5شنبه شب.
خدایا به نظرم ماکارونی هم باید به لیست پرهیزاتم اضافه بشه آشپزی خوش گذشت پرخوری هم همینطور ولی الان با اینکه کلی از ظهر و اون خرخوری نه اشتباه ننوشتم همون خرخوری درسته خلاصه با اینکه کلی ازش گذشته حال جسمیم اصلا خوب نیست. وووییی خدایا واسه چی من اینطوری شدم انگار گوارشم با خوردن قهر کرده آی دلم این واسه چی جذب نمیشه دارم میمیرم از حس سنگینی و نمیدونم چه مدل حس دیگه ای گندش بزنن.
امروز بعد از ظهر حس کردم چنان گرمم شد که انگار آفتاب فوتم میکرد. بلند شدم کولر زدم. نخند خب گرمم بود. شانس آوردم که بعد از کمتر از یه دقیقه یادم اومد که مادرم میخواست روی موتورش رو با پلاستیک بپوشونه و سریع خاموشش کردم. راستی خاطرم باشه پلاستیکش رو دوباره بکشم روش. خلاصه زدم روشن شد و خدایا چنان حس قدرشناسی عمیقی بهت داشتم و دارم که توصیف نداشت و نداره. حس خوبی بود خنک شدن وسط اون گرما که کلافهم میکرد و حس بهتری بود که میدونستم امکان انجامش رو تو بهم دادی. خدایا من دیگه مدتهاست شبیه جوونیهام نمیخوام ثروت آنچنانی داشته باشم. همین اندازه که از سر مهرت بهم دادی رو ازم نگیر و به بقیه اهل جهان اونقدر بده که سیرشون کنه حالا میخواد بیشتر از من باشه بذار باشه. فقط… قربونت برم خدا فقط سایه بیماری رو از خونه و خونواده من بردار اجازه بده دوباره سلامتی و آرامش برگرده پیشمون قربونت برم. میدونم تقصیر خودمونه باور کن میدونم. ولی تو که سر به سر خریتهای خاکیهات نمیذاری. قربون مهربونیت برم این دفعه هم تو کوتاه بیا بذار برادرم دوباره سالم بشه. قربون خداییت برم خدا میدونم تا همینجا هم بی انتها لطف کردی بهمون میدونم که باز هم هر ثانیه داری لطف میکنی بهمون. حکمتت رو شکر خداجون متوقعم ولی خدایا منو ببین؟ از کی میشه متوقع باشم جز تو؟ خدایی من کی رو دارم بخوام ازش؟ فقط تویی! خدایا فقط تویی تنها وجودی که میشه ازش بخوام فقط تویی بذار ازت بخوام. بذار نق بزنم بذار بخوام! بخوام که بیشتر و بیشتر لطفت رو بدی بهم. بخوام که بیشتر مواظبم باشی. بخوام که بیشتر هوام رو داشته باشی. خدایا! من وسط گرد و خاک جهان خاکیت خیلی… از تو اگر نخوام دیگه هیچ کسی نیست گیر بهش بدم. وای خدایا کاش تو جسم داشتی و این لحظه پیشم بودی. میدونم پیشم هستی همیشه هر لحظه هستی ولی جسم خاکیه من ظرفیت درکت رو نداره. کاش داشت! قربونت برم خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت!
به فکر نوشتن یک داستان جدیدم. من واسه چی بیخیال جنگل و پرنده ها نمیشم؟ از شروعش میترسم چون میدونم اگر شروع کنم تا آخرش میرم و ماجرای تکبال واسم عبرت خطرناکی شد. نوشتنش نفس از قفسم کشید بیرون و میترسم این یکی هم همونطور پدر ازم دربیاره. شاید حالا زوده باید منتظر بشم زمان بگذره. نمیدونم چقدر. یک ماه دیگه. 6ماه. یک سال. نمیدونم. واقعا نمیدونم!
تلفن.
خب اینجام. عادل زنگ زد. اوخ چه هوا حرف زدیم! یا خدا پدر شارژش در اومد که! حواسم به ساعت نبود کاش مکالمه رایگان داشته باشه! یادم رفت آخر صحبتمون دوباره بهش بگم حواسش به سلامتش باشه و تست و آزمایشهاش رو ول نکنه! حالا انگار من بگم چیزی عوض میشه خخخ. ولی من باید میگفتم. خدایا یادم رفت نباید یادم میرفت! خداجونم مواظب باران و خونوادش هم باش این عادل پرهیزش رو جدی نمیگیره و من فقط میتونم نق بزنم که این رو هم یادم رفت. تو مواظبشون باش قربونت باشه؟ خدایا! باشه؟ خداجونم! ببین منو! باشه؟
اوه11شد که! بیخیال فردا جمعه هست. ولی بسه خیلی نوشتم برم باقی این کتابه رو بخونم ببینم عاقبت چی شد. ساعت دقیقا11شب. تا بعد.
دستهها