شنبه شب.
امشب اینجا فقط من هستم و خودم. سر شب هی خوابیدم. الانم خوابم میاد. واسه چی من اینهمه خستم؟ همیشه خستم. همیشه خستم!
امروز یه بچه جدید اومد مدرسه. فقط6سالشه. نمیبینه. دلم گرفت از دیدنش. خدایا چه جوری دلت میاد؟ بیخیال. خدا دلش میاد. منم مدتهاست باید به مواردی که این مهربونترین دلش میاد عادت کرده باشم. پس واسه چی هنوز گاهی تعجب میکنم؟ بله خدا دلش میاد. دلش میاد عزیزها رو با دستهای نامرد از بغل خونواده هاشون بگیره و بده به خاک. دلش میاد به تاوان مشخص نیست کدوم گناه کرده و ناکرده تماشاگر بیماری یکی و زجرکش شدن بقیه اطرافیانش باشه. دلش میاد اجازه بده نگاه های عاشق نور تاریک بشن و تمام عمر صاحبشون در تاریکی باقی بمونن. دلش میاد جوونیهای نکرده ی یک نسل تباه بشه و تمام. دلش میاد یه مادر تمام عمرش بجنگه و عاقبت آرزوی همه چی توی دلش باقی بمونه. دلش میاد یه بچه کوچولو دنیا رو نبینه و بیاد داخل مدرسه های مسخره استثنایی و مادرش پشت در کلاس گریه هاش رو قورت بده. دلش میاد یه بچه توی جنگ داغون بشه و دم آخر عمرش بگه همه چیز رو به خدا میگم و برای همیشه بره. بدون اینکه زندگی کرده باشه. عاشقی کرده باشه. خندیده باشه. شیرینی های عمر عادی رو تجربه کرده باشه. با درد و پر از خاطرات تلخ از جهانش بره و پرپر بشه. دلش میاد ناکامیها رو تماشا کنه و اجازه بده صاحب های دردها خودشون یه غلطی واسه بلند شدن کنن یا نکنن و نفله بشن. دلش میاد تماشا کنه که یه ملتی صبح که بیدار میشن از اینکه دوباره یه صبح دیگه رو شروع میکنن غصهشون بشه و دلواپس باشن که روزشون چه جوری شب میشه و شب که میخوابن استرس داشته باشن که آیا فردا میتونن زندگی رو همچنان پیش ببرن یا باز یه گیر جدید همراه صبح فردا میاد که نمیتونن حلش کنن. دلش میاد اشکهای یواشکیه بازماندگان عزیزهای رفته به خاک رو ببینه در حالی که اونها اجازه ندارن حتی سر قبر رفته هاشون داد بزنن. خدا دلش میاد. خیلی چیزهای دیگه رو هم دلش میاد. خدای مهربون دلش میاد. مشکلی با اینهمه نداره. پس واسه چی من هنوز حیرت میکنم زمانی که میبینم یه بچه6ساله با بغض توی کلاس میاد و نمیبینه و شبیه یه گل کوچیک پژمرده سر خم میکنه به یه طرف. خدای مهربون. خدای همیشه حاضر. خدای عاشق بنده هاش. این خدا که میگه فقط صدام کن تا جواب بدم دلش میاد. دلش میاد!
هی! امشب من باید آروم و از این آرامش خوشحال باشم. پس چه دردمه؟
دیشب یه جفت از رفقای قدیمی زنگ زدن بهم. تشویقم میکردن بزنم بیرون. همراهشون برم سفره خونه و الباقی ماجرا. من که دیگه اهل اون الباقی ماجرا نیستم. بهشون چیزی نگفتم چون همراهشون نمیرم. و امشب این از سرم بیرون نمیره که خدایی من چیکار با خودم کردم؟ چی جای اونهمه خودداری به دست آوردم؟ واقعا این مسیرم درسته؟ متوقع نیستم ولی آیا واقعا این درسته؟ پیش از تابستون سیاهی که پشت سر گذاشتم مطمئن بودم ولی الان دیگه نیستم. شاید چون پیش از این تصور میکردم چیزی رو به دست آوردم که ارزشش رو داره. واقعا داره. هنوز به ارزشش مطمئنم ولی… گیر اینجاست که حالا دیگه مطمئن نیستم چیزی به دست آورده باشم. فکرهای بدی رو توی سرم تحمل میکنم این زمان. تقصیر من نیست. تقصیر دیده هامه. من دیدم. دیدم که هیچ چی به دست نیاوردم. تا زمانی که همه چیز از طرفم درسته و همه چیزهایی که باید از طرفم انجام بشن درست انجام میشن موردی نیست ولی فقط تا زمانی که همه چیز درسته. اگر زمانی نوار منظم انجامهای من به هر دلیلی قیژقیژ کنه دیگه هیچ چیزی درست نیست. خب چه انتظاری داشتم؟ همینه دیگه. واقعا متوقع نیستم فقط حالا دیگه تردید به درستی مسیرم، خودداریهام، سکوتم، و اصرارم به تمام اینها در مقابل هیچ چی اذیتم میکنه. آیا واقعا این مدل ادامه دادنم درسته؟
بسه دیگه خل شدم باز. مثبتها رو هم ببینم. خودداریهای من حتی اگر دلایلشون موجه نباشن منفی نیستن. مگه بده سلامتتر باشم؟ کثیفکاری سلامتم رو نفله میکنه بهتره ازش کنار بمونم حالا دلیلش هرچی میخواد باشه. هرچند الانم من خیلی سلامت نیستم. هی! ناشکریه. میتونست بدتر از این باشه. الان خلاف من فقط چندتا2دقیقه در شبانه روزه که خدا بخواد یواش یواش داره ازش کم میشه. نمیدونم واسه جسمم دیر شده یا نه ولی امید همیشه قشنگه. خدا رو چه دیدی شاید واقعا عید404رو پاک یعنی با جسمی پاکتر از امشبم شروع کنم.
و اوضاع اطرافم.
بیماری ظاهرا فعلا متوقفه. البته به ضرب دارو. حتی دکتر این بار میگفت انگار انگار انگار اون کبد بیمار داره خیلی آهسته و شاید نامحسوس در جهت ترمیم خودش اقدام میکنه. اوه خدا این بهتر از عالیه! و بیماری اصلی که سبب اینهمه دردسر شده وضعیتش هنوز کاملا مشخص نیست. فقط اینکه پیشرفت نکرده. فعلا دکترهای بخشهای مختلف در تلاشن تا شاخکهای پیشرفته سیاهش رو از جاهایی که بهشون نفوذ کرده کوتاه و اثراتش رو پاک کنن. مرکز بیماری هنوز هست ولی قویتر نشده. پیشتر نرفته. خرابکاریهای جدیدتر نکرده. خدایا یعنی میشه به همین زودی کاملا از بین بره؟ میدونم میدونم حواسم هست که دیگه شاید هیچ زمانی مثل اولش نباشه میدونم این استرس تاریک دیگه هیچ زمانی از زندگی من و خونوادم نمیره ولی چیزی که الان در مسیرشیم از اونچه پشت سر گذاشتیم خیلی خیلی خیلی بهتره. خدایا کمک کن. خدایا لطفا! خیلی خستم. خیلی خسته ایم. بذار این نفرین از روی خونواده من بره کنار! به خداییت قسم من تحمل ندارم فقط کمک کن به خیر بگذره و سریعتر بره. سراغ هیچ کسی نره فقط بره و محو بشه. فقط بره!
این هم از مثبتش. خدایی مثبت خوبی هم هست. من واقعا به خاطرش خوشحالم و از ته دل شاکر. این روزها بیشتر شکر میکنم. تا یادم میاد از ته وجودم میگم خدایا شکرت! خدایا شکرت! دلم میخواست میشد شکرهام اخلاص بیشتری داشتن ولی خدایا ببخش من فقط همین اندازه بلدم. پس با تمام وجود سیاه و دود زدهم شکرت! اندازه تمام هستی شکرت!
هنوز دلم بازنشستگی میخواد. هنوز از زیاد شدن بچه های کلاسم طرفداری نمیکنم. هنوز به شغلم عشق ندارم. ولی این روزها دیگه شبیه گذشته نمیبینمش. فقط دلم نمیخوادش اما نه عصبانی میشم نه بیتاب. تغییر رو عمیقا در وجودم حس میکنم. به نظرم403با وجود تاریکی وحشتناکش کلی چیز یادم داد. کلی بزرگترم کرد. کلی در تغییر زاویه دیدم نقش داشت. من دیگه هرگز چیزی که پیش از403بودم نمیشم. عاقبت کاری که مثبتهای زندگی نتونستن با زاویه دیدم کنن رو این منفیه سیاه انجامش داد. حالا عمیقتر شکر میکنم. حالا سنگینیهای این مدلی رو سبکتر سپری میکنم. حالا بزرگتر شدم. خدایا شکرت! به خاطر همه چیز. همه چیز!
کاش کلاسه تا15دیماه عقب نمیرفت! بلاتکلیفی همیشه اذیتم میکنه. ولی بد هم نیست مهلت نفس کشیدن دارم. از اون طرف انتظارش اصلا مثبت نیست. خدایا تا یه سال دیگه باز درگیرم. هی بیخیال شاید واقعا خوب باشه. فقط اینکه تابستونم دیگه کامل آزاد نیست. نمیتونم تا هر زمان مادر میخواد همراهش در ارتفاعات بمونم. الان که مدرسه دارم و تابستون امسال هم این کلاسه و… خاطرات98و اون حال و هوای لعنتی. هی بیخیال. شاید واقعا این بار اینهمه بد نباشه. بذار فقط انجامش بدم.
هی! کیبوردم رو پس گرفتم. اون بزرگه رو بردم گذاشتم ارتفاعات جای این یکی. حالا کیبورد قدیمیترم زیر دستمه. کهنه تره، ضعیفتره، اما کوچیکه و کلیدهای کم و زیاد داره و اگر شبی شبیه امشب بخوام مثل گذشته با سیستم روشن بخوابم این فسقلی توی بغلم جا میشه. آخ جون.
میگم من واسه چی به این سادگی اصلاحپذیر نیستم؟ الان واسه چی باید با سیستم روشن بخوابم؟ مگه اونهمه زور نمیزنم که شبها با صدای آبنما خوابم ببره و گوشی و سیستم خاموش باشن؟ دیگه هم که اینجا نبودنم عادی شده پس من واسه چی باز تا یه شب تنها گیر آوردم ولو شدم داخل تیمتاک؟ خدایا من درست نمیشم. یعنی واقعا نمیشم؟
این شبها یه دلواپسیه مشترک با خیلیهای دیگه نصفه شب بیدارم میکنه و شوتم میکنه سمت گوشیم. هر شب میترسیم جنگ اصلی شروع بشه. دیشب تلگرام رو خوندم و دیدم شکر خدا چیزی نشد. امشب هم تا این لحظه امنه. یعنی باقی شب هم امنه؟ خدایا خودت به خیر کن!
خدایا چقدر به مادرم گفتم امشب نرو هر کاری داری کن شب بیا همینجا گوش نکرد. میدونم اینطوری درستتره ولی… خدایا مادرم. نگرانشم. بدجوری نگرانشم. کاش رضایت میداد بیاد همینجا حالا با من توی این خونه واسشون سخته کاش میومد توی خونه خودش این بالا یعنی طبقه بالا! هرچی بهش میگم میگه اینجا کوچیکه هیچ چیمون جا نمیشه. راست میگه کوچیکه ولی کاش با من موافق میشد که این شدنیه و میومدن توی این خونه! خدایا اینطوری خاطرم ازش جمعتر بود من کنار تمام استرسهای مسخره گذشتهم حالا واسه زمانهایی که اینها در دسترسم نیستن هم استرس دارم. کاش به روانشناس معتقد بودم واقعا لزوم مراجعه به یه دونه درست درمونش رو در خودم حس میکنم. اوه نه اونها به درد نمیخورن. فقط حرف میزنن و حرفهاشون جفنگه. دستکم اونهایی که من میشناسم این طورن. اوه نه هیچ خوشم نمیاد پیششون نمیرم وووییی خوشم نمیاد خوشم نمیاد اعصابم رو خورد میکنن نمیرم خوشم نمیاد وای خداجون خوشم نمیاد خوشم نمیاد! ولی این حسهای مسخره… خدایا اگر بگم کمکم کن میکنی؟
امشب اومدم تیمتاک ولی نتونستم بین بچه ها بمونم. اینها با چیزهایی سرگرم میشن که من3دقیقه بیشتر نمیتونم بهشون بپردازم. اما بقیه رو میتونه واسه زمانهای طولانی مشغول کنه. از ته دل باهاشون حال میکنن و من فقط تماشا میکنم و بعد خسته میشم و میزنم از جمعشون بیرون. واقعا دلم میخواست امشب بینشون بیدار مینشستم ولی الان با دیدن اون جمع شلوغ حس میکنم ترجیح میدم برم دوباره بخوابم. به نظرم ترجیحم درسته. این صفحه اراجیف رو هم ببندم برم بخوابم. فردا باید برم سر کار. خب پس الان دقیقا واسه چی این حس مزخرف که یه چیزهایی از این ساعتهام رو دارم از دست میدم اعصابم رو انگولک میکنه؟ بیخیال بعد از تاریک معمولا یکی2شبم این شکلیه. تاریک! اوه لعنت! هفته تاریک! من یه آب بازی حسابی لازم دارم. الان که دیره. اوه گندش بزنن مگه میشه آدم الزامش به حموم رفتن رو یادش بره؟ خدایا آلزایمری نشم صلوات!
بسه دیگه بیخیال. ساعت از12گذشت. سلام1شنبه! تو روز خوبی هستی مگه نه؟ میدونم که هستی. من فردا یه روز عالی دارم و تو باید همراهی کنی. ببین1شنبه خوبی هستی ولی1شنبه بهتری باش و واسه من و همه اطرافم عالی پیش برو آفرین. بذار ببینم شارژ گوشیم کامل شده که جداش کنم و برم توی بغل پتو؟ آخجون کامل شد! اینو بزنم روی آنتن و یوهو پتو بغلت رو باز کن که اومدم. ساعت12و13دقیقه نیمه شب و نمیدونم به نظرم صبح1شنبه. تا بعد.
دستهها