دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و جاده، درست همین روزها.

اطراف ظهر جمعه. وای درس درس درس درس خدا درس.
جلسه پیش4نمرهم رو پس گرفتم. یعنی نمره قبلیم اصلاح نشد ولی ضعف پیشین رو ضربه کردم. تشویق شدم به شدت. نتیجه رو دوست داشتم. عقده تشویق ندارم ولی از دیدن درصد بالای مثبت بودن نتیجه حسابی خوشم اومد. من دلم کف دستمه بلد نیستم ادای بی تفاوتها رو دربیارم که بگم خیلی عاقلم. همون سر کلاس بلند ذوق کردم باز هم میکنم. باید واسه فردا درس بخونم. قطعا دوباره واسم کف نمیزنن انتظارش رو هم ندارم ولی من رضایت استاد این ترمم رو حسابی لازمش دارم. واسه پایان ترم و واسه نکاتی که سبب پیشرفتم در زبان میشن.
تجربه های جدید رو دوست دارم هرچند اگر واسه سن من خیلی کوچولو و خیلی دیر باشن. همیشه شمع بهم حس خوبی میداد ولی هیچ زمانی باهاش خیلی سر و کار نداشتم. جیگیلک من واسم چندتا بسته شکلات و یه شمع لیوانی آورد از اونها که اتاق رو خوشبو میکنن. روشنش کردم و حالا گیر دادم به شمع و ول کن نیستم. همیشه دلم نزدیکی به شمع رو میخواست ولی از زمانی که دیگه آتیش رو ندیدم با رقص شعله ها بیگانه شدم. الان دارم میبینم که هنوز عشقم به این رقص نورانی کم نشده. شمع رو روشنش کردم و هر چند دقیقه یک بار میرفتم دستم رو میگرفتم بالای شعله کوچولوی داخل لیوان و میگفتم تو آتیش کوچولوی منی. شمع سوخت و فتیلهش تموم شد. مونده بودم چه جوری پارافین اطرافش رو احیا کنم. مادرم گفت بذارش روی تاقچه بالایی شومینه تا آب بشه. گذاشتم و آب شد و حالا تمامش از گوشه دیوارهای لیوانش رفت ته لیوانه و حسابی خوب شد. فقط فتیله نداره که دوباره روشنش کنم. باید بزنم بیرون و فتیله شمع و چندتا شمع کوچیک مدادی پیدا کنم که بزنم ته جا فتیله این لیوانه. دیروز توی فروشگاه2تا شمع لیوانی کوچولوی دیگه با بوهای متفاوت خریدم. یکیش رو دیروز روشن کردم و تا امروز صبح تموم شد. مادرم میترسه و میگه پشت سر هم توی این اتاقت شمع روشن نکن پارافین توی فضای بسته سرطانزاست. چشم رو گفتم و فعلا شمع آخری رو گذاشتم بمونه. به نظرم بد نیست من گاهی حرف گوش کنم. این یکی بمونه واسه زمان بهتر و شب دیگه. ولی خدایا! چقدر شمع رو دوست دارم! هی میدونستی با فندک روشنش میکنم چون عاقبت دستم با کبریت رفیق نشد؟ نخند! هرچی میگی خودتی. خب چیکارش کنم رفتم با کبریت روشنش کنم کبریت و اون لرزش ریز دست که عاقبت هم کامل درست نشد و همیشه سر کارهای ظریف حالم رو میگیره دست به یکی کردن و اونقدر بازی درآوردن که نزدیک بود رومیزی ناهارخوری رو آتیش بزنم. انداختمش کنار و فندکم رو برداشتم و ماجرا حل شد. هی! من فیتیله شمع میخوام. من شمع میخوام. خدایا چقدر شمع رو دوست دارم! یادش به خیر تماشای رقص شعله ها! بیخیال. نشد دیگه. ولی چقدر شمع رو دوست دارم! چقدر شمع رو دوست دارم!
هر شب از بیرون حصارهای خودم بیشتر و بیشتر نا امید میشم. به نظرم یهخورده دیگه خود به خود از تمامش جدا میشم. بد هم نیست این دیوانگی از تمام جنونهای عمرم خطرناکتره و مضحکتر و… باید یک جایی تموم بشه. باید. باید!
هرچی از اطرافم بیشتر بریده میشم بیشتر توی درسهام فرو میرم. زمانی از فشار و استرس کلاس و دلواپسی وحشتناک آیلتس در رفتم و پریدم توی بغل جنون. الان از فشار جنونی که قرصش دیگه گیر نمیاد فرار کردم و پناه گرفتم زیر سایه های سنگی درس و کلاس. کسر تسکین جنونم فرارم داد. دوباره فرستادم زیر آوار زبان. به کسی و چیزی معترض نیستم ولی میدونی؟ هیچ زمانی سر هیچ کسی نباید همچین چیزی بیاد. خدایا مواظبم باش تا واسه هیچ وجودی سبب همچین تجربه تلخی نباشم! بیشتر از این دلم نمیخواد گفتنش رو. خدایا فقط تو باید بدونی که میدونی پس توضیح لازم نیست. فقط دستم رو رها نکن. من این شنای بِسمِل رو بلد نیستم. تا همینجا هم فقط ته نفسهام از این مرداب بیرونه. اجازه نده به این تیرگی مسخره ببازم. خدایا! کمکم کن!
این شبها واقعا کم میرم بین بچه های اینترنت. انگار لحظه های گذرنده همراه خودشون تمام بستگی های من به جهان بیرون از خودم رو میبرن. لحظه به لحظه بیشتر از پیش واسه همراهی با آشناهای دور و نزدیک خسته و دلزده ام. آشنای نزدیک خخخ! من که دیگه آشنای نزدیک ندارم. البته جز خونوادم. همه دورن. اونقدر دور که دیگه درست درمون توی خاطرهای هم نیستیم. و من همچنان دارم دورتر میشم. و اگر پیش از این بود حیرت میکردم که چطور این واقعیت اصلا غمگینم نمیکنه. من دارم از همه زنده ها جز خونوادم که در هر حال همراه هم هستیم بیشتر و بیشتر دور میشم و برخلاف گذشته اصلا خیالم نیست. به نظرم رواندرمانی لازم دارم نه؟ خب داشته باشم. کرونا که نیست واگیر داشته باشه ملت در خطر باشن. عشق جنایت هم که نیست آدم بکشم. گیری اگر باشه ضررش واسه خودمه. و من همینطوری که هستم راحتم. دلم درمون نمیخواد. میخوام همینطوری بمونم. بذار این هیاهوی خاکی برای همیشه توی سرم و توی دنیای شخصیم و توی وجودم و توی زندگیم تموم بشه.
دیروز توی فروشگاه یه روبیک ماری پیدا کردم. از ماری که توی اتاق بازی مدرسه دیدم بزرگتره من کوچولوش رو دلم میخواست میگم نمیشه یواشکی مال خودم رو با اون یکی عوض کنم؟ خخخ. ولی این خخخخ این عجب چیزیه دیروز کلی سرگرمم کرد آخرش هم شبیه اولش تا نشد خوشم میاد ازش. یه گوی موزیکال هم پیدا کردم که شبیه اونی که میخواستم از اینترنت بخرم نیست کیفیتش پایینتره صداش هم خیلی تیزه ولی من دوستش دارم. وای شمع و موزیک و آرامش چه ترکیب عزیزی! آرامش! یعنی برمیگرده؟ خدایا! بهش بگو اشتباه کردم با ناشکری هام ندیده گرفتمش. بهش بگو از این قهر سیاهش برگرده. باور کن دیگه قدرش رو میدونم. دلم واسش تنگ شده. دلم واسه آرامشی که مدتهاست دیگه نیست تنگ شده. دلم واسه زمانهایی که تنها دردم کدورت از تعطیل نشدن مدارس و موفق نبودنم در مهاجرت و گاهی هم از دست رفتن بیناییم بود بدجوری تنگ شده. در تمام اون لحظه ها آرامش زندگی من درست همینجا توی گذر زمان عمرم جاری بود و من نمیفهمیدم و از نبودنش نق و نالم به عرش بود. خدایا ببین! من غلط کردم! لطفا آرامش زندگی خاکی کوچیکم رو بهم پس بده. باور کن دیگه ناشکر نمیشم. فقط کاری کن که دوباره برگرده. فقط همین یک دفعه. لطفا! فقط کاری کن که دوباره برگرده!
اه گم شو پریسا اگر این اشکها پول بودن ثروتمندترین خاکیه جهان بودی همیشه چندتا قطره آماده داری این چه وضعشه هر دفعه میری4کلمه دعا کنی کثافتکاری راه میندازی؟ واقعا که!
هی! از دست هفته تاریک در رفتم. نتونست توی روزهای کاری شکارم کنه. البته شکار کرد ولی فقط پرهای دمم رو کشید. خخخ3شنبه دستش بهم رسید و3شنبه شب از کلاس که برگشتم دیگه ضربه شدم و هرچند رسما پدرم در اومد ولی نه مدرسه ای بود و نه کلاسی فردا هم که مدرسه و کلاس جفتشون به راهن زهر این کوفتی دیگه گرفته شده و نمیتونه اذیتم کنه و در نتیجه این دفعه من بردم! آخ جون!
وووییی فردا شنبه هست. صبح مدرسه عصر کلاس. این مدارس واسه چی تموم نمیشن خخخ. جدی این دفعه تعطیلات آخر هفته انگار زیادی زود گذشت. بیخیال2ماه دیگه عید میشه و وای خداجون امتحان آخر ترم رو چه مدلی بگذرونم اگر منشی بهم ندن؟ الان میگن امتحان آنلاینه من با محدودیت زمان مواجه میشم مطرحش که کردم گفتن شاید بشه فایل بدیم با سیستمت بیایی اینجا امتحان بدی و فایلها اگر شبیه این جزوه ها باشن من واقعا… هی! بیخیال. فردا تازه جلسه ششمه. هنوز کلی تا اون امتحان کزایی مونده و دزد رو تا نگرفتن پادشاست. عاقبت یک طوری میشه. فعلا بذار درسهای فردا رو… اوخ! درس! یکی از متنهای اسپیکینگم هنوز مونده! بقیه رو هم باید تمرین کنم! این یکی رو هنوز کامل نخوندم! وووواااایییی خدا من واسه چی اینجااااام! یا خدااااا همین الان صدا ساعتم در اومد گفت1شدههههه وای خدا درسم موند درسم موووووووووووووووووووند درسم موند. ساعت1و1دقیقه. دیرم شد وای خداجون درسم موند من رفتم تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *