4شنبه صبح.
آخجون خدا مدرسه نیستم ایول!
عجب صبح شلوغ و همه چی توی هم و ژولیده و… اما خوشگلی! خدایا خیلی میخوامت!
گاهی شوکهای کوچولویی که یه دفعه میان و به روان آدم انگار جرقه وصل میکنن گذشته از آثار تخریبی وحشتناکشون فایده هم دارن. چند روز پیش به من یکی ازینا رسید. به کسی نشد بگم. اینجا هم نشد بنویسم. امروز رفع شد و گذشت. حالا میشه اینجا بنویسم. داشتم دق میکردم. ترس با تمام هیبتش روی شونه هام فشار میآورد. خدایا امن باشه. خدایا امن باشه! این ورد شبهام شده بود و ورد روزهام شده بود و چقدر دلم میخواست یه دل سیر از ترس بلند عر بزنم که تنها نبودم و نشد که نشد و آخ خداجان الان دیگه امنه و… خدایا شکرت! داشتم سکته میکردم. خدایا شکرت! خدایا شکرت!
این روانی که ازم پاک شد ضررش بود. فایده این مدل وحشتها اینه که بعد از گذشتنشون و البته به خیر گذشتنشون چیزهایی رو میبینیم که پیش از این یادمون رفته بود و نمیدیدیم. یکیش اینکه آدم میتونه خیلی عوض بشه و خودش رو کامل یادش بره ولی تمام تغییراتش شبیه یه لایه زنگ آهنه که روی اصلش رو میپوشونن و با یه ناخن کشیدن کنار میره و میبینی خودت هنوز اون زیری. خودت! با حس و حال آشنای خودت. آدمها هرچی عوض بشن باز خودشونن. باز میتونن هم رو هرچند بی سر و صدا و فقط توی دل خودشون، اما خیلی خالص دوست داشته باشن. دلواپس عزیزهای دیرآشنای قدیمی باشن. از ته دل واسه اینکه شب بدون فرود اومدن روی سر عزیزانشون از بالای سرشون بگذره و بره دعا کنن. گریه کنن. تقاضا کنن. از خدا بخوان. بعد از اینکه مطمئن شدن خطر جدی و خطرناکی در کار نیست از ته دل بخندن. بلند و بلند بخندن. چنان سبک بخندن که انگار اگر خودشون رو ول کنن میرن بالا و میچسبن به سقف. خدایا خیلی شکرت! خیلی شکرت! خدایا! خیلی شکرت!
هنوز دردسر در اطرافم زیاده ولی این جدیدش رو واقعا… اوه خدا داشتم میترکیدم از ترس! خدایا خیلی خدایی! خیلی میخوامت خیلی! خیلی میخوامت! خیلی میخوامت خیلی!
دوباره توی اتاق سنگر گرفتم. ای خدا مادرم هی کار میکنه کار میکنه بعدش میگه نمیدونم دستم واسه چی درد میکنه. میدونی؟ از این سیر باطل و تمام دورهای باطل اطرافم خسته شدم. زیادی تکراری شدن و من دلم این تکرار رو نمیخواد پس میکشم عقب. دیشب شب خیلی خیلی خیلی سنگینی داشتم. نصفه شب پریدم و اینجا تنها نبودم و هیچ کاری نمیشد کنم چون بقیه بیدار میشدن. مرده بودم واسه یه قهوه که نمیشد، مرده بودم واسه موزیک که نمیشد، مرده بودم از این اتاق بزنم بیرون بلکه نفسم بالا بیاد که نمیشد، از وجودم شبیه آتشفشان گرما میزد بیرون رسما آتیش گرفته بودم میخواستم پنجره ها رو باز کنم که نمیشد، سکوت داشت وجودم رو میجوید و خدایا چقدر بد گذشت دیشب! عاقبت بلند شدم در اتاق رو بستم پنجره رو باز کردم بلکه سردم بشه تا آرومتر بشم. معمولا در رو نمیبندم. مادرم اذیت میشه. دیشب ولی بستمش. از حالا احتمالا بیشتر میبندمش. من واقعا در مواقع این مدلی لازم دارم یه کاری کنم تا از رفتن به مرز سکته خلاص بشم. دیشب سنگین گذشت خیلی سنگین. بعدش صبح شد. صبحش هم شب بود. الان ولی صبحه. صبح درست درمون. هی! سلام صبح! معلومه تو کجایی؟ واسه چی سر به من نمیزنی؟ بیشتر ببینیمت!
بیرون اخبار سیاست سوریه در جریانه و من از اخبار هر مدل سیاستی متنفرم. خواستم برم آشپزخونه سراغ لباسشویی ولی مادرم اونجا مشغوله و میگه بذار بعدا و خدایا من واسه چی آدم نصفه هستم دلم میخواد شبیه همه آدمها آشپزیهای مزخرف و لباس شستن و تمیزکاری خونه گیر تعطیلاتم باشه از این وضعیت متنفرم! در46سالگی ببین چیها دلم میخواد! یعنی من هیچ زمانی زندگی کردنم کامل نمیشه؟ امروز باز دندم چپه ولی خدایی توقعم به جاست. نیست؟ بیخیال. ولش کن. صبح رو عشقه! من یه ساعت نیست از یه کابوس یواشکی چندین روزه در اومدم. نمیخوام الان اخم کنم. همچنان خدایا شکرت!
بذار برم تلگرام تکلیفهام رو بردارم. اینها تمومی ندارن. زندگی من. تردمیل لعنتی! بسه این کثافت رو نمیپسندم من2تا بال دلم میخواست و عوضش این تردمیل نکبت گیرم اومد و… هی! بسه.
امروز دم صبح کار بدی کردم. از قانون یک دقیقه این روزهام گذشتم و خیلی هم گذشتم. خب چی باید میکردم کم مونده بود خفه شم هیچ راهی دم دستم نبود واقعا نبود باید یه کاری میکردم و خب کار بدی بود اما… اصلا الان چی؟ این کار رو کردم. تمام.
اوه ساعت داره میره طرف10و من هنوز دارم ول میچرخم. بجنبم دیر شد! همچنان خدایا شکرت! بسه کلی گرفتاری دارم. ساعت9و42دقیقه صبح4شنبه. من رفتم.
دستهها