دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شب و تب و برف و انتظار دیماه!

شنبه شب.
خدایا دستم داره از درد منفجر میشه. این واسه چی اینهمه درد میکنه؟ امروز صبح که بلند شدم جسمم معترض بود. تمام جسمم معترض بود و تلقین هم به زور کمک میکرد. از مدرسه که اومدم فقط خوابیدم. بعدش خوردم. بعدش باز خوابیدم. البته همراه تمام اینها کتاب هم خوندم. خدایا دستم! کاش این درد دست برداره!
مدارس تعطیل شد. واسه2روز. کلاسهای آنلاین. با این اینترنت! تکالیف بچه ها رو با اجازه مدیر بهشون دادم تا فردا و پسفردا واسشون فایل نفرستم. الان ساعت9و13دقیقه شب هست و من تازه حدود10دقیقه میشه که سیستمم رو روشن کردم. باید یه پست بروز کنم. لینکش هنوز نرسیده. و الان من توی تیمتاک چه غلطی میکنم؟ این وامونده رو باید ترکش کنم از اعتیاد به نیکوتین هم بدتره. آخ دستم خدا!
تیمتاکم. آلاچیق. جماعت همیشگی با همون حال و هوا و کلام و موضوعات و داستانهای همیشگی. من اینجا واسه چی نشستم؟
15دیماه کلاسها شروع میشن. امشب یه دلواپسی مسخره دارم. من همه چیز رو فراموش میکنم. نکنه اون زمان هم… اه نه! درست میشم. شروع که بشه درست میشم. این خیلی مسخره هست.
دیماه! دیماه داره میاد و همراه زمستون یه خروار دلواپسی سیاه رو با خودش میاره تا بپاشه به روح من. خدایا! میشه مواظبم باشی؟ لطفا؟ لطفا!
به نظرم این نوشتن ها دستم رو ویران کرده. دردش رو واقعا به زور تحمل میکنم. امروز حس کردم از شدت درد تب داشتم. الان خیلی مواظب باید بنویسم. اه لعنت! درد مسخره! درد لعنتی! تلفن.
مادرم بود. میگفت بیرون داره به شدت برف میاد. اگر تا صبح طول بکشه حسابی میشینه. خب، 2روز تعطیلی، برف، احتمال تداوم تعطیلات در3شنبه و اتصالش به آخر هفته، فقط نصف اینها در گذشته از شادی روانیم میکردن. پس واسه چی من حتی لبخند بهشون نمیزنم؟ خدایا! شکرت! ممنونتم ولی… من فقط رضایت دکترهای12دیماه از عقبنشینی بیماری از جسم برادرم رو میخوام. و شادی مادرم. و آرامش خونواده کوچیکم. و… خدایا! چقدر من عوض شدم! میشه به این خاکیه کوره زده دود گرفته خاکت یه کمکی کنی؟ خدایا لطفا! به تمام آفرینشت. خدایا لطفا!
بذار امشب خودم رو توی بحثهای این جماعت فرو نکنم. بذار بیخودی نخندم. بذار ماسک نذارم. فقط بشینم. بذار ببینم این تماشا کجا میره. هیچ کجا ولی… بذار همینطوری بمونه.
آخر شب باید برم روی بالکن. باید دونه بپاشم. شاید فردا صبح پرنده ای از فشار گرسنگی یخِ بالهاش رو باز کنه و به امید دونه بیاد اینجا. روی بالکن من.
کتابی که میخوندم تموم شد. تلخ بود. واسه چی از نقش اول زن ماجرا حرصم گرفته؟ انصافا تقصیری نداشت. ولی این وسط یکی تباه شد، یکی از اوج به زیر خاک رسید، یکی خودکشی کرد، فوت شد، تموم شد، از روی عشق نبود. از فشار زندگی بود. جنازهش رو بی نام و نشون بردن خاک کردن. نقش اول زن به تکامل نسبی ذهن رسید ولی من دلم واسه اونی که اونهمه غربتزده شیر گاز رو توی یک اتاق کرایه ای باز کرد و پایان خودش رو تعیید کرد عجیب گرفته. واسه تمامشون دلم گرفت. واسه دختر ساده دلی که دنبال پناهی امن و آروم و البته شرافتمندانه بود و ازش سوء استفاده شد، واسه مرد خوشگذرونی که مهربون بود و کمک کرد اما جوابی که گرفت طبق معیارهای معرفت نبود، و واسه مدیر موفق و ثروتمندی که به خاطر قدم اشتباهی که برداشت عاقبتش به شیر گاز یک اتاق محقر ختم شد. من واسه چی دلم اینهمه از این پایان گرفته؟
اوخ باید لینک پست امشب رو بردارم الان دیر میشه! الان میام الان میام!
خب حل شد. لعنتی دستم آخ لعنتی!
فردا باید بشینم یه سری کار که دستمه رو تا یه جایی برسونم. اینم تموم بشه بلکه یهخورده… اینها تمومی ندارن. خستم. فقط خستم خدایا! نمیخوام نق بزنم ولی… عجیب حس میکنم خاکت زیادی خاکیه. نباید معترض باشم ولی… اه بسه!
این2روز اگر بتونم یهخورده تکالیف گوش کنیم رو سبک کنم خیلی مثبته. خدایا کلاسها! اینها که شروع بشن من باید خیلی بجنبم. دلم میخواد یه سری از تکالیفش رو پیشاپیش حل کنم ولی نمیدونم این کار درسته یا نه. تمرینها رو باید سر زمانش حل کرد. ترم آخر کانون واسه اینکه جا نمونم تمرینها رو پیشاپیش نوشتم و نمیدونم شاید اشتباه کنم اما به نظرم نتیجه واسم مثبت نبود.
گاهی چیزهای مضحکی توی سرم چرخ میزنن که واقعا از اعتراض در موردشون حس کسر شأن بهم دست میده ولی از طرفی هم نمیشه به خاطرشون معترض نباشم. بذار سیستم همیشگیم رو اجرا کنم. هر اتفاقی که واسم پیش میاد مقصر اول خودمم. خودی که اجازه داد به مرحله ای از ضعف برسم که ضربه از یه گوشه حصارم نفوذ کنه و بهم سیخونک بزنه. خب کاریش نمیشه کرد. زندگی هر لحظه در حال درس دادنه. از خودم تعریف نمیکنم اتفاقا این منفیه ولی در هر حال من به طرز بسیار احمقانه ای اخلاصم… این اسمش اخلاص نیست خریته. من یه جاهایی تا حد خریت خالص پیش میرم و واقعا هیچ چیزی رو توی اون جاده ها پشت دستم مخفی نمیکنم و عوضش تماشاگر چی میشم؟ اینکه میفهمم خریتم رو جایی مصرف کردم که هرچند خیلی می ارزه ولی اندازه اینهمه خریتم شاید قیمتش نبود و زیادی پرداختم و میپردازم. خدایا عجب احمقی هستم من درست هم نمیشم! شاید هم بشم. الان که از خودم حسابی یواشکی دلگیرم. شاید فردا که این شب یخزده بره و یه صبح یخزده برسه و دستم بهتر بشه مثبت بینتر بشم. شاید اینها همه از ترس رسیدن قریب‌الوقوع دیماهه. خدایا دیماه! خدایا توکل به خودت! فقط خودت. فقط خودت!
برف میباره. شدید. صدای رهگذرها میاد که توی خیابون ذوق میکنن. خدایا کاش میشد همه دنیا واسه همیشه ذوق میکردن! چقدر دلم بهشت کوچیکی رو میخواد که این اواخر زیاد به رویاهام سرک میکشه. خدایا میشه وقتی من از خاکت رفتم داخل همچین جایی که توی سرم میچرخه زندگی کنم؟ خدا تویی من کسی نیستم ولی از نظر خودم یهخورده شاید سزاوارش باشم. به نظرم چند درصد کوچولو لایقش هستم. نیستم؟
بذار برم داخل کانالهای همیشگی بلکه واسه امشب یه کتاب پیدا کنم. هی! میشه از یکی از اون تک دقیقه هام استفاده کنم؟ امروز فقط3تاش رو مصرف کردم. ولی آخه از آخریش خیلی نگذشته. خب که چی؟ اصلا واسه چی باید مراعات کنم؟ واسه چی باید به قواعد عمل کنم؟ واسه چی باید زور بزنم تا ترکش کنم؟ هی! خر نشو پریسا! اینها باطله های امشب ذهن منجمدتن. تمومش کن!
بدجوری سرده! وای سرده خدایا سرده سرده افتضاح سرده! همه چی درست میشه. هوا بهتر میشه. دیماه امن میاد و میره. زمستون آروم میگذره. من از خراشهای یواشکیم درمون میشم. کلاسها مثبت پیش میرن. ذهنم از این مه خلاص میشه. فراموشیهام کم میشن. عید میاد. این سال سیاه تموم میشه. باز بهار میرسه. باز من میخندم. باز سبک میشم. باز درست میشم. درست میشم! خدایا! اینها که همه قشنگن پس واسه چی این… گندت بزنن پریسا تو که با وعده های مثبت هم خیسی!
خب خب خب. چیزی نیست. حله. من درستم. من مثبتم. من پریسام. فردا بهتر میشم. آخ دستم! توی روحت درده عوضی اعصابم خورد شد آخ دستم دستم آخ گندت بزنن دستم!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم دستم درد میکنه. ساعت10و22دقیقه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *