولا هم جواب نمیداد چقدر تنگ شده!
یا خدا ساعت20دقیقه به1شد کی گذشت؟ بسه دیگه واقعا باید از اینجا بلند شم باقی وراجیهام باشه واسه بعد. ساعت12و41دقیقه ظهر جمعه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *