دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پشت در بسته.

یکشنبه شب.
آخ جون این در دوباره باز شد! بسته شده بود گیر کردم نمیشد وارد بشم. خدایا بسته نشه دیگه! من باید یه جایی واسه نق زدن و چرت نوشتن و تخلیه شدن داشته باشم وگرنه واقعا اذیت میشم. میشه دیگه بسته نشه؟ لطفا!
یه2شنبه ای بود عصرش یه چی نوشته بودم اومدم بزنم اینجا که دیدم باز نمیشه. هنوز دارمش. یعنی الان باید بزنمش با تاریخ اون زمان؟ تقلب نمیشه؟ آقا چه تقلبی خب مال همون زمانه. فقط مشکل اینجاست که خودمم یادم نیست اون2شنبه چه تاریخی بود. میدونم که حالم تاریک بود. این روزها هم خیلی… چیزی نیست. شکر خدا همه چیز از ماه های پیش بهتره. همه چیز بهتره اما سایه سیاه خطر و وحشت هنوز روی آرامش خونواده کوچیک من سنگینی میکنه و خدایا من واقعا… خدایا کمکمون کن! خدایا لطفا! لحظه هایی توی شبهام به خصوص توی شبهام هست که حالم به طرز وحشتناکی بد میشه. استرس میگیرم. چیزهای واقعا سیاهی توی نظرم میاد که از شدت وحشت خون توی رگهام منجمد میشه. من در شبهای تردید و وحشت بی اطلاع از فرداهایی که هیچ کسی ازشون آگاه نیست توی خودم مچاله میشم و دیوار سرد و پریسای داخل آینه و پاد با معرفت تنها همراه های خاکیه من در لحظه های سیاه در کنارم هستن.
روزهای سبکی نیستن این روزها. استرس، دلواپسی، خستگی، و یه چیزهای نکبتی که نمیشه جایی ازشون گفت حتی اینجا. زمانهایی که بین شلوغیهای روزمره گیر کردم دلم میخواد تنها باشم. من و خودم و فقط خودم توی بغل4دیواری امن خودم. و زمانی که به امنیت سکوت خونه میرسم به شدت از سنگینیش نفستنگیم میشه و دلم میخواد تنها نباشم. خدایا! یعنی من دوباره میتونم درست بشم؟
باید یکی از این روزها برم واسه تکمیل حضوری ثبت نامم. خدایا دیر کردم باید شنبه میرفتم. از مدرسه که میام چنان خستم که حس میکنم بلند شدن و آماده شدن و دوباره بیرون رفتن واسم اندازه بلند کردن یه کوه سخته. باید حلش کنم. یک ماه دیگه هر هفته دو روز باید انجامش بدم. خدایا یعنی دوباره؟ تمام اون ماجراها؟ استرسها؟ فشارها؟ همه دوباره؟ نه. دوباره نه. خدایا تقاضا میکنم. دیگه تحمل ندارم. پریسای داخل آینه لبخند میزنه.
-طوری نمیشه. این دفعه دیگه فشار آیلتس نیست. فقط مرورش کن. فقط ادامه بده. چیزی نمیشه. فقط واردش بشو. شروع که بشه دیگه اندازه این تماشا از بیرون ترسناک نیست. فقط انجامش بده. فقط انجامش بده!
شاید درست میگه. اگر ذهنم به چیزی مشغول نشه دیوانه میشم. من در وضعیت تاریکی هستم که نمیشه واسه کسی توضیحش بدم. گیریم که بشه توضیحش بدم. خدایی اگر گفتنی بود کسی میفهمید؟ اینو کی میتونه بفهمه؟ اوه خدا فقط تصور گفتنش! وووییی! وووووووییییییی! وای خداااااا تصورش وووووووووااااااااااااااااییییییییییییی خداااااااااااااااااا نمیتونم نمیشه اصلا شدنی نیست بیخیال وووییی خداجونم سردم شد وای خداجونم وای خداجونم وای خدا وای خداجونم وای خداجونم!
بیخیال. من نگفتم و کسی هم نفهمید چه مرگمه. ولی کلاسه شاید بتونه کمک کنه. شاید! وووییی! من کلاس هنر رو ترجیح میدادم ولی… هی! بیخیال. لحظه رو عشقه.
بسه این آزمایشه ببینم میشه وارد بشم یا نه. دیگه نمیخوام بنویسم نمیخوام ویرایش هم کنم. بذار ببینم آنتن اینجا دوباره تعمیر شده یا نه. میریم که چسبش رو تست کنیم. ساعت8و45دقیقه شب1شنبه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *