عصر جمعه. خدایا عجب وضعی!
بذار ببینم میتونم یهخورده کمتر منفی بگم؟ منفیهای این زمان توی کشور من که دیگه گفتن نداره همه میدونن. چشمها همه خیس، دلها همه گرفته، نفسها همه آه، قلبها همه شکسته، ای خدا!
خب خب بذار ببینم! عصر جمعه ها همیشه تاریکن این جمعه ها هم که… ای بابا! واسه چی نمیشه؟ بذار دوباره ببینم!
هی یه چیزی! من همیشه به درک اشیا معتقد بودم. به قول یه عزیزی من متوهمم. البته اینو واسه اعتقادم به درک اشیا نگفت ولی بیخیالش بذار من متوهم باشم من متوهم بی آزاری هستم و توهماتم رو دوست دارم چون هر زمان لازم بشه میتونم پرده ی توهماتم رو ببندم و توی دنیای واقعی بلولم و درضمن توهمات من مایه آزار کسی نیست و مال خودم و سبب سبکی خاطرم هستن اگر توهم باشن.
خب خب ولش کن. یکی از توهمات منه به قول عاقلترها متوهم اینه که به درک اشیا معتقدم. یعنی باور دارم که تمام اشیا حتی دستسازهاشون چون مواد اولیه شون از جهان طبیعی گرفته شده و طبیعت مخلوق خداست پس هر کدوم به نوع خودشون صاحب ادراک هستن و حتی زبون خودشون رو واسه گفتار دارن ولی ما این زبون رو نمیفهمیم. روی همین حساب همیشه سعی میکنم با وسایلم که کارم رو در مواقع مختلف به صورتهای مختلف راه میندازن تا جایی که بلدم مهربون باشم. واسه من تمام وسایلم رفیقن. سیستمم، گوشیم، فلاسک2قلوی توی اتاقم، آبنمای کوچولوی روی میز گوشه اتاق، این یخچاله که مادرم همیشه به پودرهای داخلش دستبرد میزنه خخخ، خلاصه همه چیزم رفیقهام هستن. چند روز پیش بعد از حدود2سال رفتم قهوه سازم رو دوباره باز کنم تا یه قهوه واقعی به جای قهوه های فوری بهم بده که دیدم حالش خوش نیست و البته بعدش فهمیدم که من کلا طرز کارش رو یادم رفته بود و خلاصه این رفیق از یاد رفتهم منتقل شد به بیمارستان یعنی تعمیرگاه و چند روزی اونجا بود و بعدش مرخص شد. من همیشه کافه رفتن رو دوست داشتم. حس خوبی بهم میداد کافه و عطر قهوه و موزیک ملایم داخل فضاش و داستانهای اطراف. بعدش خیلی چیزها شد که زیاد ازشون اینجا و هر جا نق زدم و الان دیگه حسش نیست و خلاصه دیگه کافه نرفتم بیرون نرفتم هیچ کجا نرفتم.
زمان گذشت. سن و سال من از جوونی رد شد و من هنوز کافه رفتن رو دوست دارم اما هنوز جایی نمیرم. و ایول از بس کافه نرفتم عاقبت کافه اومده دیدنم. شاید دل فضای کافه هم واسه من تنگ شده. واسه پریسای دیوونه ای که توی اون فضاهای متفاوت یه عالمه رویاهای یواشکی توی ذهنش داشت. حالا من یه کافه توی اتاقم دارم. قهوه سازم الان توی اتاقم روی میزه که هر زمان بخوام بهم قهوه بده. یه چاییساز فسقلی هم کنارشه که واسه زمانهای نسکافه و شکلات داغ و قهوه های فوری همراهی میکنه. البته جدید نخریدمها! الان قیمتها سر به جهنم میزنه. یه قدیمی توی کمد مادرم بود که ایراد پیدا کرده بود و سالها توی بایگانی خواب بود و من ازش کش رفتم و دادم تعمیر و بیدارش کنن و دوباره احیا شده و داره واسم کار میکنه. آبنما و موزیک ملایم اکثرا پیانو داخل پلیر و گوشی هم که به راهه. بیسکویتها و شکلاتها و تخمه های توی یخچال هم موجوده. بذار ببینم دیگه چی مونده؟ هیچ چی. دقیقا هیچ چی. فقط اینکه کافه رو هرچند من تکی هم میرفتم اما اکثریت با رفقا میرن، اما به قول یه کسی دیگه نه اون بیرون بیرون قدیمه نه رفقا دیگه رفیقن. این زمان با وجود قهوه های آلوده به مخدر و کافه های شلوغ و خیابونهای نا امن و قیمتهای بالا و موارد خارج از شمارش و از همه سفتتر میل شدید خودم به کناره گرفتن از آدمیزادهای بیگانه و شبه آشنا، کافه های اون بیرون دیگه چیزی بهم نمیدن که اینجا توی همین اتاق نداشته باشمش. در نتیجه الان من یه کافه پریسا توی اتاقم دارم و خدا میدونه چقدر دوست دارمش!
شاید از نظر عاقلها این خیلی مضحک باشه ولی خب بذار باشه. واقعا مگه مهمه؟ من در هر حال عاقل نیستم. من حسهایی دارم که از نظر خودم متفاوت و شیرین و از نظر افراد معمولی و عادی مسخره و توهمن. من حال و هوایی دارم که از نگاه خیلیها سبب تمسخره و برای خودم حسابی مثبتن. من نگاهی دارم که خیلیها زاویه ی جنون میبیننش اما من دوستش دارم. من از اینکه بعد از گرفتن قهوه از قهوه سازم توی اتاقم و در جریان سیال موزیک دست به سرش میکشم و لبخند میزنم خوشم میاد بذار بقیه بگن بیمار روانی ام. واقعا چه ایرادی داره؟ اصلا مگه چه مشکلی توی دنیای خدا پیش میاد اگر یه کسی مطابق استانداردهای اشخاص اون بیرون بیمار روانی باشه؟ اشخاصی که با مسخره کردن همدیگه شاد میشن، با شوخی کردنهاشون دلهای هم رو میشکنن، با هم همسفره میشن و یواشکی به هم اسمهای تلخ میدن، و چنان مدعی معرفتن که عرش از سنگینی ادعاشون تاب برمیداره ولی بی معرفتی کردن جزو افتخاراتشونه. بیمار روانی ای که از این مدل بیمار بودنش حس مثبت بگیره و بالاتر از اون آزارش به کسی نرسه ایرادش کجاست؟
خلاصه که منه متوهمه بیمار الان یه کافه پریسا توی اتاقم دارم با قهوه هاش و نسکافه هاش و شکلاتهاش و آبمیوه های خنک فلاسکش و موزیکش و رویاهای جاری توی هواش و خدایا خیلی دوست دارم این حال و هوا رو. آخ خدا فقط اگر این بیماریه سیاه سایهش روی خونوادم نبود! آخ که اگر نبود! آخ که اگر این شب از جسم برادرم میرفت بیرون و سلامتیش رو خدا بهمون پس میداد! خدایا! توکل به خودت!
ساعت از7گذشت. خدایا ترم جدیدم داره پیش میره باید درس بخونم1شنبه کلاس دارم امروز کم درس خوندم. اینجا نشستم و دارم ازینا مینویسم. یه دسته مهمون هم اون طرف نشستن که به بهانه ی درس در رفتم از جمعشون. البته دروغ نگفتم به خدا درس دارم ولی این لحظه دارم مینویسم. جمع خوبه ولی من سکوتم رو بیشتر دوست دارم. زشته وگرنه در اتاق رو میبستم و میرفتم کافه پریسای خودم. خب الان نمیشه خیلی زشته باید منتظر بشم. البته لازم نیست واسه تهیه چیزی برم بیرون همه چیز همینجا دم دسته حتی شکلات واسه کنار قهوه هام توی این یخچاله موجوده ولی این واقعا درست نیست باید منتظر بشم. و درس. اوخ خدا باید درس بخونم دیگه خیلی اراجیف گفتم. گفتم که گفتم. دلم میخواد. سایت خودمه اصلا تمدیدش کردم که اراجیف بگم. دیوونه هم خودتی من این مدلی دوست دارم. ولی درس. باید درس بخونم خدایا باید اسپیکینگ حفظ کنم باید لغت بخونم وووییی خداجونم برم سر درسم دیرم میشه. از اون اتاق صدای صحبت میاد. ظاهرا مهمونها دارن زمزمه ی رفتن میکنن. بعدش باید بلند شم برم کمک مادر واسه پاکسازیهای بعد از مهمونی. بدک نیست ولی درس اوخ درس فردا باید برم مدرسه باید درس بخونم خداجون باید بخونم. ساعت7و30دقیقه. تا بعد.
دستهها