شنبه شب. هی! من پیراشکی شکلاتی و دونات شکلاتی و فالوده و شیرینی تیتابی میخوام. زهرمار! مسخره! واقعا که!
میگم یه چیزی بگم؟ نمیشه اینجا حرف زشت بزنم؟ حرف خیلی زشت بزنم؟ آقا این چه وضعشه؟ این بچه ها زمانی که هستن مثل سیریش بهم چسبیدن که خب باشه ساعت مدرسه هست بیخیال. ولی وقتی نیستن هم باید منو اذیت کنن؟ آخه این درسته؟ طرف نمیتونه بیاد مدرسه غایبه هم زنگ میزنه روی خاک اره های مخ ویران من اسکی میره. آخه این هم شد کار؟ به هر کسی هم میگم بابا اینها رو از من جدا کنید یعنی که چی هر لحظه بهم چسبیدن به جای اینکه تدبیر کنن میخندن میگن وای چه دوستت دارن و چه و چه. خدایا! آخه من چی بگم؟ چی میتونم بگم؟ اینها تقریبا فقط5ماه دیگه باهامن بعدش مشخص نیست زندگی این زندگی بی معرفت امروز کجا ببردشون من واقعا در خودم نمیبینم وقتی اینطوری میخندن و بغلم میکنن باهاشون بد تا کنم که بیخیالم بشن. تقصیر اینها نیست که من گرفتارم. تقصیر اینها نیست که من… اونها نمیدونن. اونها هیچ چی از من نمیدونن. مراعات چی رو باید کنن؟ اینها هنوز زندگیشون شروع نشده. واسه چی باید بلد باشن اصل مراعات رو؟ خدایا! من نمیتونم. بذار راحت باشن. من نمیتونم!
دیروز از اون روزهایی بود که با تمام جونم مونده بودم الان چه غلطی کنم! به نظر خودم بدک جمع و جور نکردمش. به خیر گذشت. ولی خودم هنوز از ضربش دردم میگیره. خدایا! من واقعا… آخ خدای من!
کاش پیشم بودی بی نشون! بهت احتیاج دارم. بیشتر از هر زمان دیگه در تمام دستاندازهای تمام عمرم بهت احتیاج دارم. کاش پیشم بودی!
یه چیزی بگم؟ زمانی دلم میخواست شبیهت باشم. اون زمان که واسه همه قهرمان بودی. و واسه من بت. توی هوای بچگی های بزرگسالم که لازم نبود بزرگ بشه و اتفاقا بهتر بود بچه می موند، عجیب دلم میخواست شبیه تو باشم. حس میکردم قهرمان بودن خیلی با شکوهه. خیلی بزرگ. خیلی بی توصیف. حالا هم همینطوری تصور میکنم. قهرمان بودن خیلی بزرگه. اما حالا میدونم قهرمان بودن بدجوری سخته. دیگه دلم نمیخواد شبیه تو باشم بی نشون. شبیه تو بودن گذر از راه هایی که تو گذشتی رو میطلبه. تحمل اونچه تو تحمل کردی رو میخواد. تجربه اونچه تو از سر گذروندی رو لازم داره. من نمیتونم! الان میفهمم در کوره روزگار سنگ شدن یعنی چی. حالا میدونم تو به چه قیمتی اون کوه مرمر شدی که همه میشناختیم. حالا از جوونیهای خودم حس خشم دارم. چطور تونستیم؟ چطور تونستم؟ چطور میشه اینهمه بیگانه با حال و هوای یک نفر از خاکستر بلند شدنش رو تحسین کرد بدون اینکه بفهمیمش؟ ما همه استحکامت رو تشویق میکردیم در حالی که هیچ کدوممون اینقدر فهم توی وجودمون نبود که احتمال بدیم شاید تو تشویق نخوایی. شاید لازم باشه حتی در سکوت سعی کنیم بفهمیمت. همدلی اگر ازمون برنمی اومد، تلاش رو که میتونستیم. خدایا بقیه رو بیخیال من واسه چی نمیفهمیدم؟ چه جوری تحمل میکردی این سیل حماقتهای اطرافت رو بی نشون؟ هیچ زمانی ندیدم خریتهای این مدلیمون منفجرت کنه. بی تفاوت میزدی به چرندیات ما. نه شادت میکرد، نه غمگین میشدی ازش. چه غربتی رو تحمل کردی بین ما که هیچ زمانی نفهمیدیمت! ببخش بی نشون. منو ببخش. منه مدعیِ لعنتیه احمقه لعنتیه لعنتیه لعنتی رو ببخش بی نشون. میگم، یعنی واسه خاطر همین نفهمیدنهاست که هیچ کجا نشونی ازت نیست؟ خیلی گشتم. پس واسه چی تو هیچ کجا نیستی؟ حق داری. منم جات بودم دلم زده میشد از اینهمه غربت. خسته میشدم از اینهمه خودخواهیهای بی انتها. بی نشون میشدم تا پشت سر بذارم هرچیزی هرچیزی که اینهمه ازم جدا بود. ولی میدونی؟ با تمام نفهمیدنهام، با تمام ندیدنهام، با تمام ندونستنهام، با تمام خودخواهیهام، دلم بد تنگته بی نشونم! به خدا خیلی دلتنگتم خیلی. اونقدر زیاد که اینجا جا نمیشه. توی قصه هایی که مینویسم جا نمیشه. توی متنهای نامجازی که حتی اینجا هم نمیشه زدشون، فقط واسه سبکباری خودم گاهی یواشکی مینویسم و سریع پاک میکنمشون هم جا نمیشه. توی هیچ کلامی جا نمیشه. دلم تنگ شده واست بی نشون! خیلی دلتنگتم وسط این غربتی که هیچ زمان اینهمه حسش نکرده بودم. کاش پیشم بودی بی نشون آشنای دورم! بهت احتیاج دارم. خیلی زیاد بهت احتیاج دارم. عزیز! کاش پیشم بودی!
بسه. دیگه بسه. بسه!
امروز به فایلهای صوتی جزوه های ترم آینده ناخنک زدم. فقط درس اولش. پریروز خیلی نفهمیدمشون ولی امروز اکثرش رو فهمیدم. شاید به این خاطر که پرسشها رو توی فایل متنی خوندم شایدم به این خاطر که امروز بار دومم بود که گوشش میکردم. هی! فهمیدمشون! آخ جون! بد نیست تا ترم شروع نشده بیشتر بخونم. این مواردی که دستمه تموم بشن باید بخونم. باید دوباره تا فرق سر فرو برم توی درس. شاید اینطوری آسونتر بگذره. شاید!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. بازم وراجی دلم میخواد ولی بیخیال باشه واسه بعد. ساعت8و43دقیقه شنبه شب. تا بعد.
دستهها