بعد از ظهر5شنبه.
کلاسها. لعنت بهشون! گیرهای برون اینترنتی. اخبار تاریک. بچه های مدرسه. دلواپسیها. ترسها. خستگیها. آخ خدا!
حس ندارم بیشتر از لیست کردنشون واسه توضیح نق بزنم. واقعا حتی حال نق ندارم. واقعا تصور نمیکردم زمانی برسه که دلم حتی نق زدن نخواد. من زمانهای تاریک و کرخت توی عمرم زیاد داشتم ولی هیچ زمانی… یعنی همچنان دارم بزرگ میشم؟ نمیشه یهخورده واسه تنفس دادن متوقف بشه؟ آخ خدا!
از خیلی چیزها بریدم این روزها. همچنان پیش میرم. پیش میبرم. سعی میکنم عاقل باشم. سعی میکنم آرامش بدم. سعی میکنم… سکوت کنم. سعی میکنم. سعی میکنم. این روزها زیاد سعی میکنم. دیوار و پریسای داخل آینه از دستم بیچاره شدن. و همچنان زندگی در جریانه. خاطرم هست زمانی آخر تمام نق هام میگفتم زندگی هنوز قشنگه. از کی دیگه نگفتم؟ واقعیتها قشنگ نیستن. نه تمامشون. واقعا نیستن.
این کلاسه پدرم رو درآورده. خدایا نیفتم؟ فقط دلواپسم که نیفتم. بیخیال حسش نیست بیشتر ازش بگم یعنی بنویسم. اصلا واسه چی اینجا مینویسم؟ هیچ بعید نیست وسطش پاکش کنم و بیخیالش بشم.
چه ساله… چی بگم؟ این سال حتی در تعطیلاتش هم بیبرکته یعنی بود شکر خدا که داره تموم میشه. تعطیلاتش خیلی… چه بد دیگه شنبه3شنبه تعطیل نیست؟ توی روحش خب تعطیل باشه دیگه این2روز من کلاس دارم اگر تعطیل باشه میتونم وسط تکلیفهای نفسگیرش یه نفسی تازه کنم.
403سیاه گذشت. هیچ سالی رو به خاطر ندارم که اینهمه تاریک و اینهمه سنگین گذشته باشه. فقط هم واسه من اینطوری نبود. یعنی نیست. هر طرف چرخیدم همه زیر بار گذر تاریک این سال سیاه له شدن. خدایا دیگه نفس ندارم صدا کنم و نق بزنم حتی به درگاه تو. میشه خودت دیگه سبکترش کنی؟ باور کن دیگه توان واسه هیچ کسی باقی نیست. واقعا دیگه نمیتونیم بسه دیگه!
سالگرد دایی مهدی داره نزدیک میشه. یک سال! و رفتنش شروع خیلی چیزها برای کل اقوام من بود. بچه که بودم دلم میخواست آینده رو بدونم. الان میبینم شکر که ما فرداهامون رو نمیدونیم. اگر میدونستیم بعد از21بهمن402چیها قراره ببینیم بقیه رو نمیدونم ولی من یکی احتمالا دق میکردم. خدایا فقط به خیر تمومش کن. واسه خیلیها دیگه به خیر تموم نمیشه میدونم. واسه پسر عمه من که پسر تازه دامادش رو از دست داد. واسه یک دوست اینترنتیه دور که خبر فوت برادرش چنان حالم رو افتضاح کرد که مادرم نصفه ب بیدار شد و نشست به دلداری دادنم و آخرش هم با قرص سبز رفتم توی رختخواب. واسه آشنای غمگینی که خواهرش ناغافل از دست رفت. واسه… 403 چقدر تاریک گذشت! خدایا! فقط به خیر تمومش کن. لطفا باور کن که من دیگه شونه هام ظرفیت ندارن. نمیخوام ناشکر باشم ولی جز تو به کی میشه بگم؟ باور کن جز خودت دیگه هیچ کسی نیست. هیچ شونه ای نیست هیچ ادراکی نیست. من خودمم. بیشتر از همیشه خودمم. فقط خودم! اگر تو هم بهم بفهمونی حوصله نق زدنهام رو نداری دیگه توی هستیت هیچ کسی نیست باهاش حرف بزنم. لطفا نگو. لطفا بذار باهات حرف بزنم. لطفا بذار بهت نق بزنم. من باید با یک کسی حرف بزنم. هیچ کسی نیست. پس خودت حوصلهم رو داشته باش تا من بتونم حرف بزنم. خدایا! یا تو حوصله داشته باش یا من میترکم. یا تو حوصله داشته باش یا من دق میکنم. یا تو حوصله داشته باش یا من سکته میکنم. یا تو حوصله داشته باش یا من دلم میترکه. یا تو حوصله داشته باش یا من میمیرم!
تیمتاکم. آلاچیق. بقیه مشغولن. صحبت و شیطنت و همه چیز. من مینویسم. فقط مینویسم و گاهی هم جواب میدم و میخندم. خدایا! من باید باهات حرف بزنم وگرنه خاکستر میشم.
این اسپیکینگهای مسخره رو کامل بلدم پس واسه چی تا میام بگمشون زبونم میگیره؟ استاد این ترممون به لکنتها گیر میده. خدایا نیفتم دیگه! زنگ.
مادرم.
هی! یا خدا امروز چندمه؟ یا خدا27دی! مهتاب این ماهم کامل نیست! اوخ خدایا به داد برس من رفتم!
دستهها