اطراف ظهر جمعه.
دیشب سالگرد دایی مهدی بود. البته سالگرد اصلیش شب21بهمنماهه ولی اون زمان وسط هفته میشد و خلاصه جور نبود و سالگردش رو دیشب گرفتن. دیروز عصر سر خاک. دیشب توی مسجد. دیروز بارون میبارید. دیشب توی مسجد شلوغ بود. خدایا چقدر این حسرت بعد از گذشت یک سال هنوز واسم تلخه!
امروز صبح زور میزنم درس بخونم. خیلی تلاش میکنم متمرکز باشم ولی نمیفهمم واسه چی نمیشه. یک جورهایی تهی هستم انگار. چه دردم شده! درسم رو بلدم ولی لازمه سریعتر بشم. هی تکرارش میکنم هی تکرارش میکنم ولی حواسم بهش جمع نیست. خدایا واسه چی اینطوری شدم!
هوا وحشتناک سرد شده. انگار میخواد برف بیاد. میگن فردا صبح یخ میاد. بدجوری سرده. کاش کلاسها آنلاین نشن! پیش از اینها یا تعطیل بودیم یا مدرسه میرفتیم. با این اینترنت مزخرف کلاس آنلاین چه مسخره بازیه! عجیب بی حسم. مغزم حس نداره روی درسم کلید کنه. انگار زمان ساکت و ساکنه. و من نه درس خوندنم، نه فردام، نه این لحظه هام، نه تعطیلی2شنبه که پیش از این اونهمه شادم میکرد، هیچ کدوم هیچ حسی بهم نمیدن. تعطیلی2شنبه. بره به جهنم من باید خرخونی کنم چه فرقی میکنه! فرقی نمیکنه؟ توی مدرسه نیستم با بچه ها سر و کله نمیزنم و خرخونیهام همینجاست توی خونه. نه پس گرفتم فرق میکنه. دلم میخواد مدرسه ها سریعتر تعطیل بشن. خسته شدم. بچه ها تقصیری ندارن ولی قشنگ حس میکنم حوصله ندارم. خدایا واسه چی نتونستم شغلم و موارد بسته بهش رو شبیه خیلیهای دیگه دوست داشته باشم؟ این بچه با سرماخوردگی افتضاح اومد مدرسه و سرمای لعنتی رو منتقل کرد به من که از زیر ماسکم هم گرفتمش و حالا دارم از ترس انتقالش به خونواده سکته میزنم. این پدر مادرها دنبال چی هستن؟ خدایی لازمه آدم همچین کاری کنه فقط واسه اینکه یه روز کمتر… بسه. باز من حس و حالم درد گرفته الان اینجا یه چی میگم بعدا پیش خودم توبیخ لازم میشم به خاطرش. گیریم یه کسی بیاد اینجا رو بخونه هر چیزی رو که نمینویسن که! ولی واسه چی؟ واسه چی نباید حس اصلیم رو بنویسم؟ حسی که واقعیه و توی انجام وظایفم تأثیری نداره رو واسه چی نباید بگم؟ من محبتم به کلاسم اندازه وظایفمه این جنایته؟ به جهنم که جنایته. من بلد نیستم اینجا ادای عشق به شغلم و به بچه های کلاسم رو بازی کنم. توی مدرسه وظیفهم بهم میگه خوب درس بده، خوب تا کن، به اندازه ای که میتونی محبت بهشون بده و خلاصه خوب باش. من با تمام وجودم در ساعتهای کاریم وظایفه کاریم رو انجام میدم. هر اندازه ای که از دستم برمیاد. ولی خارج از ساعتهای وظیفهم نه میتونم و نه میخوام به خودم و به بقیه دروغ بگم. من به هیچ چیز و هیچ کس اون محیط عشق ندارم. تمام! بذار هر کسی میخواد بخونه و بدونه!
خدایا عجب سرده! اینجا بدجوری سرد شده! یعنی برف میاد؟ احتمالا اینجا نمیاد ولی مثل همیشه اطراف شهر میباره و یخبندانش میاد واسه ما. طوری نیست بذار بیاد. حسش نیست دلم برف بخواد. خدایا واسه چی این مدلی شدم! اصلا از این حالم خوشم نمیاد.
این روزها از صبح تا7شب پاکم. گاهی بدجوری سخت میشه. دلم یه کام حسابی میخواد. هنوز تا7شب خیلی مونده. هرچند اینم دیگه اثر نمیکنه ولی به شدت میخوامش. وای خدایا چقدر یه مایه تسکین لازم دارم! چقدر لازم دارم! چقدر لازم دارم! چقدر! چقدر! چقدر!
بدجوری گاهی به این فکر میکنم که ای کاش در برنامه مهاجرتم موفق میشدم و میرفتم! شاید اگر رفته بودم از این هوای منفی فاصله میگرفتم و یهخورده… اطراف من جز امواج منفی هیچ چی نیست. از هر چیزی فقط اخبار بد و خطرش بهم میرسه. به شدت از این مدل متنفرم. بارها انتقاد کردم ولی چیزی عوض نشد. خدایا جدی ناشکر نیستم ولی این اصلا عادلانه نیست این آدمها واسه چی هوای خودشون و هوای منو در تمام عمر اینهمه سربی کردن! چقدر گله مندم از اینهمه! خدایا! این عادلانه نیست.
هی! بسه. آدم از فاز و فضای زندگیش که نمیشه فرار کنه! امروز من منفی بینم. شاید تا شب درست بشم. بذار فعلا از اینجا بلند شم یه چرخی بزنم بلکه حالم یهخورده بیاد سر جاش. ساعت12و46دقیقه بعد از ظهر جمعه. تا بعد.
دستهها