2شنبه شب.
ناپرهیزی کردم با این تصمیم شل و ول که این تا مدتها آخریش باشه. باید سرش بمونم. باید!
وضعیت زندگی به ظاهر روی خط تعادله و من شکنندگی این خط نازک رو عمیقا درک میکنم. 12دیماه نوبت دکتر. خدایا از استرس به تهوع می افتم. دلت نیاد دوباره سیاهیها قوی بشن. خدایا برش دار. از زندگی من و خونوادم برش دار. هرچی بگی میکنم. فقط برش دار دیگه نمیتونم تحمل کنم. باور کن دیگه نمیتونم تحمل کنم. به خدا دیگه نمیتونم. به خدا دیگه نمیتونم!
4شنبه صبح باید هر طور شده برم واسه تثبیت ثبت نامم. باید زنگ میزدم و نزدم. خدا کنه دیر نشه!
کسی نیست. تیمتاکم. رادیو میوت. خدایا آرامش میخوام. خدایا لطفا!
این جوجه ها توی مدرسه جونم رو از جسمم کشیدن بیرون. به احساساتشون نمیشه جواب ندم. وقتی بغلم میکنن چی میشه بگم بهشون؟ خدایا من نمیتونم.
مادرم. دلواپسشم. دلواپس مادرم. دلواپس برادرم. دلم نمیخواد شبها اون افکار سیاه ترسناک… یک کسی میگفت این تا آخر عمرم همراهم خواهد بود. طوری نیست بذار این باهام باشه بذار من هرچی میشم بشم فقط این بیماری بره. از سر خونوادم بره. از جسمشون بره. از زندگیشون بره. خدایا جونم رو بردار هرچند مال خودته ولی ازم بگیرش اما بقیه رو از این شب آزاد کن. خدایا چه مدلی ازت بخوام؟ پریسای داخل آینه سر تکون میده.
-لازم نیست هیچ طوری ازش بخوایی. خدا خداست. التماسهای خاکیها لازمش نیست. معمولی ازش بخواه. فقط بخواه و توکل کن. جواب میده. همون طور که الان داده. توکل کن. صبور باش. بیماری میره. فقط ازش بخواه.
دستم رو واسه پاک کردن قطره های نافرمان بالا نمیبرم. این روزها اشک بدجوری همراهه و هر ثانیه آماده همراهیه. خسته شدم از اینکه هر لحظه عذرش رو با حرکت دست از چهرهم بخوام. خدایا! توی سرم نمیره که تو اینهمه نامهربون باشی. نیستی. نیستی مگه نه؟ مگه نه؟
من واقعا دیگه نباید ناپرهیزی کنم. هرچی دستم رسید خوردم دیگه بسه. این خطرناکه. بذار دوباره برگردم به حالت آدمیزاد نه شبیه گاوی که هرچی گیرش میاد میخوره. فست فودها هم واقعا ترسناکن به خصوص توی ایران. دیگه انجامش نمیدم. تا زمانی که خودم چیزی واسه پختن داشته باشم و اجزای آشپزیم رو شبیه این ماه های سیاه توی خونم گم نکنم دیگه انجامش نمیدم. واقعا نمیدم. واقعا نمیدم!
میگم یه زمانی سفارش خوشمزه های بیرون و خوردنشون یکی از تفریحات کوچیکم بود. الان واسه چی دیگه از انجامش یهخورده هم خوشحال نمیشم؟ واقعا باید بشم؟ نه نباید واقعا نباید. دیگه انجامش نمیدم. دیگه انجامش نمیدم!
یه چیزی رو باید بنویسم و تا آخر هفته تحویل بدم. خدایا تمرکز میخواد و من متمرکز نیستم. باید بشم باید حلش کنم آخر هفته باید تحویلش بدم. خدایا کمکم کن!
کتاب کنت دومونت کریستو رو میخونم. جلد سومم. عاقبت یه ترجمه جز مال آقای منصوری پیدا کردم. کتاب قشنگیه فقط جلد سومش یهخورده نگرانم میکنه. پایانش رو نمیدونم. دلم میخواد کنت برنده باشه و پایانش خوش باشه و دستکم توی قصه ها ببینم که حق برده. اگر بد پایان باشه نه اینکه بشینم عر بزنم ولی هیچ خوشم نمیاد. درضمن با کمبود کتاب مواجهم. باید واسه بعد از این یکی چندتا پیدا کنم. کانالهایی که فایل پی دی اف مجانی ازشون برمیدارم دیگه انگار خیلی کتاب بهم نمیدن. یکی بود رمانهای ایرانی میذاشت و ازش اومدم بیرون. آخرین کتابی که ازش برداشتم خاطرم نیست2هزار یا3هزار و خوردی صفحه بود. موضوعش قشنگ بود ولی شخصیت دختر داستان که نقش اول هم بود یهخورده… به نظرم رسید تمام تلاش خانم نویسنده این بود که دختر رو نجیب نشون بده واقعا هم نجیب بود البته در نظر افرادی که نجابت رو فقط در نخوابیدن با کسی میبینن. در غیر این صورت دختره رفتارش در برابر صاحب کارش شبیه آدمهای نجیب نبود. معذرت میخوام نمیتونم نگم از نظر من شبیه… شبیه فاحشه ها بود. نمیشه با یه مرد همچین رفتاری کنی برخلاف میلش به اسم کوچیک صداش کنی توی زندگیش باشی با پولش خریدهای نجومی کنی بعدش که طرف معترض میشه طلبکار باشی هر بار هم میخوایی رضایتش رو واسه انجام یه نقشه جدیدت بگیری چشم هات رو ریز و درشت کنی و صدات رو توی صدا زدن اسم کوچیکش بکشی و فقط توی بغلش نری هر دفعه هم دلت بخواد هر مدلی دلت بخواد بهش توهین کنی بعدش نجیب جلوه کنی فقط چون توی بغل طرف نخوابیدی. من واقعا معذرت میخوام شاید برخورد استاندارد اجتماعی یه زن و یه مرد این مدلی باشه که در این صورت من ترجیح میدم همین مدلی عقب و بوق باقی بمونم. خلاصه هزار و اندی صفحه رو خوندم و بعدش دیدم به جای اینکه از خوندن کتاب آرامش بگیرم به شدت دارم از فشار خشم و جنگ اعصاب اذیت میشم. بهانه رو هم خانم نویسنده داد دستم و زمانی که توی یکی از کامنتها جمله ای پیدا کردم که واسم مشخص کرد احتمالا از پخش شدن مجانی کتابش راضی نیست و در صحنه ای که دختره… نمیگم چی شد درست نیست کتابه لو میره و قشنگ مشخص میشه از کیه. خلاصه دیگه تحملم تموم شد. بستمش و پاکش کردم و کلا از اون کانال زدم بیرون. من به شدت بی ظرفیتم. واقعا خوندن این موارد عوض آرامش حرصم میدن. بد نیست بچسبم به پیدا کردن و خوندن همون خارجیهای پلیسی و معمایی و فانتزی و چرتهای این مدلی.
آخجون خدا رو شکر که اینجا دوباره بازه داشتم از حرف نزدن میترکیدم خدایا کاش دیگه بسته نشه!
باید واسه امشب یه لینک بردارم و یه پست بروز کنم و… اه این نمایشگاه مدرسه هم شده دردسر یه سری چیزمیز تحویل دادم بازم میخوان هی میگم خب دیگه ندارم زمان هم نیست باز میگن تا فلان روزم بیاری وقت هست و… امروز صبح گفتم دیگه نداشتم باید درست کنم زمان هم که دیگه نیست گفتن خب تا شنبه هم زمان هست مال امروز که گذشت واسه شنبه فلان برنامه رو داریم بیاریشون میشه. میخواستم گریه کنم. بابا آخه دیگه ندارم خب. البته… میگم نکنه میدونن من کلی دیگه چیزمیز آماده دارم و قایم کردم توی خونه و نمیخوام درشون بیارم ببرم تحویل بدم؟ خخخ. آخه مال خودمه حوصله ریخت و پاش هم نیست اونجا هم شلوغه گم میشن بعدش هم دوباره برگردوندن و مرتب کردنشون دردسره و… حوصله ندارم خدایا حسش نیست. آقا خب الان خخخخ.
واسه چی من همیشه دلم میخواد بخوابم؟ هر لحظه انگار خستم. میگم تا10که پست امشب باید بره هنوز کلی راهه. برم کتابم رو از گوشیم بخونم یهخورده هم ولو بشم کتاب زیر پتو با شکم سیر و گوشی و ایسپیک مهربون و… بسه دیگه میخوام برم. ساعت7و31دقیقه شب. تا بعد.
دستهها