دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه نوشت

بعد از ظهر جمعه.
وای خداجون تعطیلات تموم شد. فردا باز سونیا! وووییی خدایا نه! خخخ بیخیال دوباره آخر هفته میادش. ولی این دفعه احتمالا من کوهستانم و… هی شاید هم نه نمیدونم. ایشالله هرچی که هست خیر و شاد و کیفدار باشه.
فردا احتمالا برقکار میاد. یعنی اومدش اما گفت باید یه سری وسیله تهیه کنه. یا حضرت خدا پول پووووووووول پول باز جیبم باید تاول بزنه الان گریه میکنم خخخ. شوخی کردم پولدار نیستم ولی واسه پول خرج کردن واسه موارد لازم تا جایی که زورم میرسه عذا نمیگیرم. کاش فردا بیاد حلش کنه بعدش باید یه ناخنک هم به تعمیر لوله ها بزنم.
دیروز و امروز زیادی خرخوری کردم. خدایا الان دوباره معده دیوونهم حالم رو میگیره. بیخیال گاهی لازمه.
هفته تاریکه عوضی عاقبت نرسید خدا بخواد تا4شنبه نرسه واقعا در روزهای کاری اذیت میشم. این هم بیخیال چیکارش میشه کرد چیزی که میشه میشه دیگه. و من از رو نمیرم و همچنان میخندم. پس همچنان خخخ و خخخ و خخخ و همچنان خخخ.
خونواده امروز نه شاید امشب برگردن. خدا کنه مادر حالش رو برده باشه!
لازم دارم دوش بگیرم. واسه چی نشستم توی تیمتاک دارم مینویسم؟ چیزه. البته بیخیال ولی هرچی کنم جمعه رو دوست ندارم مخصوصا عصرش رو. از تصور فردا و پایان آخر هفته خوشم نمیاد خداجون. میگم یعنی میشه من بتونم از بازنشستگیم لذت ببرم؟ همیشه دلم میخواست زمان سریعتر بره و بازنشستگیم برسه ولی این روزها جرأتش رو ندارم. کی میدونه که اون زمان من در چه حالم و اطرافم در چه حاله؟ همیشه با امید و عجله به عشق رسیدن آینده ای پیش رفتم که حال شده و الان خیلی چیزها که در گذشته بودن دیگه نیستن. اون زمان که منتظر رفتنش بودم گذشت و رفت اما خیلی موارد عزیز رو با خودش برد. اگر اون زمان به این ادراک رسیده بودم که همچین اتفاقی چقدر میتونه تلخ باشه هرگز واسه سریعتر گذشتن زمان دعا نمیکردم و انتظار نمیکشیدم. کاش از زمانی که حالا دیروز شده لذت بیشتری برده بودم. کاش تایمم رو با انتظار گذشتنش تلف نمیکردم. کاش!
این کانالهای کتاب تلگرام! گندشون بزنن همه چیز توشون پیدا میشه جز کتاب حسابی. اه رسما گندشون بزنن من کتاب میخوام آخه!
میگم که، بعد از برق کاری و تعمیر لوله به چی گیر بدم؟ خخخ نه یعنی گیر نه ولی من از مثبتهای فسقلی خوشم میاد بذار بگردم چندتا دیگه توی روزمرگیهام پیدا کنم. حالا بعدا الان نمیدونم.
مهر هم رفت. آخجون فقط7ماه دیگه مونده تا خرداد و پایان سال تحصیلی. نه نه جنس انتظارم شبیه اون زمانها نیست ولی خب این شمردن قشنگه دیگه.
و شنبه آینده ترم جدید کلاس زبان. وای خدایا استرس. الان واسه چی؟ واسه چی باید به خاطرش دلواپس باشم؟ مگه خودم انتخاب نکردم؟ به زور که نفرستادنم خودم دارم میرم پس چه دردمه؟ خدایا سخت نگذره خدایا لطفا خدایا لطفا.
دلم میخواد بخوابم ولی امروز نمیشه. اگر شبیه دیروز به ولو شدن بگذره شب بیخواب میشم و صبح فردا بیچاره میشم و برو تا آخر. وووییی نمیخوام. ولی چیزه. من قهوه میخوام. داره به سرم میزنه قهوه سازم رو باز کنم و به جای این قهوه فوریها خودم رو به یه قهوه حسابی مهمون کنم. قهوه من قهوه میخوام قهوه میخوام. امروز یه دونه فوری خوردم خطرناکه ولی من قهوه میخوام. وای خدا قهوه قهوه میخوام. بیخیال من خیلی چیزها میخوام مثلا نسکافه شکلات داغ شکلات جرقه ای و سنگی و… تمامش همینجا دم دستمه و نباید برم طرفش. باید قندم تنظیم بشه. اه لعنتی! بیخیال درست میشه. درست میشه! همه چی درست میشه.
دوباره میگم که، چقدر نسبت به یه سری موارد بیخیالتر و سبکتر شدم. معترفم که هنوز اثرات وحشتناکش به شدت اذیتم میکنه ولی نسبت به تابستون404حس تعادل خیلی بیشتری دارم. خدایا شکرت! تصور میکردم تا سالها مدل مرداد و شهریور باقی بمونم ولی نموندم و خدایا اوقدر شکرت که حسابش دستم نیست.
دیگه چی میخواستم بنویسم؟ یادم رفت. باقیش باشه واسه بعد. ساعت2و25دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *