دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اولِ آخر هفته.

عصر3شنبه.
به جان خودم من عصرهای3شنبه رو از4شنبه هم بیشتر دوست دارم. وای خداجونم3روز تعطیلی مقابلمه3روز خدا3رووووووووووووووووووووووز آخجون3روز خسته شدم خداجونم3روز3روز زنده باد عصرهای3شنبه.
این هفته تنها نبودم. هنوز هم نیستم. مادرم رفته بیرون برمیگرده. تنها که نباشم اوضاع تیمتاک رفتنم متفاوته. این لحظه بعد از نمیدونم چه مدت وقفه اینجام. هیچ چیزش فرق نکرده. همه مدل قدیمشونن جز خودم. من به سرعتی جنون آسا در حال تغییرم. پیش از این اینجا بهم آرامش میداد. بعدش بی تفاوت شد. الان خسته میشم. یهخورده که بینشون میشینم سریع یا میرم توی کانالهای بسته یا میزنم ازش بیرون. مردم گیر ندارن. من دارم. اول از جمعهای حضوری زده شدم، الان از جمعهای اینترنتی. خدایا این تا کجا ادامه داره؟
بیخیال.
کسی میگفت دستاندازهای زندگی بهمون درسهایی رو میدن که با تدبیر نگرفتیمشون. شادیها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم غمها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم دردها و فشارها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم دیگه هیچ چیزی قادر نیست اصلاحمون کنه. درد آخرین مرحله برای عبرت گرفتن و آموزشه. بعدش دیگه هیچ راهی نیست. گاهی به نظرم میاد اطرافم از این مرحله هم گذشتن و درس نگرفتن و واسشون میترسم. خودم هم شاگرد اول زندگی نشدم ولی خدایی خیلی چیزها بلد شدم. تمام عمرم یه طرف، 403یه طرف. تغییر زاویه دیدم نسبت به خیلی چیزها رو واقعا حس میکنم. من چندتایی درس بلد شدم از این مرحله سیاه که واردش شدیم ولی… خدایا سر به سرشون نذار لطفا اینها واقعا دست خودشون نیست. آخه من چی بگم!
ما آدمها همیشه تصور میکنیم خودمون بیشتر از همه سرمون میشه. میگیم اینطوری نیست ولی در عمل واقعا همین طوریه. همیشه هم نصیحت میکنیم که زندگی کوتاهه چنین و چنان باشید. آیا واقعا خودمون به این باور رسیدیم؟ چقدر قبولش داریم؟ چقدر لمسش کردیم؟ من که به کسی جز خودم نصیحت میکنم زندگی کوتاهه واقعا خودم چقدر باورش دارم؟ اگر واقعا اینو میدونم و فهمیدمش پس واسه چی زمان صرف چزوندن بغلدستیم میکنم و میخوام عوض حرصی که بهم میده اذیتش کنم؟ خب اینکه درست بشو نیست من هم که میدونم نیست پس واقعا چه لذتی از این بازی میبرم که خودم رو محدود قواعد عجیب غریب کنم تا اون آدم بچزه؟ خیلی مسخره هست خدایا واقعا این… خب گیریم که من همچنان مشغول ادامه این بازیهای چندین ساله بودم که زندگی کوتاه اون یارو ته کشید و طرف رفت. یا اصلا خودم رفتم. اگر خودم رفتم که ناکام رفتم چون واسه حرص دادن طرف خودم رو سفت گرفتم. اگر اون رفت حالا من موندم و حیرت و عذاب وجدان که آخ آخ طرف چه بد زندگی کرد همیشه اشتباهی عمل کرد و کاش من بیشتر مواظبش میشدم. خب عاقل پایان که نامه نمیده اعلام کنه یه دفعه میرسه تویی که اینو هی میگی هی میگی خب خودت هم مراعاتش کن الان چی میخوایید از جون هم خب ول کنید آخه!
بیخیال بابا من خودم از فرق سر تا بیخ ریشه پر از ایرادم چه اعتراضی میشه داشته باشم به مدل زندگی بقیه؟ ول کن. به من چه.
دستم درد میکنه. خدایا واقعا درد میکنه. میگن واسه خاطر نوشتنه. مگه ضربه های انگشتی روی کیبورد چقدر میتونه آسیب ایجاد کنه؟ واقعا ممکنه به خاطر نوشتن باشه؟ خدایی درد میکنه دردش هم خیلی چندشه. اه گندش بزنن.
گاهی خوابهای واقعا مسخره ای میبینم. بعدش که حالم جا میاد از تعجب گیج میزنم. دقیق که میشم میبینم این خخخ وای خدا این مثلا تصور کن تو یه چی واسم تعریف میکنی میگی فلان ماجرا خیلی بد بود و سر خودت اومده یا کسی دیگه تجربهش کرده بعدش ماجرا چنان سنگینه که مثلا چند روز یا هفته یا حتی چند ماه بعد خواب میبینم مشابه این داستان سر خودم اومده و بیدار که میشم میبینم توی خواب چیزی نمونده بود پس بیفتم. الان تصورش رو که میکنم موندم به خودم فحش بدم یا به خودم بخندم یا واسه خریت خودم گریه کنم آخه این چه مدل بیماری روانیه اینی که من دیدم اصلا ماجرای من نبود من واسه چی باید میدیدمش و اصلا واسه چی باید اینهمه حالم واسه خاطرش عوضی میشد و خدایا این… اصلا این به من چه؟
الان میام یه دقیقه دیگه.
خب یه دقیقه تموم شد. میگم این دقیقه ها واسه چی اینهمه کوتاهن؟ بیخیال از سرم هم زیاده. میگم الان آذره بعدش چی؟ از یه دقیقه کمتر که میشه0بعدش من باید چه غلطی کنم؟ وووییی. وای خدایا! جدی چه مدلی باید ادامه بدم؟ میگم که من میترسم. حس نق زدن نیست توضیحش بدم جنس حسم رو ولی من میترسم. اگر سختتر بشه حسابی اذیت میشم. گندش بزنن این اصلا نباید میشد باید این باید این این… اه! گندش بزنن!
دستم واقعا درد میکنه. لعنتی خب واسه چی؟
این ترجمه نکبت رو باید این آخر هفته جمعش کنم. واسه چی کارهای من شبیه تردمیله هرچی انجامشون میدم انتها ندارن؟ زمانی اینهمه خسته نمیشدم. الان به خاطر سنه که بالا رفته یا به خاطر حسه که دیگه ندارم؟ اینجا اعترافش شاید ایراد داره شاید هم نداره نمیدونم. زمانی عشق داشتم. الان فقط حس خستگی دارم. خستم بدجوری خستم کاش یهخورده تایم توقف… نه. بیخیال نمیخوام. خدایا ولی خستم دیگه حس و حال توی هیچ کجای وجودم نیست کاش این… خدایا میخوام حواسم جمع کلاسهام باشه میخوام گیرم فقط زندگی شخصیم باشه میخوام بلد باشم تمام این… آخ خدای من!
شیوه نامه امتحانات نوبت اول؟ گندش بزنن این10سال هم به خیر جمع بشه دیگه واقعا واسه چی بازنشستگیها بعد از20سال کاری نیست یعنی که چی30سال باید بریم سر کار خسته شدم آخه!
ول کن دیگه حس نوشتن نیست دارم چرت میگم البته چرت که همیشه اینجا میگم اصلا اینجا رو واسه همین نگه داشتم ولی گاهی شبیه الان چرتهام چرتتر از معموله. بسه دستم درد میکنه. باقیش باشه واسه بعد. ساعت4و34دقیقه عصر3شنبه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *