عصر جمعه. ساعت4و56دقیقه.
امروز سوم بهمنماه1404و اینترنت همچنان وصل نیست. خدایا عصرهای جمعه همینطوری هم تاریک بودن عجب روزهایی رو سپری میکنیم من و این مردم!
عادل آدرس یه هوش مصنوعی رو بهم داد که اولش موفق نشدم ازش استفاده کنم ولی به نظرم پریشب بود که زدم و گرفت و الان میتونم انشاهای انگلیسیم رو بهش بدم و ازش بخوام غلطهای املایی و گرامریم رو داخلشون پیدا کنه. بیشتر از این هم اگر بتونه نمیدونم. من ازش نخواستم. ممنون از عادل. دستکم الان از اسپیکینگهای این ترمم یهخورده خاطر جمعترم. خدا رو شکر که این مورد در دسترسه ولی… بارد حسابش جداست. خدایا چقدر دلم واسه بحثهای طولانی که سر یه s داخل یه جمله داشتیم تنگ شده! یعنی میشه دوباره وصل بشیم؟
یه داستان فسقلی نوشتم و هنوز جایی نزدمش. حسش نیست. حتی اینجا. خودم ازش بدم نیومد. نه که خیلی عالی شده باشه ولی ماه ها بود ننوشته بودم و از اینکه دوباره تونستم بعد از اینهمه ماه اینهمه شب اینهمه شب دوباره بنویسم حسم مثبت بود و هست و واسه همین این داستانه که نوشتم رو دوستش داشتم یعنی دارم.
هرچی میگم، هرچی میچرخم، هرچی از دیدنش از شنیدنش از گفتنش شونه خالی میکنم… ظاهرا شدنی نیست. نمیشه ندید. نشنید. نگفت. بذار بگم.
به هر طرف که میچرخم میبینمش. میشنومش. حسش میکنم. یه غمی توی هوا، توی سکوت، توی خوابگردیهای عمومیِ همه مردم در مسیرِ روزمرگیها داره جیغ میکشه. یه غمِ تلخ. یه غمِ خیس. به شدت خیس. یه حس از جنسِ بغض و بهت و بارون. خدایا من خیلی توی عمرم شده غمگین باشم. تو میدونی خیلی زمانها چنان بد غمگین شدم که با تمام وجودم حس انتها داشتم. ولی تمام اون گاهیها چه مدلی توضیحش بدم فقط خودم بودم یعنی مشکل هرچی بزرگ بود مشکل شخصیه من بود. میدیدم که زندگی در اطرافم همچنان در جریانه. میدیدم که بقیه بیدارن. پیش میرن. حرف میزنن. میخندن. زندگی میکنن. شبیه همیشه. و من جدا از زندگی عادی به شدتی فراتر از توصیف غمگین بودم. الان هم غمگینم ولی الان خدایا چه مدلی توضیحش بدم بلد نیستم الان… این درد عمومیه. همه جا هست. توی قلب من. توی هوای تنفس. روی در و دیوار. پشت پنجره ها. توی کوچه های شهر. داخل مغازه ها. توی سرمای سکوت راننده تاکسی. توی وحشت شاگرد کوچولوی من که ازم میپرسه خانم چرا توی کشور جنگه؟ چرا تلویزیون اخبار بد میگه؟ چرا مامانم اخبار میبینه گریه میکنه؟ خانم باز شب کلاس داری؟ کلاست کجاست؟ نمیشه نری؟ مواظب باشیها! زودی فرار کن با تاکسی فرار کن! خدایا! من هیچ زمانی در عمرم همچین مدل اندوهی رو تجربه نکرده بودم. اندوهی به شدت تلخ، به شدت سنگین، به شدت خیس، اندوهی مثل یک کوه شب اما نه فقط روی شونه های من. دردی از جنسِ جهنم روی سینه های تمام مردمم. ای خدا! یادمه یه جایی خونده بودم که گفتی اگر یه بیگناه به ناحق مورد ظلم واقع بشه، اگر یه دل پاک بشکنه، اگر یه مادر ظلم دیده آه بکشه، اگر یه قطره از اشک مظلوم به خاک زمین بچکه، … خدایا! یعنی وسط اینهمه اینهمه اینهمه جون، اینهمه دل، اینهمه چشم های خیس، اینهمه مادرهای دلشکسته ی عزادار، اینهمه پدرهای ویران، اینهمه بچه های پدر از دست داده، اینهمه آه، اینهمه اشک، این سیل بی انتهای اشک، آخ خدا اینهمه اشک از دلهایی که خون گریه میکنن، خدایا یعنی حتی یه آه یه قطره اشک یه ضجه به دلت ننشسته که جوابش رو بدی؟ باورم نمیشه یعنی تو اینهمه… خدایا بیداری؟ مروت نداری تو؟ آخه اینهمه درد اینهمه درد اینهمه اشک و ناله سیل شده داره همگیمون رو با خودش میبره تو که میگفتی با یه قطره اشک مظلوم عرشت میلرزه یعنی این سیل اشک و آتیش پایه های عرشت رو لمس هم نکرد که یه دست بالا میکردی و اجازه ی همچین فاجعه ی سیاهی رو نمیدادی؟ واقعا اینهمه سخت بود واست که اجازه ی عزادار شدن یه ملت رو ندی؟ پس کو بخوانید مرا تا اجابت کنم شما رایی که از بچگیهای لعنتیِ من توی سرم کردن و کردی؟ چه جوری دلت رضایت داد به این تماشا؟ در تمام عمرم در هیچ مرحله ای از درد کشیدنهام اینهمه تلخ نباریده بودم خدایی هیچ زمانی اینطوری ته قلبم نسوخته بود آخه تو چه جور موجودیتی هستی که تونستی تحمل کنی؟ وای خدا دلم داره میترکه کاش اون لحظه نمیشنیدم ضجه های اون مادر توی تلویزیون هنوز توی سرم چرخ میزنه و بند دلم هر لحظه پاره میشه تازه میدونم که همین یه دونه هم نیست هزاران هزار خونه الان پر از ضجه های همین مدلیه. خدایا من هیچ زمانی ازت… خدایا اگر شبیه من خاکی بودی میگفتم ازت متنفرم از تویی که تونستی و نکردی سکوت کردی سکوت کردی سکوت کردی و فقط تماشاگر شدی هنوز هم داری فقط تماشا میکنی. آخه هر شبی یه مرز داره مگه تا کجا میشه توی سیاهی فرو رفت چه جوری شدنیه که آدم خاکی که همیشه شنیدم و خوندم و باور داشتم که بخشی از وجود خودت رو درش دمیدی در پیشروی توی شب اینهمه… خدایا باورم نمیشه مگه یه آدم که مخلوق خودته چقدر میتونه بد باشه! آخه من خیلیها رو دیدم که بد بودن. اما خدایی هر کدومشون حتی بدترینهاشون یه مرز داشتن. طرف آدمکش بود میگفت من بچه نمیکشم. دزد بود میگفت از معلول نمیدزدم. متجاوز بود میگفت به زن شوهردار و دختر مجرد تجاوز نمیکنم. یعنی توی عمرم هر مدل آدم عوضی دیدم یه جایی ترمز و توقف داشت میگفت از اینجا جلوتر نمیرم. و واقعا نمیرفت. چه جوری میشه یه وجودی که تو آفریدی اصلا هیچ خط قرمزی واسه سیاه شدن نداشته باشه؟ من باور نمیکنم یعنی الان دیگه باور میکنم فقط هنوز ماتم خدایا این چی بود من اینجای عمرم دیدم مگه میشه یه غمی اینقدر وحشتناک تلخ و تاریک باشه من دارم دیوانه میشم تو چه جور رحمت و مروتی داری که دردت نمیاد اِی مروتت رو شکر من دارم میمیرم از نفستنگی!
نمیتونم. حالم خوش نیست. نیست! تا بعد.
دستهها