سلام بی نشون.
حس و حال تاریخ و ساعت نیست. بی مقدمه، دلم میخوادت بی نشون. دلم حرف زدن میخواد. دلم شکستن این حصار سکوت رو میخواد که هیچ کسی جز خودت نمیفهمدش. کجایی بی نشونم؟ توی کدوم ستاره نشستی؟ اون بالا هوا چه جوریاست؟ خوش میگذره؟ اونجا شب هم دارید؟ شب هات اگر هستن ستاره بارونن؟ میتونی بشماریشون؟ ستاره ها رو میگم. دستت بهشون میرسه؟ میتونی نازشون کنی؟ اوه خاطرم نبود تو اهل نوازش نیستی احتمالا اگر پسندت نباشن فحششون میدی خخخ. راستی
هنوز همونطوری؟ هنوز تلخی؟ هنوز از جا که در میری آتشفشان و انفجار در کاره؟ اونجا هم حرصی که بشی پرستوهای آسمونی در میرن؟ اصلا اون بالا حرصی هم میشی؟ به نظرم نه. آخه اونجا یه دیرفهم احمقی شبیه من نیست اذیتت کنه. کسی نیست خریتهاش حرصت بده. چیزی نیست یواشکی دلواپسش باشی. کسی نیست لازم باشه همیشه بدون اینکه بروز بدی پشت سرش باشی تا چیزیش نشه. اونجا من نیستم خستت کنم.
از حال من اگر بخوایی، که قطعا نمیخوایی، بزرگ شدم. خیلی بزرگتر از زمانی که از حرص روانت رو خراش میدادم. راستی تو چند سالت بود بزرگ شدی بی نشون؟ 10سال؟ 12سال؟ 14سال؟ من46سالم بود که بزرگ شدم. یهخورده زیادی دیره میدونم. ولی منو که بلدی. من همیشه دیر میکنم. آخ خدا من همیشه دیر میکنم. دیر میرسم. دیر بزرگ میشم. دیر میفهمم. دیر میفهمم! دیر فهمیدمت بی نشون! دیر کردم! خیلی دیر!
چقدر دلم تنگ شده واست بی نشون! چقدر لازمت دارم که باشی. فقط باشی. فقط حس کنمت که اینجایی. کاش پیشم بودی!
شبهایی شبیه امشب حس میکنم روی این خاک از فشار این انجماد دارم تموم میشم. کاش اینجا بودی! کاش اینجا بودی بی نشون! کاش بودی!
تکراریه ولی… باور کن حالا قشنگ میفهمم چی میکشیدی از دست من و از دست ما و از دست خامدستیهای اطرافت، که هیچ مدلی با صبوریهای به ظاهر تلخت جور نمیشدن. و ما چه دور بودیم از دلواپسیهای یواشکیِ تو! چه میکردی با اینهمه غربت بین ما خامهای کندفهمی که عاقبت هم نمیفهمیدیم! چه دردی کشیدی از سرمای این خاک، که ما هیچ زمانی هیچ کمکی واسه تحملش بهت نمیکردیم! چه جوری تحمل کردی بی نشون! چه تحملی داشتی بی نشون! از کجا می آوردی اینهمه توان برای اونهمه تونستن رو!
این شبها گاهی تصور میکنم تاوانِ ندونستن های اون زمانم رو پس میدم. ولی این درست نیست. تو نمیشه نفرینم کرده باشی که تجربه کنم تا بفهممت. دلش رو نداشتی رضایت بدی به گرفتار شدنهام وسط این کلافِ کابوسهای بیداری که زنده زنده دارم زندگی میکنمشون. داشتی؟ دلش رو داشتی؟ میدونم که نه. مطمئنم. مطمئنم! تو میشناختی جنسِ نازک و ضعیفِ حصارهای تحملِ من و ما رو. دلِ دردمون رو نداشتی. هیچ زمانی نداشتی. کسی ندید که پشت اون ماسک تلخت قد یک آسمون مهربونی توی دلت بود. من هم نفهمیدم. کاش میفهمیدم! من خیلی دیر فهمیدم. من خیلی دیر رسیدم. من خیلی دیر کردم بی نشون. خیلی! درست مثل همیشه. من همیشه دیر میکنم! دلم بدجوری تنگته بی نشون. کاش بودی! خاک مهربون نیست. زندگی سبک نیست. قهرمان بودن ساده نیست. کاش زمانی که هنوز دیر نبود میفهمیدم! کاش میفهمیدمت! کاش به یه دردی میخوردم! شاید فایده ای داشت! شاید کمک میکرد که اینهمه زود و اینهمه ناگهانی ازمون خسته نشی و…
تو منو میشناختی بی نشون! میدونستی من تو نیستم. میدیدی فرداهام رو. میفهمیدی ترک خوردنهام رو. آخه چه جوری دلت اومد؟ واسه چی اینجا وسط این جاده جنون جام گذاشتی؟ کاش منو با خودت برده بودی بی نشون! من هنوز آتیشِ سیلِ اشکهای لحظه های آخرم رو یادمه. هنوز درد هقهقهای آخری رو توی قفسه سینم حس میکنم. به خدا حسش میکنم. هنوز بعد از پریدن از کابوسهایی که اندازه واقعیت واضح و کاملن نفسهام از فشار تنگ میشن و حنجرهم و سینم و تمام وجودم از عربده هایی که مجاز به بالا اومدن نیستن تیر میکشه. هنوز حیرت میکنم از زنده گذروندنِ اون تماشای تاریکِ تاریک! چه جوری دلت رضایت داد به ندیدنش؟ به نشنیدن من؟ چه جوری دلت اومد خلاص بشی از اینهمه غربت بدون من؟
خستم بی نشون. از این خاک بی معرفت خستم. از این زمستون سیاه خستم. از این ادامه تاریک خستم. از ادراک دیرهنگام نصیحتهایی که ازت نشنیدم خستم. کاش اینهمه زود و اینهمه غافلگیر دیر نمیشد! دلم اندازه تمام پرهای فرشته های تمام عرش تنگ شده واست! کاش میدونستی!
اینجا شب شده. یه گوی موزیکال با صدای تیز داره شلوغ میکنه. و من اینجا نشستم و دارم فکر میکنم با چی میشه حساب کرد فاصله خودم رو تا مأوای تو که هرچی گشتم نشونی ازش هیچ کجا نبود! بی نشون! با معرفت! آشنا! مهربونِ نامهربون! عزیز! عزیز! عزیزه من! دلم خیلی تنگ شده واست! وسط تاریکی این غربتسرای خاکی خدا، دلم خیلی تنگ شده واست! کاش پیشم بودی! کاش بودی!
زیاد تلخ شد. اینجا هم دست از سرت برنمیدارم. نق زدن هنوز ترکم نشده. میبینی؟ من هنوز خودمم. تو چی؟ هنوز خودتی؟ اگر هستی پس هنوز با معرفتی. من دستم نمیرسه به دستهای تو. تو که قدم هات میرسه به خوابهای من! یه کوچولو رنجهشون کن بیا یه سر به ما بزن. واسه تو دور نیست. نهایتش2تا بال پروازه. یه شبِ خاکی بیا یهخورده سخت بگذرون. چیزی نمیشه به خدا! دلم میخوادت بی نشونم! بدجوری خستم. بدجوری سردمه. بدجوری این غربت تلخه. بدجوری دلم میخواد حست کنم. لمست کنم. حرف بزنم باهات. آخ! حرف بزنم باهات! بدجوری دلم میخواد حرف بزنم باهات! بدجوری لازم دارم حضورت رو. بهت احتیاج دارم بی نشون! خیلی بهت احتیاج دارم! کاش پیشم بودی!
طولش دادم. ببخش. دلم گفتن خواست و اینجا کسی از جنس ناگفتنیهای من نیست. دیدم دارم میترکم قلم برداشتم نوشتم واسه تو. اگر اینو میخونی به فرشته های اطرافت سلام برسون. به آشناهای مشترکمون هم همینطور. راستی اگر اوزیر کوچولوی بزرگ اون اطرافه بهش بگو من هنوز بادکنکهای هلیومی رو دوست دارم و بهش بگو هنوز منتظرم. تو بهش بگو خودش میدونه منتظر چی. بهش بگو من بزرگ شدم ولی نه بزرگتر از اون. بهش بگو بزرگترین و مردترین مردی بود که توی تمام عمرم شناختم. بهش بگو حالا از ته دلم باور دارم که دیگه هیچ مردی توی زندگیم قد اون مرد کوچولوی بزرگ مرد نیست. خیلی چیزها دارم که دلم میخواد بگم بهش بگی ولی بیخیال. شاید یه نامه هم واسه خودش نوشتم. شاید.
دیره. باید برم سراغ تکالیفی که خودم رو توش خفه میکنم بلکه ذهنم اونقدر خسته باشه تا دست از سرم برداره. باز هم واست مینویسم. باز هم نق میزنم. من که آدرس ازت ندارم. تو ولی جای منو بلدی. اگر دلت خواست و تونستی یه سری بزن. آرزوی عجیبیه با پرونده تاریک من و با پرهای بلندِ پریدن های تو، ولی به امید دیدار.
دلتنگِ همیشگیِ تو، پریسا.
آسمان، برسد به دست بی نشان.
دستهها