دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

محض گفتار.

2شنبه عصره یا شب؟ 3دقیقه مونده به6عصر الان نمیدونم اون بیرون هنوز روز باقیه یا نه.
فقط اومدم. گاهی به جایی میرسیم که اگر سکوت کنیم انگار نفس قهر میکنه. الان من اونجام. باید حرف میزدم پس اومدم اینجا. چیز درست درمون هم که نمیگم فقط اومدم بنویسم. هرچی به سرم میاد بنویسم. چرت بنویسم فقط حس کنم یه جایی یه چیزی گفتم.
گاهی یه چیزهایی هست که بعضی ها واقعا تحمل نمیکنن. خاک میشن میپاشن زمین. گاهی حس میکنم این دفعه دیگه خاک میشم میپاشم زمین. بیخیال بابا من پیش از این هم از این حسها داشتم. خیلی پیش اومد که به نظرم رسید این دفعه دیگه بلند بشو نیستم. یه شبی… نه! چندتا شب توی عمرم بود که مطمئن بودم صبح رو نمیبینم. بعدش صبح شد. یقین داشتم نهایتش یه هفته دیگه زیر خاکم. فشار سنگین بود. نفس تنگ بود. جهان وایستاده بود انگار.
از اون چندتا شب خیلی گذشته. من صبح رو دیدم. هفته بعد رو هم دیدم. و هنوز اینجام. هنوز دارم ادامه میدم. اون دفعه ها بلند شدم. هرچند زخمی. هرچند داغون. ولی پا شدم و هنوز دارم پیش میرم. خط و خراشهای اون شبها هرگز کامل از بین نرفتن ولی من هنوز هستم. اون آثار سیاه یادگاریهای تلخی هستن که اون شبها بهم دادن تا خیلی چیزها یادم بمونه. یکیش اینکه آدمها، همون آدمهایی که از شیشه شکننده ترن اگر جاش برسه از کوه محکمترن. یکی دیگهش اینکه هر شبی اگر ازش زنده در بریم قویترمون میکنه. یکی دیگهش اینکه یادگاریهای تلخی شبیه اینها که من دارم اگر عبرتبین باشیم سفتمون میکنن تا دیگه از اون منطقه آسیب نبینیم. اما اشتباهه اگر تصور کنیم یه جایی از زندگی برای همیشه ضد ضربه میشیم. همیشه چیزی هست که یه خط و خراش تازه به وجودمون یادگاری بده. و چه بسا تا لحظه آخر زندگیِ خاکیمون در حال جمع کردن یادگاری باشیم.
خب الان این… میگم یعنی از این یکی هم زنده در میرم؟ آخه فشارش بدجوری شدیده. بدجوری سنگین. بدجوری تلخ. بدجوری سخت. به کسی هم نمیشه نق زد. جایی هم نمیشه گفت. زمزمه هم نمیشه کرد عربده که جای خود داره. خدایا! تو بدون اینکه لازم باشه ما بگیم همه رو میدونی. تمام قصه خاکیها رو میدونی. خودم رو سپردم به خودت. فقط خودت! این دفعه هم درم میبری؟
باید با کلاسم صحبت کنم اجازه بدن سیستم ببرم. این بهترین راهیه که فعلا به نظرم میاد. بد هم نیست خب یهخورده سخته ولی من با سختی بیگانه نیستم. سیستم من. رفیق سفیدم اینجا هم باید همراهم باشه و به نظرم معرفتش بد نیست. توکل به خدا.
چیز عجیبیه. رفتم جزوه های جدولداره نامرتب رو یهخورده واسه خودم جمع و جورش کنم که وسط کار کمتر گیج بشم و در کمال حیرت دیدم از انجام دادن پیشاپیش تمرینها بدم نمیاد که هیچ، لذت هم میبرم. باورت میشه؟ من از زبان متنفر بودم! الان حس کردم وقتی وارد انجام تمرینها شدم یه جوری… بلد نیستم توضیحش بدم. انگار بعد از مدتها برگشتم خونه! انگار یه چیزی توی روانم گفت آهان دوباره اینجا! جام اینجاست پس واسه چی اینهمه دیر؟ انگار خاطرم وقتی این خطها رو مینویسم یه جور عجیبی جمع میشه. بلد نیستم توضیحش بدم. انگار همه چیز میره سر جای خودش. ای خدا من بدون جزوه های درست درمون و بدون امکانات این حس رو دارم اگر همه چیزم درست بود… از کجا معلوم اگر همه چیزم درست بود شاید این حس رو نداشتم! بیخیال. من همه چیزم درست نیست. امکانات موجود نیست سختی هم تا دلت بخواد موجوده ولی انگار در حال پیش بردن و رفع دردسرهای این کلاسه خاطر جمعم. یعنی واقعا الان دوستش دارم؟ دیگه ازش متنفر نیستم؟ به نظرم نه. نیستم. شاید واقعا این بتونه کمکم کنه که اینجای جاده رو سبکتر طی کنم. اینجا یه مرداب به شدت توفانیه و واقعا نمیدونم ازش گذر میکنم یا نه ولی… خدایا! فقط تویی که میدونی. فقط تویی که میتونی. فقط تویی که میشه بهت بگم کمکم کن. پس لطفا کمکم کن. من نمیخوام به هیچ ببازم. کمکم کن ازش رد بشم! خدایا! لطفا!
اوه خدا برمیگردم. نه اشک و گریه در کار نیست الان میام الان میام.
خب اومدم. بابا هیچ چی اینها گفتن برق اینجا4تا6میره بعدش4تا6نرفت الان میترسم هر لحظه بره برق اینجا که بره آب هم قطع میشه ترسیدم گیر کنم پریدم رفتم دستشویی بعدش هم شیر روی اوپن بود تا سرد بشه سرد شد گذاشتمش داخل یخچال و خلاصه رفتم و اومدم و این… این… هی! واسه چی یه دفعه من اینهمه سردمه؟
به نظرم یهخورده بیمارم. نه استرس بیمارم کرده نه گریه زاری نه ترس چیزی نیست پیشدرآمد ورود به هفته تاریکه که باز حالم رو گرفته. ولی این الان… من عادی بودم یه دفعه ظرف2دقیقه چنان سردم شد که دارم میلرزم این دیگه چیه!
میگم واسه چی هرچی پرهیز میکنم باز حس سلامتی ندارم؟ به خدا امروز بدخوری نکردم ولی حالم هیچ خوش نیست. قهوه هم خوردم ولی عوض بیدارتر شدن حس میکنم دلم میخواد بخوابم و خدایا واسه چی عجیب سردمه؟ خیلی بد سردم شده مثل بید دارم میلرزم هوا واقعا اینهمه سرد نیست اما من یه جور کثیفی سردمه خب الان واسه چی؟
دیروز ناپرهیزی کردم ولی خخخ کیف داد اما از دیشب یهخورده جسمم حالش منفیه. الان هم که… خدایا سرده الان عجیب سرده یعنی چی دارم میمیرم از بس سردمه! گندش بزنن منجمد شدم عجیبه ولی عجیب رو ولش کن فقط سردمه! ای بابا!
فردا از اون3شنبه های چیزه. خخخ نباید اینطوری بگم ولی آخه فردا… وووییی! باید بچه ها رو ببرم اتاق بازی. بعدش جویده درسشون بدم. این2تا هم که آروم نمیگیرن روزهای اتاق بازی رسما توی هوای جیک جیکن یعنی همیشه هستن ولی3شنبه ها بیشتر. بعدش هم که اون جلسه شورای کوفتی که من باید توش واسه بقیه سخنرانی کنم و هیچ خوشم نمیاد و خدایا از بس سردمه حس میکنم استخونهام از یخ درست شدن یعنی چی!
هی! خدا رو چه دیدی! شاید فردا عجیب غافلگیر بشم. شاید شب که شد بگم عجب من خیال میکردم روزم افتضاح باشه ولی از فلان زمان به این طرف روز به این مثبتی نداشتم کاش باز از این روزها نصیبم بشه. جدی بعید نیست. آخ خدا اگر بشه عالی میشه! یعنی واقعا میشه؟ ممکن که هست فقط یه اشاره کوچولو لازمه که کار من نیست. وای خداجونم حالا که من اینهمه بیمار و اینهمه گناهی و اینهمه منجمدم و خلاصه بدجوری مظلومانه گناه دارم میشه فردا رو با یه مشت غافلگیریه فوق عالی سورپرایزم کنی؟ جای دور نمیره ها! البته تو خدایی نمیشه گفت ثواب داره ولی… میگم یه چیزی! مثلا ما خاکیها وقتی کار خوب میکنیم و یه کسی با کار خوبمون شاد میشه خودمون هم دلشاد میشیم و حسمون مثبت میشه. الان تو که خدا هستی وقتی یه کسی رو دلشاد میکنی از اون کیفهای شبیه ما نمیکنی؟ گناه داری که! جدی خدایا تو حوصلهت سر نمیره؟ اون بالا تنهایی نشستی. از ازل تا ابد فقط خودتی و خودت تنهایی جهانِ هستی رو میچرخونی و این حسابی تکراریه. حس مثبت و منفی هم نداری. نق هم که نمیزنی خدا که نق نمیزنه. هوس چیزی هم که نمیکنی. غافلگیر هم که نمیشی چون خدا همه چیز رو میدونه. آرزوی چیزی هم که نداری از برآورده شدنش ذوق کنی چون خدایی و خدا از همه چیز بینیازه. فردا هم که قرار نیست چیزی واست عوض بشه تا منتظرش باشی. خواب هم که نمیری استراحت کنی. رویا هم که نداری اگر در واقعیت اونی که دلت خواست واست نشد بری توی خیال و از رویاهات کیف کنی. اصلا تو که خدایی خدا که چیزی دلش نمیخواد که واسش بشه یا نشه. خدایا! میگم که، تو پس چی داری؟ تو خیلی گناهی هستی که! جدی دلم سوخت تو واقعا طفلکی بیا خودم بغلت کنم! راست میگم جدی دلم واست گرفت نمیخوام بهت نق بزنم بیا امشب من بغلت کنم یهخورده حال و هوات عوض بشه.
چیه؟ به جان ابلیس الکل نزدم اصلا هیچ چی نزدم بیدارم حواسم سر جاشه بیشتر از زمانهای دیگه هم خل نشدم ولی این واقعا خیلی باید بد باشه خدایا چه جوری تحمل میکنی؟
هی چیه؟ اصلا به تو چه؟ خدای خودمه دلم میخواد دلم واسش بسوزه الان تو حرف داری؟ روانی هم خودتی! دلم میخواد! به تو چه!
ساعت6و48دقیقه عصر2شنبه هست و خوشبختانه هنوز برق نرفته. گندش بزنن آدم اینطوری حس نا امنی داره هر لحظه استرس دارم که بره. خدایا میخواستم امشب برم حموم یه دوش بگیرم الان میترسم برم اون داخل کفی بشم برق بره بعدش باید2ساعت بشینم از سرما هم بلرزم تا برق بیاد و وووییی خداجونم سردمه باور کن سردمه عجیب سردمه خب آخه یه دفعه چی شد من اینهمه سردمه؟
بسه خسته شدم برم اینو شوت کنم روی آنتن اینجا بعدش ببینم تمرین حل کنم یا یهخورده زیر پتو مچاله بشم بخوابم دیرتر بلند شم تمرین حل کنم خدایی حال جسمم یهخورده مزخرفه اصلا خوشم نمیاد این مدلی باشم. سر مهلت به تاریکه دیوونه یه دل سیر فحش میدم الان از نوشتن خسته شدم حالم هم خوش نیست سردم هم هست. ساعت6و50دقیقه عصر2شنبه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *