دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مهمونی.

بعد از ظهر جمعه.
آخ تاریک تاریکه لعنتی!
عجب سرده! خدایا یه دفعه چه سردی شد! یعنی کلاسها باز آنلاین میشه؟ خدا کنه مثل دفعه پیش یه روز قبلش اعلام کنن! خیالم نیست بشه یا نشه. هیچ چی خیالم نیست این لحظه ها هیچ چی خیالم نیست. یعنی از اثرات تاریکه؟ به خاطر خاصیت عصر جمعه هاست؟ واسه حس شخصی خودمه؟ خدایا!
4شنبه12دیماهه. آخ خدایا توکل به خودت! به کی بگم جز خودت؟ دلم میخواد از همه چیز بگم. از خیلی چیزها که خیالم بهشون… هست. هست! مگه میشه نباشه؟ هست خدایا هست!
تیمتاکم. آدیو. بچه ها مشغولن. هنوز خیلی بد شلوغ نیست فعلا در نرفتم. نمیدونم تا کی اینجام فقط این لحظه هستم.
از تکلیفهای زیر دستم یه بزرگش مونده که بدجوری تمرکز لازمه و من بدجوری بی تمرکزم. خدایا! من کی و از کجا اینهمه… اینهمه… اینهمه… خاک بر سرت پریسا! ای خاک بر سرت!
هفته دیگه فردا کلاسم شروع میشه. کلاس من و لپتاپم. راستی عاقبت خاطرم نموند لپتاپه یا لبتاپه یا لپتابه یا… مسخره! هرچی! مسخره!
از درس دوم این کلاسه هیچ خوشم نیومد. ای خدا باز افعال تک بخشی و دو بخشی! هیچ زمانی نتونستم حفظشون کنم. خدایی هیچ زمانی هم خیلی زور نزدم حفظشون کنم. گندش بزنن خیلی زیادن آخه من چه مدلی یادم بمونه تمامشون رو؟
این لحظه خودم تنهام. همه رفتن. نمیدونم امشب برمیگردن یا نه. شاید نه. شاید آره. این لحظه کسی نیست. همه رفتن. خودم و خودم. من و صداهای اینترنت و سکوت اینجا و کلافهای توی سرم و… اوه چه شلوغ!
خدایا از خودم در حیرتم. باورم نمیشه مگه شدنیه یک کسی روی شماره46مدل…
محتویات آخرین لوله سالتم داره هی کمتر میشه. زمانی که اون صدای فش خیس که اعلام کننده پایان این قطره های کثیف اما گاهی اثربخشه کی میاد؟ و بعدش من چی میشم؟ اصلا واسه چی باید بجنگم؟ من واسه چی باید ترکش کنم؟ من با چی باید بجنگم؟ واسه چی باید ولش کنم؟ که چی بشه؟ فردای بدون تسکینهای این کثافت رو میخوام واسه چی؟ دقیقا واسه چی؟ کدوم آجر از دیوارهای جهان هستی رنگش عوض میشه اگر من… هی! مادرم! من مهلت بیمار شدن ندارم. اطرافم دیگه نمیتونن. اطرافم. پس کی و کجا نوبت خودم میشه؟ تا حالا که نشد. از حالا هم نمیشه. نمیشه! میترسم اون دنیا هم نوبتی واسه من نباشه. خدایا یعنی هست؟ اون طرف نوبتی واسه من هست؟
باز من به سرم زده! خب عجیب نیست من این ماه های آخری خیلی به سرم زده. ولی این… یه جاهاییش خدایی تقصیر خودمه. تقصیر خودی که اجازه داد خوابم بگیره و اینهمه ساده و احمقانه در سراب یک ننوی شفاف خوابم ببره. خدایا چند سالم باید بشه تا گاهی عاقلتر بشم؟ به نظرم نمیشم. شبیه های من هیچ زمان… بیخیال. این یه مدلش رو از خودم ندیده بودم که دیدم. نمیشد که مجموعهم ناقص بمونه. میشد؟ حالا کامله. کامله! آخ لعنت!
یه سریال نکبت رو پیش از این تا نیمه دیده بودم ازش هیچ خوشم نیومد ولش کردم. دیشب و امروز تا انتها دیدمش. یه آدم سفتی توش بود که نقش اول نبود جزو نقشهای حاشیه داستان بود و این سرطان گرفت و میدونست وضعش افتضاحه. ضعیفتره توی بغلش گریه کرد و این دلداریش داد که باور کن دکتر گفت خوب میشم. بعدش سرطانش پیش رفت. توی بیمارستان گفت دکتر گفت پیش رفته ولی بدنم مقاومتش خوبه دارم بهتر میشم. هردو میدونستن دروغ میگه. باز ضعیفتره سرش رو گذاشت روی شونه این و گریه کرد. طرف گفت زندگی خودت چطوره اون گفت عالی و اینم داشت دروغ میگفت. بازم ضعیفتره بود که گریه میکرد. بعدش بارون و چتر و قبرستون و قبر اون آدم سفت که سرطان پیروز شده بود و بردش. توی بیمارستانش رو یواشکی بارونی شدم. صحنه قبرش زیر بارون هم یواشکی بارونی شدم. مادرم اون طرف خواب بود و من یواشکی بارونی شدم. زیاد نبود. باقیش رو نگه داشتم واسه الان که کس اینجا نیست ولی نمیخوام ببارم. امشب اگر ببارم تا صبح میبارم. من نمیخوام شروع بشه. خدایا! واقعا من چه دردمه که توی جلد خودم جا نمیشم و اینهمه نکبت سر روانم میاد؟ آخه واسه چی؟ واسه چی این معامله مسخره رو میکنم با خودم؟ واسه چی شبیه آدم نمیشینم توی مرکب خودم و فقط منظره ها رو منظره های جاده خودم رو تماشا نمیکنم که این وضعیت جفنگ رو نفس نکشم؟ آخه این نکبت چیه من با خودم میکنم؟
فردا کلاس. باز جوجه ها و باز ماجراهاشون. و میدونم فردا تمام زورم رو میزنم که باز همراهشون بخندم. خدایا کمکمون کن! به جوجه ها. به خونوادم. به عزیزهام. به خودم. خدایا! کمکمون کن!
امیرعلی3شنبه رفته بود تهران دکتر. خدا کنه چیزهای خوبی بهش گفته باشن! من دعا میکنم و اون بچه واسم میگه و4شنبه کسی جز تو نیست من خودم واسش بگم. خدایا! منو میبینی؟ قطعا میبینی. ببین منو! کسی نیست. هیچ کسی نیست من3شنبه شب توی بیداریهام ازش انتظار همراهی و4شنبه انتظار شنیدن و همیشه انتظار کمک داشته باشم. هیچ کسی جز خودت نیست. خدایا! بقیه رو نمیدونم. منو اگر ول کنی واقعا هیچ کسی نیست که اون سر پرده های این شبها رو واسم بگیره تا سنگینیشون پایینم نکشه. جز خودت هیچ کسی نیست. هیچ کسی! خدایا! اینجا ماسک لازم نیستم. تو پشت هر حصاری رو میبینی. بدجوری خستم. بدجوری خستم! بدجوری خستم! لطفا مواظبم باش باشه؟
چیزی نیست درست میشم. هفته تاریک و عصر جمعه با هم قاطی شدن سر راهشون دلواپسی12دیماه رو هم برداشتن و همه با هم رفتن به وادی خریتهای من مهمونی و نتیجهش شده مسمومیت روان من. درست میشه. درست میشم. زمان میگذره. این4شنبه هم میاد و میره. شبیه مرداد403میره. شبیه فروردین و خرداد و تیر403میره. شبیه شهریور403میره. دیماه هم میره. 403هم میره. اما من باقی می مونم و هیچ زمانی این سال سیاه و آموزنده رو یادم نمیره. شبهاش. ساعتهاش. لحظه هاش. انتظارش. انجمادش. دردش. دردش! تا عمر دارم فراموش نمیکنم. خدایا تا عمر دارم فراموش نمیکنم!
مستند جمعه شروع شد. همیشه نمیبینمش ولی حالا که اینجام بذار برم سینما تیمتاک تماشا کنم. شاید امشب باز بنویسم. شاید. الان دیگه حسش نیست میخوام ازینا ببینم. ساعت4تمام. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *