دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همچنان ماجراهای من و خودم.

1شنبه شب.
یه چیزی بگم؟ به نظرم باید جدیدترین اکتشافم از خودم رو بپذیرم و بهش اعتراف هم کنم. ترسناکه و مضحک ولی به نظرم من یه مدل مازوخیسم روحی باشم. چیه راست میگم واقعا موندم توی ماجرای خودم آخه این چه اوضاع مسخره ایه من واسه چی باید به مواردی که واقعا روانم رو آزار میدن اونهمه سفت بچسبم و تازه بعد از اینکه زدن لهم کردن لبخند هم بزنم؟ امشب تازه مچ خودم رو گرفتم که داشتم لبخند میزدم اونم درست بعد از اینکه… خب الان واسه چی؟ باید حرصی شم. باید از جا در برم باید منفجر بشم قاعدتا هم میشم معمولا در جواب این مدل منفی جاتی که این شکلی بهم نازل میشن همین جواب رو با ضرب تمام شلیک میکنم و باور کن بعدش که حرصم میره خودم از تماشای نتیجه حیرت میکنم. پس واسه چی این… من نمیفهمم! من به چی لبخند میزدم؟ پس انفجارم کو؟ واسه چی الان هنوز حرصی نیستم بلند شم بخوام یه چی پیدا کنم بزنم ریز کنمش؟ من واقعا… من نمیفهمم!
این ترجمه نکبت زمان و تمرکز ازم میخواد و من واسه چی گیرش نمیارم؟ بذار بلکه آخر هفته بتونم انجامش بدم. هی! باید انجامش بدم.
12دی داره به سرعت باد میرسه و من واقعا نمیدونم باید مشتاق رسیدنش باشم تا سریعتر بیاد و بره و مشخص کنه کجای داستانیم یا ازش وحشت کنم و دلم بخواد که دیرتر برسه. به نظرم اولی بهتره. دونستن بهتره مگه نه؟ پس من واسه چی هر دفعه بهش فکر میکنم یا در موردش مینویسم یا یادم بهش میاد سردم میشه؟ شبیه همین الان که سرما از یه مدل مورمور چندش شروع شده و داره بیشتر میشه و اگر طول بکشه میرسه به جایی که واقعا میلرزم.
خدایا من چه سریع در حال تغییرم! یک سال نگذشته از زمانی که دستکم با انگشتشماری در اطرافم راحتتر و بیشتر از بقیه حرف میزدم. در مورد گیرهام حرف میزدم. حتی واسشون نق میزدم و میزدم و میزدم. الان مدتهاست که دیگه نه باهاشون از خودم حرف میزنم، نه نق میزنم، نه حتی در حضورشون آه میکشم. خب البته اونها از دستم خلاص شدن ولی من چه سریع دارم عوض میشم! گاهی شبیه جمعه ای که گذروندم اوضاع خیلی بد میشه و با تمام جونم حس میکنم که واسه گذروندن یه سری لحظه ها یه نفر تکی کافی نیست ولی دقیقا همون لحظه ها باورم میشه که جز خودم هیچ کسی نیست و باید خودم تکی حلش کنم. جمعه ای که گذشت خودم تکی حلش کردم و البته به کمک خدایی که همچنان بهش اعتماد دارم. ولی از خاکیها کسی نبود و خدایا یواشکی دلواپسم یعنی تغییر بعدیم چی میتونه باشه؟ این ماه های اخیر پشت سر هم از خودم حیرت کردم و نمیدونم بعدیش چیه. کاش شوکش خیلی شدید نباشه در این مرحله واقعا واقعا واقعا هیچ مدل غافلگیری رو دلم نمیخواد. حتی مثبتش؟ هوممم. غافلگیری مثبت برای من؟ به نظرم موجود نیست. مگه اینکه… فقط یه چیز. دکترها حیرت کنن و بگن این بیماری که همه جای اون جسم دیده میشد یه دفعه کجا رفت؟ هیچ اثری هیچ کجای این جسم ازش باقی نیست و عکسها و آزمایشها و همه چیز دارن میگن که انگار اصلا نبود. پس کو؟ اوه خدا این تنها غافلگیریه که من واقعا میخوامش و خدایا واسه تو واقعا کاری نیست که همچین معجزه ای رو بهم بدی. توی عرش تو همچین هدیه ای اونقدر کوچیکه که اصلا به حساب نمیاد. ولی واسه منه خاکی این الان تمام زندگیمه. نمیشه بهم بدیش؟ تو خدایی. واست خیلی خیلی آسونه. من یه خاکی ام با توان و صبر و عمر محدود. این معجزه کوچولو واسه من همه چیزه. همه چیز! توی دفتر مروتت یه دید بزن شاید دلت بخواد یه جورهایی این غافلگیری کوچولو رو بهم بدی. هان؟ ببین منو! نمیشه؟ میشه ها! خدایا ببین منو! یه دید بزن من میدونم تو بخوایی میشه. تو بخوایی میشه! اه گندش بزنن حالم از خودم و این اشکهای کوفتی به هم میخوره واسه چی تا یه ور میزنم میبینم خیسم؟ اه نکبت! واقعا که!
بیخیال. خدایا شکرت. شکرت! میدونی؟ من بهت اعتماد دارم. بذار اون همکارم بگه نیستی و بذار خیلیها بخندن به اعتمادم ولی من بهت اعتماد دارم. تفاوت فروردین و الان، اردیبهشت و خرداد و تیر و مرداد و شهریور با الان رو اونها نمیفهمن. من میفهمم. من که تا لب پرتگاه رفتم و رفتیم. من همراه خونوادم جهنم رو زندگی کردم. الانم هوای بهشت رو نفس نمیکشم ولی اوضاع از اون زمان خیلی خیلی آرامتره. و خدایا! هر کسی هرچی میخواد بگه من میگم علم هم وسیله و واسطه خودته و به خاطر این شبها و آرامش هرچند نسبیشون اندازه تمام هستی شکرت! ولی خدایا ببین! منو ببین! منو ضایع نکن. این شب رو از زندگی خونوادم ببر. لطفا. خدایا لطفا! کامل پاکش کن. فقط پاکش کن! بذار آرامش برگرده. باور کن دیگه مجازات شدم امکان نداره واسه جفنگیات گذشته ناشکر بشم. هیچ چی نمیخوام ازت فقط… خدایا! کمکمون کن!
این کتابه خستم میکنه. میتونم بخونمش ها ولی یه جاهاییش اعصابم رو خورد میکنه. بذار تا آخرش برم ببینم چی میشه فقط کاش جلد بعدی نداشته باشه چون من فقط همین6جلدش رو دارم اگر هفتمی در کار باشه گیرش نیاوردم و می مونم توی خماری.
بسه دیگه خسته شدم باقیش باشه واسه نمیدونم کی. ساعت9و43دقیقه 1شنبه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *