دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه نفس کوچولو.

2شنبه شب. آخجون تا شنبه مدرسه و کلاس تعطیل! البته آخجونم یهخورده ترک داره آخه استاد زبانمون رسما… چیه خب! راست میگم دیگه! آقا این بنده خدا از هفته پیش بهمون آماده باش داد و الان واسه شنبه چنان تکلیف داد چنان تکلیف داااااااد که حس میکنم تا2سال دیگه باید موقع نشستن… شرمنده گاهی بیتربیت بودنم رو نمیتونم مخفی کنم. خب آقا یعنی چی اسمش تعطیلاته خیر سرمون الان واسه چی اینهمه تکلیف دارم من آخه؟ نوشتنیها رو یه جوری جمعشون کردم ولی آخه آدم واسه یه جلسه24تا متن متفاوت انگلیسی لازم باشه حفظ کنه تازه باید تمرین کنه شبیه نوار هم نگه انصافه؟ وای نوار! خدایا نوار! من تا آخر این ترم یک کسی رو باید بکشم! این بنده خدا به من میگه شبیه رادیو می مونی! خدایی من باید چه مدلی حرف بزنم که از نظرش شبیه رادیو نباشم؟ به خدا تمرین میکنم هرچند وسطش پقی میزنم زیر خنده. آقا تمام اون مدتی که زبان میخوندم تأکید بر سرعت بود الان هی میخوام تمرین کنم انگار هی زور میزنم برم توی نقش بعدش بلدش نیستم شبیه دلقک آماتوری میشم که تازه وارد عرصه هنر شده هیچ چی هم بلد نیست هی میخواد با تمام احساس و مهارت نداشته خودش حس بگیره و نمیتونه! نخندها! اعصاب ندارم میزنم نصفت میکنم واسه چی میخندی نباید الان بخندی وای خداجون عصبانی ام نخند میترکونمت نباید بخندی اصلا خودت خنده داری فحشت میدم فححححححشت میدم نخند فحش میدم خدایا وای عصبانی ام عصبانی ام وووووییییی عصبانی ام خداجونم فحش میدم فحش میدم فحش میدم فحشهای زشته زشته زشت میدم خداجون وای خداجون وای خداجون!
هرچی فشار ناگفتنیهای اطرافم یواشکی بیشتر میشن من بیشتر و عمیقتر توی درس و کلاسم فرو میرم. یعنی این واقعا جواب میده؟ جواب نمیدونم میده یا نه ولی مادرم از این مدل فرارم بدش نمیاد. خوشش میاد توی زبان فرو میرم. کیف میکنه خخخ. ولی جدی این بدجوری سنگینه و گذشته از تمام فشار و استرسی که بهم میده خدایا بلد نیستم توضیحش بدم این… چه مدلی توضیحش بدم؟ شبیه کسی که مازوخیسمه و از اذیت شدن خودش خوشش میاد. نمیدونم دوست داره اذیتش کنن یا خودش رو اذیت کنه. درد میکشه اذیت هم میشه ولی حس میکنه این مدل درستیه که باید باشه. انگار با اون اذیت شدنش آرامش میگیره. تا اینجای عمرم هیچ مدلی نمیتونستم درک کنم چه جوری این دسته از افراد با زجر کشیدن به آرامش میرسن. الان به نظرم یهخورده میفهممشون. شاید هم اشتباه میکنم ولی حس میکنم الان به درکشون نزدیکترم. این مرور از هر جهت آزاردهنده هست. اولا من این راه رو طی کردم. اون زمان پر بودم از اطمینان و امید و انتظار رسیدن به خط پایان و موفقیت. اون زمان دفعه اولم بود. اون زمان انتهای این جاده رو اون مدلی که دلم میخواست تصور میکردم. اون زمان به آخر قصه مطمئن بودم. الان دارم دوباره کاری میکنم. راهی رو میرم که پیش از این رفتم و این خودش حسابی تلخه واسم. جای امید و انتظار دفعه پیش هم حسابی توی این جاده خالیه. تصور هدفی که دفعه پیش با اونهمه عشق و تلاش و اعتماد خواهانش بودم و الان دیگه نیست… الان فشاری رو تحمل میکنم که هیچ پایانی و هیچ هدفی درش نیست. تمام اون خاطرات در هر جلسه همراهم هستن و مغزم رو سوراخ میکنن. من خسته تر شدم. زخمیتر شدم. تحلیل رفتم. تحلیلی که در تمام وجودم احساسش میکنم. و خیلی چیزهای دیگه که بلد نیستم توضیحشون بدم و خیلی دردسرهای دیگه که حس توضیحشون نیست. مثل بردن لپتاپم به کلاس و چپیدنم توی یه گوشه تنگ به مدت2ساعتی که هر دقیقهش پدرم درمیاد. اما با اینهمه حس میکنم اینجا جاییه که باید باشم. این فشاریه که تحملش انگار یه جورهایی از تحمل باقی موارد یهخورده خلاصم میکنه. این دردسر انگار حریف باقی فشارهاست. تمامشون رو میزنه عقب شبیه قلدرهای لاتی که میان به میدون و باقی جوجه لاتها رو مثل پر کاه میزنن عقب که میدون رو خالی کنید سرورتون اومد! بدجوری گاهی اذیت میشم ولی… این باید باشه. من باید تحملش کنم. شاید این تنها راه نجات از جنونه. شاید راههای بهتری هم باشه ولی این تنها راهیه که من الان بلدم. خدا آخرش رو به خیر کنه!
اینها رو ول کن. نیمه اسفند امتحان داریم. یا خدا امتحان نه امتحان نهههههههههههههههههههههههه امتحان نه خدایا! امتحان! درس! اوخ شنبه یه نیمچه امتحان داریم از بس درسمون زیاده! پس من اینجا چیکار میکنم؟ وای خدا دیرم شد قرار بود2دقیقه بیام نفس تازه کنم برم الان کلی زمانه اینجام وای خداجونم دیرم شد واااااااااایییی دیرم شد ساعت9و11دقیقه من رفتم تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *