دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی تفریح کمی خشم کمی نق

5شنبه صبح. خدایا از دست این آدمها سرم رو به کجا بزنم؟ توی این هوا بلند شدن رفتن کوهستان. خودم رو واسه هشدار دادن خسته نکردم چون گوشی واسه شنیدن نبود ولی اینجا درست بعد از رفتنشون بارون گرفت و الان که بعد از4ساعت بهشون زنگ زدم نرسیدن و گفتن بهم زنگ میزنن و خدا به خیر کنه به نظرم توی دردسر افتادن و کاش خیلی جدی نباشه. پیش از این هم توی دردسرهای این مدلی افتادن ولی خدایا واسه چی ما آدمها عبرت نمیگیریم؟ اینها واسه چی شیپور زندگی رو از اون طرف میزنن؟ تصور میکردم خودم یکی از… اه ول کن حسش نیست.
دیروز روز خنده داری بود. تلخی هم داشت. اولش اون حس تاریک خودم که اینجا نوشتم تا سبکترش کنم. بعدش فهمیدم اینجا اون اندازه که تصور میکردم امن نیست. تا دیشب3تا تماس داشتم که همه یه سوال پرسیدن و البته یه جواب گرفتن و من3تا واکنش دریافتم یعنی دریافت کردم که بدجنسانه سبب تفریحم شد تا اونها باشن که این حس نا امنی کذایی رو در مورد جایی که به عنوان یه مکان امن قبولش داشتم بهم ندن. آهان از تماسها میگفتم. هر3تاشون با سلام و علیکهایی شروع شدن که لحنشون خیلی با مزه بود و حس توصیفشون نیست. سوال اصلی در هر3مورد یکی بود.
-عزیز خسته ی تو که اینهمه دلواپس و اینهمه دلتنگشی کیه؟
به نظرم من واقعا آدم پلیدی هستم. هوس تلافی دست از سرم بر نداشت و در نتیجه این میل کثیف جوابم هر دفعه یکی بود.
-واقعا نفهمیدی؟ مشخصه. تویی!
و واکنشها البته کاملا متفاوت بودن ولی اون لحظه هیچ عذاب وجدانی بهم ندادن. به ترتیب:
اولی:
-هان؟ واقعا؟
دومی:
-برو خودتو مسخره کن!
سومی:
-تو واقعا یه دلقکه روانیه خودآزاره نفهمی پریسا!
بعد از هر3تاشون چنان قهقهه ای زدم که نفسم گرفت ولی نفهمیدم چی شد که هقهقهای نفستنگی حاصل از قهقهه زدن آخریم… باقی مواردی که از پشت خط توی گوشم سرازیر میشد رو خیلی نمیفهمیدم. نمیفهمیدم! حس کردم تماما از خودم در رفتم. زورم به جنگیدن نمیرسید. رها کردم. کاملا رها کردم. گوشیم رو و خودم رو رها کردم.
خب دیشب گذشت و تموم شد. دستکم میشه امیدوار باشم که دیگه کسی جرأت نکنه سرش رو بندازه پایین بیاد اینجا رو بخونه و مثل بز گوشی رو برداره زنگ بزنه بهم و در مورد محتوای اراجیف نوشتهای شخصیم ازت چیز بپرسه.
آخ هفته تاریک شبیه لودر لهم کرده. خدایا شکرت که خورده به آخر هفته واقعا تحمل ترکیب مزخرف سر کار و سونیا و نیمه اول هفته تاریک از ظرفیت من بالاتر بود.
یه صوت باید واسه سرپرست آموزشی بفرستم که میدونم نتیجه جفنگه یه سری مزخرف هم باید بنویسم که احتمالا10دقیقه هم زمان ازم نمیگیره ولی واسه چی دستم بهش نمیره؟ باید امروز تمومش کنم حوصله ندارم روی دستم مونده باشه. میگم من واسه چی ادامه میدم به این… عجب پرروی خری هستم من! واسه چی اینجوریه؟
تیمتاکم. آدیو1و بچه ها دارن حرف میزنن. من کتاب میخونم و ازینا مینویسم. نمیفهمم اگر توی بحثشون وارد نمیشم پس واسه چی بینشون نشستم؟ جواب مشخصه. مرض دارم.
برقها رفت. این رباط خر دروغکی میگه امروز قطعی ندارید ولی داریم مرده شور موجودیت دروغگوی بیخودش رو ببرن.
این عاقلها واسه چی باید توی این هوا میرفتن کوهستان و الان کجا گیر کردن که هنوز نرسیدن زنگ هم گفتن میزنیم و نزدن؟ من تا کجای زندگی نکبتم باید از دست این جماعت بزرگسال بچه رفتار دلواپس و حرصی باشم؟ خدایا خسته شدم از داستانهاشون همهشون به هم ایراد میگیرن ولی یکی از یکی بدترن خدایی خستم کردن این چه وضعشه؟
آخجون کلاس شنبه من پرت شد به3شنبه یکی به نفع من. ایول! خدایا کاش مجبور نبودم سیستم سر کلاس ببرم واقعا هیچ راهی نداره؟ بقیه فقط دفتر کتابشون رو میبرن این بردنش سخته وای خداجون!
وای چقدر قهوه میخوام! آخ سرم! جرأت قهوه خوردن نیست هرچند شاید این قرصها کمک کنن ولی همین حالا هم سرم درد میکنه واقعا به ریسکش نمی ارزه. هی! از اینهمه قرص خوشم نمیاد. من خوشم نمیاد قرصی باشم. میشه این مسخره بازی سریعتر تموم بشه؟
بسه زیاد نق زدم برم کتابم رو بخونم ببینم این دخترک عاقبت کی میتونه حال این عجوزه رو بگیره.
حس ویرایش نیست. ساعت10و26دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *