اطراف ظهر4شنبه.
هی میگم که ظهر دقیقا ساعت12میشه؟ یعنی الان که12و19دقیقه هست از ظهر گذشته؟ کی میتونم بنویسم ظهر مثلا4شنبه؟ اه برو بابا مسخره این مزخرفات چیچیه؟ واقعا که! دیوانه!
دیوانگی رو عشقه! شکر خدا که عاقل نیستم وگرنه زیر آوار اینهمه ماجرا تسمه مخ پاره میکردم خوبه که تخته هام سر جاشون نیستن نفله بشن. بسه. ای بابا! بیخیال.
بگذریم از مرگ که این روزها قشنگ شده پسرخاله همگیمون و توی روزمرگیهامون واسه خودش قدم میزنه کسی هم کاریش نمیشه کنه. بگذریم از تمام نقهایی که شبهای پیش زدم و همچنان به قوت خودشون باقی هستن. بگذریم از دلواپسیهای مدل به مدل واسه اطرافم. بگذریم از اینکه کشف شدم و آدرسم لو رفته. بگذریم از اینکه مادرم دلش ارتفاعات رو میخواست و جاده ریسک داره و نرفتیم و حالش گرفته هست و اون طرف خوابش برده و من نه بلدم نه در موقعیتی هستم که چیزی واسه آرامش دادن بهش گیر بیارم چون واقعا چیزی توی نظرم نیست زوری هم توی روحم نیست الان خودم به شدت آرامش لازمم و آرامشی نیست و… هی! بیخیال.
خاله زنگ زد گفت امروز میاد اینجا. جفتی میشینن با مادرم از تمام منفیهای زندگی مینالن و بعدش هم احتمالا جای اینکه بهتر بشن امشب جفتشون افسردگی میگیرن و خلاص. خب نمیدونم این نظر منه ولی به نظرم نق هم تا یه جایی سبک میکنه بیشترش واقعا خطرناکه. خوشم نمیاد درد رو صدا بزنم که فرود بیاد و موندگار بشه. تا جایی که بتونم میخندم. تا جایی که بشه دیوونه ام. هرچند گاهی بدجوری سخته و… شبیه چند هفته پیش قبل از بسته شدن اینجا که چیزی نمونده بود واسه خاطر هیچ چی خودم رو به فنای بیمارستانی بفرستم. خدایی تقصیر من نبود همه چی تلخ بود هیچ چی هم پایین نمیرفت و به روایت بیننده ها سفید شده بودم و خوردن واسم شدنی نبود. جدی عجب خری هستم من! خب الان اینهمه واسه چی؟ گیریم که من بیمارستانی میشدم. اصلا گیریم میمردم. کی چیزیش میشد؟ گیریم که من به خاطر دردسرهای ناگفته ناگفتنی نفله بشم. خدایی این وسط یه فاتحه هم از کانالهای مربوطه نمیاد واسم. البته بی معرفت نشم فاتحه احتمالا شب فوتم میاد ولی نهایتش5روز بعد همه چی همراه خودم و خاطراتم میرن به خاک و تمام. همه سر زندگیشونن و من دیگه نیستم. خدایا من که اینها رو میدونم پس چه دردم میشه که این… واسه چی ضمیرم از خر شیطون پیاده نمیشه؟ من واسه چی اینهمه… این چه گیری بود من گرفتارش شدم؟ خدایا بیا شبیه همیشه خدایی کن از این خریت انفرادی نجاتم بده به جان خودم من هیچ مدلی بلد نیستم جمعش کنم. اه گندت بزنن پریسا! واقعا که مرزهای حماقت رو تکوندی از بس… میگم که، بسه. عاقبت که درست میشم. میشم! میشم! مییییییشم!
امروز صبح رفتم واسه تثبیت ثبت نام و پرداخت هزینه و… تموم شد. وارد شدم. جزوه هم دستمه. از تو چه پنهون یه ناخنکی هم بهش زدم. اوه خدا وحشتناک حجمش واسه تایمم سنگینه. من صبح تا ظهر نیستم بعدش هم که میام خستم بد خستم بعدش هم باید هر طور شده درسم رو واسه2روز بعد که جلسه بعدیه حاضر کنم و… خدایا من جدی دوباره خودم رو انداختم توی این راه لعنتی و باز رفتم داخل این ور کثافت و… خب چی باید میکردم؟ مینشستم به پرورش خریتهای ناگفتنی تا عاقبت یه جایی خودم رو ضایع کنم و بشم سوژه خنده این دوران؟ جدی شاید بد هم نباشه. من لازمه گرفتار باشم بلکه روان روانیم به راه بیاد و دست از اذیت کردنهای بی سر و ته برداره. خدایا حالا جدا از این جفنگیات من نمیدونم کارم درسته یا نه. من شروعش کردم تو خودت مواظبم باش. من دیگه تحمل استرسهای زمان پیش از اون آیلتس به گل نشستهم رو ندارم. خدایا کمکم کن!
عجب سرده! واقعا سرده. صبحها خیلی بد نیست از ظهر که رد میشیم هوا سرد میشه و عصر و شب انگار سرماش تیزه و فرو میره توی استخون. یا من سردمه!
جهان امن نیست. به خاطر بالا رفتن سن یا داغون شدن امنیت نمیدونم. ولی امن نیست. پیش از این از دست دادن ها اینهمه نزدیک و ملموس نبودن. الان هر لحظه این وحشت باقیه که کسی رو از دست بدیم. دیروز که خبر فوت یه آشنا رو توی تیمتاک شنیدم حس کردم یه لحظه بی وزن شدم از ترس. باورم نمیشد. توی سرم صدا میکرد که:
-یعنی به همین سادگی؟ یعنی به همین سادگی؟ یعنی به همین سادگی؟
بله دقیقا به همین سادگی. فوت شد و رفت و تمام. من باهاش دوست نزدیک نبودم ولی توی خاطرم بود و جوون بود و میتونست موفق و مثبت زندگی کنه و پیر بشه و… خدایا! جهانت دیگه امن نیست. این نا امنی رو هر جا که میرم، توی خیالات، زیر پرچم امنیتهای پیشین، در جهان شخصیه خودم، همه جا همه جا حس میکنم. هرچی زور میزنم از این حس سیاه خلاص بشم نمیشه و نمیشم. امنیت میخوام و نیست. جهان امن نیست. امن نیست! نیست! اه لعنتی!
میگم مادرم واسه چی هنوز خوابه؟ با خودش و اطرافش قهر کرده آیا؟ چون نشده بره ارتفاعات و چون هیچ مردی اطرافش نیست که اونقدر توانا باشه که بتونه مرد زندگی و گیرها و باقی مواردش باشه و چون این آخر هفته مدلی که باید واسش میگذشت نیست و… هوممم. خیلی واسم عزیزه ولی من نمیتونم حسش رو عوض کنم. همونطور که اون نمیتونه در مواردی که گیرهای من شدن کمکم کنه هرچند من واسش عزیزم. خب چاره ای نیست. بذار بخوابه. یا با خودش کنار میاد یا شبیه همیشه کنار نمیاد و کاش اینطوری نبود واقعا دلم میخواد حس بهتری داشته باشه ولی آخه از دست من چی برمیاد؟ هی! اینستا ریدر جزوهم رو تبدیل کرد. بذار ببینم تبدیل این بهتره یا کروم یا وورد؟ خدایا باز کردن این جزوه خیلی چیزها رو یادم میاره که بلد نیستم توضیح بدم و توضیحش هم ساده و کوتاه نیست و… خدایا این حس واقعا… خدایا به کسی نگیها من میترسم از این شروع مجدد میشه کمکم کنی؟
خب بسه. بذار برم تبدیل اینستا ریدر رو بردارم مقایسه کنم با اون2تا. درضمن بد نیست این روزها به جای مسخره بازی بشینم یهخورده پیشاپیش بخونم و بنویسم بلکه ترم سبکتر سپری بشه. ترم! جدی واردش شدم؟ یاااااااا خدا! وای خدایا! وای خدایاااااااااااااا خدایا!
دستم خسته شد دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و45دقیقه ظهر4شنبه. تا بعد.
دستهها