صبح جمعه.
اوه از کی اینجا نیومدم! کلی چیز دلم میخواد بگم. شمعها، شبها، اتفاقها، آخر هفته، ذهن پراکنده ای که این دفعه پدرم رو درآورده تا4تا جمله حفظ کنه، … ول کن حسش نیست. میگم کاش میشد یه راهی بود هرچی توی کله آدمه هر زمان خواست خودش کلمه بشه با2شماره بشینه روی کاغذ شبیه کپی پیست دیگه لازم نمیشد من اینجا جمله درستش کنم و هی روی کیبورد ضرب بزنم! وووییی کلی چیز واسه نوشتن دارم همه مال اینجا نیستن کاش واقعا این شدنی بود! بیخیال نمیشه چرت گفتن هم بسه. یعنی چرت گفتن در این باره بسه.
امتحانات رسیدن. اوخ خدا! یکیش همین5شنبه کزاییه که داره میاد. خدایا آنلاینه نمیشه من حضوری برم؟ اصلا بیخیال آنلاین و حضوریش من الان56تا متن رو چه مدلی توی سرم ردیف کنم از کجا بدونم کدوم جواب واسه کدوم پرسشه اگر عوضی جواب بدم چی اگر وسط کار برق بره چی اگر اینترنت بره چی وای خدایا حالم داره بد میشه من کلا از اسم امتحان حالم افتضاح میشه این که جای خود داره وای خدایا باور کن راست میگم حالم واقعا داره خراب میشه تازه این شفاهیه امتحان کتبی رو بگو با دردسرهاش و وای حالم بده دیگه بسه تو رو خدا الان نفله میشم. وای خداجون بحث عوض!
در هفته تاریک پیش میرم. هرچند اگر به کسی نگی و اگر به حساب ناشکریم نوشته نشه پیش از ورودم به این تایم سراسر کثافتکاری هم چندان در روشنایی پیش نمیرفتم. بیخیال. همه چی درست میشه. واقعا؟ یعنی من یه زمانی حالم جا میاد؟ اوه قطعا میاد من بدتر از اینها رو… واقعا بدتر بودن؟ به نظرم، نه. نبودن. واقعا نبودن. من هیچ سالی به سیاهی و سنگینی امسال توی دفتر46برگ عمرم نداشتم. همه چیزش تاریک بود. تمامش. تمامش! از فوتیهای فامیل گرفته تا بیماری توی خونوادم و واسه تکمیل تمام اینها هم… خدایا! ببین منو! گاهی نمیشه همه حسابها رو بسپارم دستت چون تو زیاد دقیقی و من دلم… نه! لطفا! فقط اینجای جاده واسه من واسه خود من خدایی کن. فقط بغلم کن از این توفان دود ببرم اون طرف. تقصیر کسی نیست جز خودم. فقط خود من. فقط خودم رو نجات بده. فقط کمک کن سپری کنم. من در هر حال سپری میکنم ولی یواشکی داره خیلی خیلی خیلی سخت میگذره. یه کمکی برسون که سادهتر بگذره. قربون حکمتت برم که همیشه هوام رو داشتی. میدونم هنوز هم داری. احتمالا الان داری میگی دندت نرم خریت نمیکردی حالا حقته ولی چی بگم دوستت دارم نترس ول نمیکنمت. میدونم که نمیکنی. مطمئنم که نمیکنی. خدایا! ببین! الان اینجا جز خودم و خودت کسی نیست. توی غربت خاکت دل من واقعا، واقعا، واقعا، این شبها جز خودت هیچ و هیچ و هیچ کسی رو نداره تکیه کنه به حضورش. فقط باش باشه؟ فقط بذار حس کنم هستی باشه؟ فقط خدای من باش تا… تا همیشه. همیشه خدای من باش!
اینها رو ول کن. آقا یه چیزی! واسه چی همیشه همه چی شبیه داروی از تاریخ گذشته وسط… خواسته های ما شبیه یه مشت پر توی هوان. هرچی بیشتر دنبالشون میری سریعتر در میرن و از دسترس خارج میشن. درست زمانی که دیگه بیخیالشون میشی و یا نمیتونی یا دیگه نمیخوایی یا هردو، یوااااش از جایی که اصلا انتظارش نمیره میان روی شونهت میشینن و حسابی چرتت رو پاره میکنن. خب واسه چی اینطوریه؟ جدی تو هم حسش کردی یا فقط واسه من این مدلیه؟ چند روز پیش گوشی به دست سرم به کار خودم بود که توی گروه مدرسه محل کارم پیام اومد. بازش کردم. شیوه نامه اعزام فرهنگیان به مدارس خارج از کشور بود. خندم گرفت. زمانی که توی آتیشِ پریدن خاکستر میخوردم اتفاقا واسه این هم تحقیق کرده بودم و هیچ چی نفهمیدم و آخرش گفتن فعلا اعزام در کار نیست. بعدش که بیخیالتر شدم از یه آقای محترمی توی اداره که الان بازنشسته شده و حسابی خوش به حالش، به وسیله مادرم خبر بهم رسید که بهش بگو میتونه بیاد مراحل آزمونها رو بگیره امتحان بده شاید تونست و رفت. گفتم من دیگه نفس احتمال و شاید ندارم همون تجربه آیلتس واسم بس بود دیگه نمیتونم تکرارش کنم. بعدش صحبت شیوه نامه و شرایط اطمینانبخش شد و نبود هیچ کجا نبود. بعدش من رها کردم. بعدش حتی سفر معمولی رو هم رها کردم. بعدش خودم رو هم رها کردم. بعدش403مثل نفرین رسید و شب تمام زنده بودنم رو قورتش داد. بعدش شیوه نامه اومد. من دنبالش نرفتم. حتی تحقیق اینترنتی خونگی هم نکردم. حالا شیوه نامه شبیه یه لوله فلفل… ای خدا! فقط خندم گرفت ولی نه از اون خنده های مضحک هیستریک شبیه این فیلمهای مسخره. یه خنده کوچولو بود. شاید یهخورده از لبخند بیشتر. بعدش بستم گذاشتمش کنار. هم خنده رو هم پیامه رو. و بعدش اشتباه ترسناکی کردم. پریشب خخخ که مادرم اینجا بود زبونم بد چرخید و بهش گفتم. حالا گیر داده که برو شیوه نامه رو بگیر مراحلش رو طی کن تا بری. گفتم مادره من یکی از شرایطش داشتن سلامت کامل جسمی و روانیه. روان رو هم اگر بیخیالش بشیم، جسم رو کجای دلم جا بدم؟ من بینایی ندارم پس جسمم سلامت نیست پس واجد شرایط نیستم جان ابلیس ول کن. مادرم بیخیالش نشد. البته الان نیستش تا چند ساعت دیگه میرسه و کاش فراموش کرده باشه ولی اگر یادش بیاد بیخیال نیست. باز میگفت تو بگیر باقیش با من. گفتم مادر من کلی دردسر و دوندگی داره من حوصله ندارم. گفت تو بگیر دوندگیش هم با من. گفتم عزیزه من آخه تو یه چیزی میگی الان من باید اینجا باشم اون زمان اگر حسی واسه رفتن بود خاطرم از تو جمعتر بود نهایت ماجرا فقط یه تنها موندن ساده بود نه الان که تمام جهانمون رو روی شونه داریم میبریم آخه من چه جوری اینجا نباشم؟ بیشتر توضیحش ندادم. در مورد شبهایی که باید برن تهران نگفتم. در مورد روزهایی که اوضاع خیلی رو به راه نیست نگفتم. در مورد اثراتی که کورتن داره میذاره نگفتم. در مورد لحظه های سکوتی که باید بشکنمشون نگفتم. در مورد شبهای فکر و خیال نگفتم. هیچ چی نگفتم. خدایا! من دیگه پر واسه پریدن واسم نموند. قربونت برم. من که گوشه همین خاکت یواشکی خاک شدم. بیا مرحمت کن فقط قصه این درد سیاه رو ختم به خیر کن باقیش رو نمیخوام. باور کن دیگه هیچ چی نمیخوام ازت. هیچ کدوم از چیزهایی که اونهمه خواستم و اونهمه نشد. بیخیال. نشد دیگه. ولی این یکی رو… خدایا! تو رو خدا. تو رو خدا!
خب خب حله. اینجام. حالم از این دلنازک شدنم به هم میخوره. اینقدر بدم میاد همیشه نوک دماغم قرمز باشه! اَییی! ایق!
میگم که، من یه ایراد مزخرفی دارم. یعنی ایراد زیاد دارم ولی این یکی از اون مزخرفهاشه. به این سادگی پایانها رو نمیپذیرم. واقعیت اینه که گاهی فقط باید رها کنی و بری. فقط بری چون دیگه هیچ راهی واسه توقف و ادامه نیست. هیچ کاری واسه انجام دادن باقی نیست جز اینکه رها کنی و بری فقط بری. و منه خر در بدترین حالتها باز آخرش میپرسم یعنی هیچ راهی نیست؟ یعنی هیچ چی؟ آخه یعنی واقعا اصلا؟ هیچ چیه هیچ چی؟ هستها! شاید باشه! بذار حالا ببینم شاید هنوز راه داره! و نداره. هیچ راهی نداره احمق بسه دیگه نمیتونی بعضی گره ها باز شدنی نیستن گیر نده ول کن برو دیگه!
گاهی فقط باید رها کنی و بری. فقط بری. بدون نگاه به پشت سرت بری. ولی یه مشکلی هست. من زورم به این گاهیها نمیرسه. گاهی به تدریج رها کردن شدنی نیست. شبیه ترک مخدر که باید یه روز صبح بلند شی و بگی دیگه طرفش نمیرم و تمام! اگر بگی خب کم کم کمش میکنم باور کن جواب نمیده. یه روزهایی که حالت خوش نیست میگی خب امروز تسکین لازمم بذار یه امروز زیاد باشه. زمانی که حالت بهتره میگی یه امروز جشنه توی دلم بذار شادیم کامل بشه یهخورده حالش رو بیشتر ببرم. زمانی که خسته ای میگی امروز خستم بذار حالم جا بیاد یه امروز یهخورده بیشتر باشه. و الی آخر. ولی زمانی که دفترش رو کامل ببندی دیگه خلاصی. گاهی رها کردنها باید این مدلی باشن. یه جهش و تمام! مشکل اینجاست که من زورم نمیرسه. تمام این هفته دورخیزش رو کردم. تا لب سکو هم رفتم. دستم رو بردم عقب که بپرم. قیافهت رو واسه چی اینجوری کردی نه بابا خیال خودکشی ندارم جرأت میخواد من مال این حرفها نیستم. این پرش فقط… بیخیال. نپریدم. میدونم اگر بپرم دیگه بازگشتی در کار نیست و واقعیتش من… شجاعت لازمه. از درد این ترک اون هم در این بخش وحشتناک جاده که درش پیش میرم حسابی میترسم. من الان گرفت و گیر زیاد دارم. میترسم اوضاعم بدتر بشه و… خدایا! یعنی واقعا باید پرش آخر رو انجام بدم؟ یعنی دیگه هیچ راهی نیست؟ واقعا باید بپرم؟ در هفته ای که گذشت بارها و بارها مطمئن شدم که اول فروردین404پریده باشم و از همین الان بستن چمدون و جمع کردن موارد لازم رو شروعش کنم ولی… گاهی فقط باید رها کرد و گذشت. هنوز زورم به این گاهی نرسیده. یعنی میرسه؟ یعنی اصلا این لازمه؟ خدایا کاش میدونستم مسیر درست کدوم طرفه! نمیشه تو بیایی بهم بگی؟
اوه خدا ساعت داره10میشه درسم موند الان مادرم میرسه باید اطرافش یه چرخی بزنم وای درس دارم خدایا درس دارم وووووییییییییی درس دارم باقیش باشه بعد بعدا دوباره میام دیرم شد دیرم شد وای خداجونم دیرم شد! ساعت9و58دقیقه صبح جمعه. تا بعد.
دستهها