4شنبه شب.
امروز دومین باریه که اومدم اینجا. یکی ظهر، یکی الان. خیلی ازش نگذشته پس من واسه چی باز اینجام؟
اینی که دارم مینویسم واسه چی تموم نمیشه؟ جمعه باید تحویلش بدم محض خاطر ابلیس کش نیا تموم شو!
یه چیزی بگم؟ دلم تنگ شده. دلم گاهی بدجوری تنگ میشه. دلم زمانهای بیخیالیم رو میخواد. دلم میخواد برگردم به زمانی که مسوولیت هیچ چی روی شونه هام نبود، حتی مواردی که من واقعا مسوولش بودم. البته کلفت هم زیاد بارم میشد که خاک بر سرت این تویی که داری نفله میشی واسه چی خفه خون گرفتی ولی الان این لحظه این زمان درست همین ثانیه دلم حسابی میخواد که میشد باز کوچیک بشم و نادیدنی بشم و برگردم زیر اون پرچم سنگیه خطرناک که هر زمان باد میومد به ضرب میخورد توی فرق سرم و حسابی ناکارم میکرد ولی زمانهایی که توفان و جرقه در کار نبود اونجا امن بود. اونقدر امن بود که موجودیت من عملا وجود نداشت. من لازم نبود که کسی باشم. لازم نبود دلواپس چیزی باشم. لازم نبود دلواپس هیچ اصلی از اصول بودنها باشم. من اصلا لازم نبود باشم. اگر هوای اطراف رو با سرکشیهام جابجا نمیکردم و جرقه ایجاد نمیکردم و اعلام زنده بودن نمیکردم و هیچ غلطی نمیکردم امنیتم کامل بود. زیاد کامل بود. زیادی کامل بود. هر زمان هم سرما از بیرون میرسید جایی برای پناه گرفتن وجود داشت. حرفی برای شنیدن بود. کلامی برای آرامش هرچند کاذب پیدا میشد. جایی برای مخفی شدن از دستهای جستجوگر و آزارگر تقدیر بود. جایی برای من. جایی تنها به قوارهی داغون و ویران اما ایمنِ من. خدایا! چقدر گاهی از این قوی بودن و از این خودم بودن و اصلا از این بودن خستم! این مدل لحظه ها یواشکی توی گوش تقدیر میگم اُهُ! به کسی نگی ولی نمیشه برگردم در پناه شب و همونجا گم بشم؟
این چیزها رو نباید بگم. این درست نیست. احتمالا یا فردا یا پس فردا به خودم میگم کاش همچین چیزی رو اینجا روی آنتن نزده بودم. ولی الان… خدایا! این چه معامله ای بود کردی باهام؟ هرچند، عادلانه نیست. تو نکردی. من کردم. شاهکار خودم… میگم، یعنی، جدی من کجا خطا رفتم؟ یعنی اینکه من الان از خستگیِ فشارهای امشبهام دارم میپاشم هم تقصیر خطای منه؟ وضعیت الانم که ربطی به خریتهای دیروزهام نداره پس الان واسه چی این…
هی! بیخیال. این اشکها کار و زندگی ندارن این شبها هر ثانیه صداشون نکرده پشت مژه هام صف بستن؟ خب الان واسه چی؟ ای بابا ای بابا خخخ بابا چیزی که نشده این چه وضعشه خخخ تماشا کن چه شکلی شدم! اوه گندش بزنن امشب تنها نیستم مادرم اون طرفه هر لحظه ممکنه صدام کنه این قیافه چیه خخخ. بسه پریسا. چیزی که نشده. آدمه دیگه. گاهی بهاره گاهی زمستون. درست میشه. تا2تا سنگ از کوه قل خورد پایین که نباید گریه کنی. پاکش کن بابا قباحت داره. عجب خخخ.
یه سریال بود، پوست شیر. توی محله توضیحدار شد. یه جاییش اون زنه مژگان خیلی دلش گرفته بود. با خدا حرف زد و حسابی گفت و گفت. داد نمیزد. اعتراضش یواش بود. معصومانه و خیلی یواش معترض شد. بعدش گریهش گرفت. شب بود. کسی خونش نبود. گریهش شدید که شد نمیدونم خودش رو بغل کرد یا نه. ولی آروم به خودش میگفت گریه نکن. گریه نکن. و من اون عصر هرچند بی صدا ولی چنان شدید باریدم که مطمئن بودم خفه میشم. وای خیلی بد بود صدا نداشت فقط اشک بود انگار مشت مشت میومد و هرچی میکردم تموم نمیشد. خلاصه از اون شب شبیه الان خودم به خودم از این چیزمیزها میگم زمانی که شبیه امشب خر میشم. روانی هم خودتی. همینه که هست. اصلا به تو چه!
خدایا من باید این متن کوفتی رو تمومش کنم سریعتر برم ولو بشم وسط جزوه های دیماهم. یه ترجمه هم واسه15دی باید کنم که مونده روی دستم. چیزی نیست اگر بجنبم به تمامش میرسم ولی… خدایا! حس خیلی… گندش بزنن آخه همه چیز رو که نمیشه گفت که! ول کن پریسا! عجب سیریشی هستی واقعا چی میخوایی خب ول کن دیگه!
بسه دیگه زیادی چرت نوشتم. مطمئنم پشیمون میشم ولی بذار تا پاکش نکردم بزنمش اینجا بمونه. من اینجا خودمم. بذار این لحظه از خودم بودن هم ثبت بشه هرچند اگر اشتباه باشه. این لحظه بخشی از خودمه و به صرف عوضی بودنش نمیشه منکرش بشم پس بذار بمونه. راستی خاطرم باشه یه پشتیبان از اینجا بردارم با این دردسرهای مسخره ای که واسم درست کرده از نظرم قابل اعتماد نیست. بگذریم از اینکه من به طرز وحشتناکی در بی اعتمادی به همه چیز و همه کس پیش رفتم و کلا اعتماد به هیچ عنصری از جهان خاکی دیگه در هیچ کجای موجودیتم باقی نیست و این احتمالا اصلا درست نیست و به جهنم که درست نیست نمیتونم کاریش کنم و بسه دستم درد گرفت از بس سریع زدم روی کیبورد اون متنه هم منتظره باید برم جمعش کنم و خدایا یه فحش پیدا بشه من به خودم بدم دلم خنک شه قدیمیها دیگه جواب نمیدن دلم خنک نمیشه. خدایی دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد الان دیرم شده. ساعت7و44دقیقه4شنبه شب. تا بعد.
دستهها