اطراف ظهر جمعه. خدایا جمعه ها واسه چی اینهمه… البته من یهخورده میدونم چه دردمه. خدایا بیا بهم بگو من خطا میرم یا جهان تو مسیرش کجه! تقصیر کسی هم نیست تقصیر خودمه. من زیاد خستم و با تازه نفسها میپرم اونها هم سبک خودشون رو دارن و نتیجه میشه این. خدایا بدجوری خستم یعنی بدجوریها! بیخیال ولش کن درست میشم.
خونواده ارتفاعاتن. این هفته من نرفتم. عصر میان پایین. باید تا عصر رو به راه بشم. من2تا جهان دارم. 2تا زندگی. من2تا پریسام. باید تا عصر درست بشم. این2تا پریسا نباید با هم تلاقی کنن. خدایا واسه چی جمعه ها اینهمه…
فردا باید برم مدرسه. میگم امسال واسه چی اینهمه تعطیلاتش بی برکته! اصلا نداره. بیخیال اینم ولش کن. آخه این لحظه اصلا در خودم حس و حال… هی! این2تا سال آخریه که اینجان. بذار شاد باشن. پس خودم چی؟ هیچ کسی خیالش نیست که من خیلی داغون نشم. شاد بودنم بخوره توی فرق خودم. هی! ناشکری ممنوع! خدایا ببخش یه کوچولو قاطی ام شکرت!
ولی فردا باید برم سر کار. دیشب شبی بود که من حسابی منتظر رسیدنش بودم و حسابی تاریک شد و من حسابی دلم گرفت از تاریک شدنش. این اولین دفعه نیست. باز هم پیش اومد شبی که به شدت منتظرش بودم تاریک بشه. تاریک که… جهنم بشه. دیشبم جهنم نشد. فقط به شدت سرد شد. به نظرم دیگه تکرار همچین چیزی رو دلم نخواد. به نظرم از اینجا به بعدش باید دست خودم باشه. به نظرم چیزی که چندین دفعه تکرار شده اگر باز هم پیش بیاد دیگه واقعا به درد جهنم هم نمیخورم. به نظرم دیگه باید اجازه ندم. به نظرم دیگه باید درست بشم. به نظرم دیگه باید تمومش کنم. به نظرم احمق بودنم خستم کرده. به نظرم بدجوری سخته ولی نشدنی نیست. به نظرم باید تا نباریدم بیخیال این بحث بشم. خدایا دلم خیلی گرفته. خیلی!
با اینهمه فردا باید برم سر کار. امسال هم میگذره. امیدوارم فرداهایی که میاد از دیروزهای وحشتناکی که پشت سر گذاشتم بهتر باشن. خدایا کمکمون کن! خدایا! کمکمون کن!
دلم واسه دیشبی که از دست رفت و تلف شد گرفته. دلم واسه تمام شب هایی که قرار بود قشنگ باشن ولی تلف شدن گرفته. دلم واسه دل خودم گرفته. دلم خیلی گرفته. خدایا دلم خیلی گرفته.
از زمان ناهار گذشته و من سیر نیستم ولی از خوردنیهای موجود خوشم نمیاد. باید یه چی میخوردم الانه که فشارم بره پایین. خدایا هیچ چی دلم نمیخواد ولی این وامونده الان میاد پایین. بیخیال بابا نمیمیرم که! ول کن حسش نیست.
هی جمعه! اخلاق نداری ولی نمیشه بمونی؟ واقعا حسش نیست تموم بشی. من حوصله بازگشت به جهان موازی رو ندارم. البته اینجا هم خبری نیست ولی چون گیرهای اینجا واسم حل نشدن دلم نمیخواد یه دفعه پرت بشم اون داخل. به دنیای گلایه های همیشگی و بحثهای بی فایده سیاسی و مشکلاتی که شبیه چرخ و فلک فقط روی دور باطلن و تمومی ندارن. خدایا ناشکری نباشه هی میخوام نگم ولی حالم این لحظه هیچ خوش نیست. میشه کمکم کنی؟
چیزی نیست. یهخورده روانم درد میکنه. خوب میشم. به نظرم یهخورده دیگه خوب میشم. بیخیال. قطعا فردا روز خوبیه. قطعا هفته آینده هفته خوبیه. امروز با تمام گرفتگیش میره. فردا قشنگه. بسه برم ببینم میتونم یکی2خط از ترجمه های به تعویق افتادم رو انجام بدم؟ شاید از این حال بارونی دربیام. دیگه حسش نیست بنویسم. ساعت12و59دقیقه ظهر جمعه. تا بعد.
دستهها