دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

4شنبه عصر.
همه چی آرومه. درس میخونم. مادرم اینجاست. من درگیرم. اینجا سکوته. برادرم اومد و رفت. یک عصر زمستون. پس واسه چی واسه چی من چنان بد استرس دارم که احساس تهوع میکنم؟ این لعنتی رو چه مدلی از دستش خلاص میشم؟ واسه چی حس انتهای… خدایا این چه… خدایا کمکم کن!
این شبها گاهی عجیب گرفتار تردیدم. شاید اشتباه کردم. شاید در قضاوتهام… یعنی گناه بنده های خدا رو شستم؟ یعنی الان مدیونم بهشون؟ یعنی من خطا زدم؟ خدایا من کجای داستانم به من چه! اصلا واسه چی باید این… پیش از این مطمئن بودم. الان نیستم. خب گیریم اصلا من اشتباه رفته باشم. چی عوض میشد اگر درست میرفتم؟ خطا زدنهای من فقط توی تصور خودم بود من در عمل هیچ کجای قصه نبودم. این ماجرا به من مربوط نیست. هیچ کجاش جزو زندگی من نیست. هیچ چیزش واسه من نیست. تعبیر و ادراک درست یا نادرست من هم قادر به عوض کردنش نبود. واسه هیچ کسی جز خودم. پس واسه چی من الان درگیرشم؟ واسه چی نمیشه یک بار واسه همیشه خودم رو از این لعنتی بکشم بیرون؟ واسه چی زورم نمیرسه اثر این دود لعنتی رو از روزهام از شبهام از روانم پاکش کنم؟ مگه خودم کم توی زندگیم این زمان گرفت و گیر دارم که ذهن و روانم درگیر این مسخره بازیه؟ خدایا واسه چی من از این خریت بریده نمیشم؟ واسه چی تمومش نمیکنم؟ واسه چی تموم نمیشه؟ چی میخوام از جون خودم؟ خب چه توقعی داشتم؟ واقعا تصور میکردم بیخیالیهام ابدیه؟ از همون اولش هم قرار نبود این پازل بی سر و بیخ به هیچ چسبی بچسبه خودم هم میدونستم. پس الان دقیقا چه دردمه؟ خدایا! بدجور چسبیدم بدجور گیرم وسط این مرداب سیاه لجن که زورم به بالا پریدن و خلاصی ازش نمیرسه! خدایا! به خداییت، من گرفتارم. خستم. هزار مدل درگیری اطرافم دارم. میشه کمکم کنی؟ میشه نجاتم بدی؟ این دیوانگی انتهاش هیچ چی نیست دارم میبینمش میشه دستم رو بگیری دربیام ازش؟ به تمام اسم هات قسم بدجوری خسته شدم. من شنا توی این معجون رو بلد نیستم. خدایا نجاتم بده! کاش میشد با یک کسی… خدایا من باید با یک کسی حرف بزنم. باید به یک کسی بگم. خدایا باید به یک کسی… به کی میشه گفت این مدل فوق خریتها رو! اصلا چی میشه بگم؟ خدایا جز خودت با کی میشه هر حرفی رو زد؟ خدایا کمکم کن! خسته شدم کلافه شدم خودت از این گذرگاه دود گرفته لعنتی ببرم بیرون! خدایا لطفا! خدایا لطفا! لطفا! و اونهایی که شاید در موردشون خطا زده باشم… نمیدونم واقعا دیگه هیچ چی نمیدونم. یعنی واقعا… من نمیدونم. نه در جایگاه قضاوتم نه اصلا قضاوت من چیزی رو عوض میکنه. فقط اگر پیشتر این تردید رو حس میکردم شاید الان حس و حال خودم بهتر بود. خب این هم مجازات خطا زدنم. بی حساب نشدیم آیا؟
بسه دیگه. باید درس بخونم. واسه چی عصر که میشه من اینطوری میشم؟ باید مثبت بین باشم. هزار شکر به پروردگار الان اطرافم همه چیز از ماه های پیش آرومتره. ایشالله خدا بخواد همینطور آرومتر و آرومتر بشه. خب مگه من همین رو نمیخوام؟ چی میخوام جز این؟ باید درس بخونم و خاطر جمعتر از گذشته باشم و دعا کنم و… ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقها نمی افتاد! نه واسه اطرافم، نه واسه خودم، نه توی سرم! آخ خدا که چقدر دلم خلاصی میخواد! خلاصی از تمام این کابوس. خلاصی از خودم! ای کاش میشد!
درسم موند. بذار حواسم رو بفرستم سمتش. باید24تا متن واسه شنبه حفظ کنم. یکیش هنوز مونده. و استادم که میگه هنوز شبیه رادیو می مونی. به خدا اینطوری نیست نمیدونم دیگه چی میخواد بیشتر از این لحن بدم به حرف زدنم باید بزنم زیر آواز که! خدایا کاش این ترم به خیر تموم بشه سریعتر هم به خیر تموم بشه بره! خستم کرده! جدی نکنه سر این مسخره بازیها بی افتم؟ خیلی مضحک میشه من تمام این زلمزیمبوهایی که درس میده رو بلدم نکنه سر موارد مسخره مثلا مدل امتحان دادنم یا اون جدولهای کزایی یا همین لحن دادن به گفتارم یا از این موارد مسخره نمره امتحانم نرسه! اه گندش بزنن اصلا واسه چی به هرچی متمرکز میشم منفیهاش باید توی نظرم بیاد؟ نخیر من نمی افتم لحنم هم نمیدونم استادم چی میخواد ولی هیچ هم بد نیست امتحان هم عاقبت یه مدلی میاد و میره این فکرها خیلی جفنگه حدود1ماه دیگه این ترم کزایی هم تموم میشه خلاص میشم قبول هم میشم بعدش هم از رو نمیرم میپرم واسه ثبت نام ترم بعدی و شاید اون زمان اوضاع متفاوت باشه! فعلا هنوز تا اون زمان کلی مونده. هنوز10جلسه دیگه تا پایان کتاب، یعنی تا14یا نمیدونم16اسفند کلاس داریم، بعدش امتحان کتبی، قبلش امتحان شفاهی، بعدش هم آخجون استراحت بین2ترم رو عشقه!
امشب تنها نیستم. کاش دیگه شبیه دیشب… نه بابا چیزی نمیشه هر شب که اون طوری نمیشه که! امشب قطعا آرومتر میگذره. میدونم که میگذره. هی! ول کن این حرفها رو! این کتابه رو حال نمیکنم بخونمش کتاب هم ندارم الان امشب واسه لالایی چیچی بخونم؟ هیچ چی خخخ. آهان خنده بیخودیش هم مثبته. تا جایی که میشه خندید باید خندید. خدایا یعنی میشه من باز بدون اینکه اون مدل مسخره ببارم مثل آدم بخندم؟ میگم واسه چی من این روزها وقتی میزنم زیر خنده آخرش هقهق میزنم؟ به نظرم روانم بدجوری زخم و زیلی شده. باید تعمیرش کنم. تعمیر؟ من با مشاور صحبت نمیکنم! اینها تمامشون… دستکم اونهایی که من به پستشون خوردم یا اونها به پست من خوردن تمامشون… ایق نخیر دیگه تا شعاع1000کیلومتریشون هم نمیرم. ولی روانم تعمیر لازمه. بذار ببینم چی از دستم برمیاد. باید خودم حلش کنم. من همیشه خودمم. فقط خودم. فقط خودم! این که دیگه غافلگیرم نکرده تمام زندگیم کم و بیش همین طوری بوده. البته جز زمانی که کلا خودم نبودم. منفیم روی دوش خودم نبود ولی در عوض مثبتم هم روی دوش خودم نبود و کلا لازم نبود اصلا به عنوان یک فروند شخصیت موجود باشم. فقط کافی بود خخخ یه چیزی باشم. هی بسه خخخ اون زمان دیگه گذشته و تموم شده اینجا و هیچ کجا هم گفتن این مدل چیزها درست نیست حتی تا همین اندازه. این خیلی خخخخ اوه خدایا نه نمیخوام دیگه بگم این خخخخخ. واسه چی میخندم؟ اصلا خنده دار نیست. این واقعا… هی! بسه! از سرم برید بیرون!
امروز وسط درس به سرم زده بود. این شمعها داستانی دارن با من. زدم شمعم رو خراب کردم و امروز گیر داده بودم که من شمع میخوام. داستانش طولانیه شاید دفعه دیگه توضیح کاملش رو نوشتم. خلاصه هی درس خوندم هی بلند شدم انگولکش کردم هی درس خوندم هی بلند شدم سیخونکش زدم و عاقبت تونستم شمع داغونم که خودم نفله کرده بودمش رو احیا کنم و روشنش کنم و از دم ظهر تا الان روشنه و داره میسوزه و من هی میرم دستم رو میگیرم بالاش و میگم تو آتیش کوچولوی منی دیدی زندت کردم؟ ولی این آخریشه دیگه شمع ندارم باید دوباره بخرم. گندش بزنن این خطرناکه من به چه چیزهایی گیر میدم این هم شد کار؟
اوه داره7میشه باید برم سر درسم. امروز این یکی رو هم تمومش کنم فردا4تاش رو دوره کنم چون جدیدتر از بقیه هستن و جمعه خدا بخواد تمام24تا رو که از پریروز داشتم میخوندم از اول تا24دوره کنم و… خدایا! باور کن من زبانم بدک نیست. کمکم کن نیفتم باشه؟ قربونت برم خداجون بیا از این گرفت و گیرهای عوضی خلاصم کن. باور کن اینکه من خاکیه سر به راهی نیستم خیلی هم تقصیر خودم نیست. اصلا هرچی که باشم تو منو آفریدی و تو منو دوست داری و تو ولم نمیکنی بی افتم. میکنی؟ ولم میکنی؟ نمیکنی من میدونم نمیکنی. لطفا بیا شبیه همیشه خدایی کن ذهن و روانم رو از این نکبت ناگفته و ناگفتنی پس بگیر. باور کن این فشار خیلی…
ولی خودمونیم. عجب دنیای کثیفیه! خدایا قربون صبرت برم چه جوری تحمل میکنی من که فقط اطراف خودم رو دیدم این حالمه تو تمامش رو میبینی چه مدلی تحملت میکشه به اینهمه تماشا! جدی خیلی خدایی واقعا ایول داری! دنیای بدیه خاکت خداجون! خاکیهات خیلی… بی معرفت… نامرد… ناکس… خدایا منو ببخش!
تا این زمان واقعا نمیدونستم خاکت اینهمه… حالا میدونم. حالا میفهمم. نباید اینطوری بگم. تقصیر کسی نیست. تقصیر خودمه. خودی که هیچ زمان سر موقعش نفهمید. یا دیر فهمید یا اصلا نفهمید. تقصیر کسی نیست. نباید ایراد بگیرم از خاکیهای تو. ولی این… خدایا ببخش! منو ببخش! خدایا منو ببخش!
8دقیقه مونده به7شب. واقعا باید برم سر درسم. عمری اگر باشه باز میام اینجا جفنگ مینویسم. نگرانم اگر زمانی این نوشتن ها هم اصلا جواب نده با چی یهخورده سبک بشم! بیخیال. درست میشه. توکل به خدا. فقط خدا. خدایا میبینی؟ میشنوی؟ فقط خودت. من جز تو کسی رو نمیشناسم توکل کنم بهش. هرچی هم عوضی باشم هر نکبتی هم زده باشم باز گیر که میکنم توکلم به خودته که نجاتم بدی. من از رو نمیرم. اونقدر بهت نق توکل میزنم تا یا جواب بدی یا ببریم پیش خودت. پس توکل به خودت. فقط خودت. فقط خودت! دیرم شد! درس! ساعت6و56دقیقه عصر. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *