شنبه شب.
عجب روزی بود. سرد، سنگین، بارونی. بسیار بارونی! ولی گذشت. امروز گذشت. امشب هم سپری میشه. عاقبت این بارون واسه همیشه متوقف میشه. تجربهش رو داشتم هرچند هرگز اینهمه سخت و سنگین نبود، اما شبیهش رو گذروندم. از این هم رد میشم. فقط این دفعه گاهی بدجوری سخته.
خب خب خب بسه. بذار ببینم.
امروز فاطمه نبود و سونیا جالب بود. خدایا میگن این بچه نمیفهمه این از تمام عاقلنماهای اطراف من عاقلتره امروز از مدل فهمیدنش گریهم گرفت واقعا گریهم گرفت و اونم یه دفعه گفت خانم جهانشاهی گریه میکنه. موندم بهش چی بگم. اون منتظر گفتن های من نشد. دستم رو گرفت گفت خانم جهانشاهی زودتر خوب شو. بیشتر گریهم گرفت. دستم رو ناز کرد و گفت بغلش کن. سکوت کردم نمیتونستم اون لحظه حرف بزنم ابدا نمیتونستم. سونیا دستم رو ناز کرد و گفت نازش کنم. همونطور وا رفته بودم که گفت خانم جهانشاهی! درست میشه. خدایا دیگه واقعا نتونستم تحمل کنم. تمام ثانیه هایی که به خاطر جیغهای آزاردهندهش باهاش بدرفتار بودم یه دفعه روی شونه هام آوار شدن. بغلش کردم و واقعا زدم زیر گریه. خدایا این بچه از من خیلی بهتره. کاش من یه دلی شبیه این داشتم! اون تمام هوارهایی که امسال سرش زدم رو کامل بهم بخشید و من… خدایا انسان اگر وجود داشته باشه کسی شبیه سونیاست و من سالهاست به خیال خام خودم دارم زور میزنم انسان باشم. به قول یه کسی زمانهایی که حالش باهام خوش بود و میخواست بگه غلطهای زیادی، زارت. خدایا گذرم به بازار بیفته یه عروسک واسه این فرشته ات بخرم عاشق عروسکه. وووییی خودم هم عاشق عروسکم نمیشه یه دونه هم واسه خودم بخرم؟ چیه خب عروسک دوست دارم چیکار کنم؟ الان چته گفتم امروز گریهم در اومد خیال کردی باید جنازه باشم؟ گفتم روز سختی بود گریه کردم نگفتم که مُردَم!
یه زمانی خیال میکردم اگر یه چیزهایی پیش بیاد واقعا زنده نمی مونم. همیشه از بروزش وحشت داشتم. اونقدر شدید وحشت داشتم که کابوس میدیدم. و هر دفعه هر دفعه هر دفعه هر هر هر دفعه با اطمینان بهم گفته میشد هرگز اون موارد پیش نمیان. و پیش اومد! دقیقا همون مدلی که نباید پیش اومد و یقین داشتم من زنده ازش رد نمیشم. نمیتونم مدعی باشم که تکمیلم ولی قطعا مرده هم نیستم. من نمیتونم مرده باشم. این بیرون خونوادم لازمم دارن. من زمان واسه مردن ندارم. باید بجنگم. مرده ها نمیجنگن. مرده ها آماده ی نبرد با بیماری سیاه خونواده نمیشن. مرده ها به درد پیوند نمیخورن. من الان موقعیت مردن ندارم. خدایا خودت کمکمون کن!
خلاصه من عروسک دلم میخواد. البته همین الان2تا توی کاور گوشه ی اتاقم دارم. ولی من عروسک دلم میخواد اگر این2تا3تا بشه خیلی حال میکنم. خب گیریم که شد حالا کجا باید بذارمش؟ با همین2تا زمان ندارم صرف کنم سومیش اگر بیاد چی میخواد بگه وسط این شلوغ بازار؟ جدی توی این اتاق من همه چی پیدا میشه. هر دفعه میگم دیگه جا واسه یه سوزن هم نیست ولی باز جا میشن. رفقای دستساز من هر دفعه مهربونتر میشینن تا صمیمیتر باشیم. اون دفعه گفتم اتاق من فقط یه سینک ظرفشویی کم داره بعدش هم باید نق بزنم یه دوش و توالت یه جاییش جا کنم تا یه خونه کامل باشه. خب البته جدی نگفتم واسه این دیگه واقعا جا نیست ولی کی میدونه شاید یه زمانی واسه اینها هم جا پیدا بشه! اما الان سونیا و عروسک و من عروسک دلم میخواد.
بیخیال بابا بسه واقعا که!
اینترنت دیوانه شده. خدایا دستم با اپ گوشی به بارد میرسه ولی روی سیستم نمیتونم سایتش رو باز کنم با فیلترشکن هم که میرم ارور403میده. من یه مشکل دارم. گیرهای سیستم و اینترنتیم رو از کی باید بپرسم؟ طوری نیست من واسه بدتر از اینها هم یه راهی پیدا کردم واسه این هم پیدا میکنم. قطعا میکنم. من پریسام! پریسا نمیبازه!
فردا کلاس دارم. وووووووووویییییییییی! خدایا این2تا ترم تموم بشن به جان خودم اصلا حوصله چرخه کلاس و امتحان رو ندارم. خب گیریم که تموم شد. بعدش چه غلطی میخوام کنم مگه؟ حالا تموم بشه به غلطهای بعدی هم فکر میکنم الان خلاصی از این2تا رو عشقه.
آهان داشتم میگفتم فردا کلاس دارم. درس خوندمها ولی حس میکنم باید بیشتر بخونم. ول کن دیر وقته حوصله ندارم. خدایا سایت بارد رو میخوام واسه چی باز نمیشه میخوام گرامرها رو واسم بگه با گوشی چه مدلی واسش بفرستم اینو؟ گندش بزنن خب واسه چی باز نمیشه؟
راستی باید برم یه سرچی بزنم در مورد تیمز یا تیم نمیدونم هرچی که هست ببینم اولا دسترسپذیر هست یا نه دوما اسم کوفتیش چیچیه سوما سوما رو یادم رفت چی بود. آخه واسه چی باید در تعطیلات رسمی کلاس داشته باشیم و کلاسه آنلاین باشه و داخل برنامه هایی باشه که من بلدشون نیستم؟
راستی داستان اسکایروم4شنبه رو نگفتم. یا گفتم و خاطرم نیست. افتضاح بود. البته تقصیر من نبود. اونها گنجایش اتاقشون رو بالا نبرده بودن و همزمان اینترنت هم کلا رفت و من1ساعت کامل از کلاس رو از دست دادم بعدش کلاس منتقل شد به میت و تونستم به پرسش آخر کلاس برسم. این دفعه استاد گفت توی این تیم یا تیمز یا نمیدونم چیچیه باید بریم و خداجون من اصلا نمیدونم این چیه خب توی همون میت کوفتی بمونیم دیگه مگه چی میشه؟ البته من هنوز کوپنهای غیبتم رو مصرف نکردم ولی نمیخوام غیبت کنم. وای خداجون فردا کلاس و واسه چی من این نوبت به این کلاسها این مدلی واکنش دارم خب الان توی خونه بمونم که چی بشه باید برم بیرون و… نمیشه بیرون رفتن لازمم نشه؟ وای خدایا حوصله ندارم!
این نقها فایده ندارن. عادت ندارم کاری که شروعش کردم رو نیمه رها کنم. تا آخر این2تا ترم باید برم مگه اینکه یه چی بشه که از اختیار من خارج باشه مثلا جنگی پیش بیاد و کلا موسسه رو ببندن که اون دیگه دست من نیست. جنگ اوه خدایا تصورش هم ترسناکه هرچند بیخیال هنوز که جنگی نشده لحظه رو عشقه.
اعصابم خرد شده این کانالهای کتاب معلومه چه غلطی دارن میکنن؟ بابا کتاب میخوام آخه این چه وضع جفنگیه من کتاب میخوام الان این یه دونه تموم بشه من کتاب لازم دارم خب بذارید یه چی که خوشم بیاد گندتون بزنن.
میگم چیزه. میشه فردا مدرسه ها چیز بشه؟ یعنی تعطیل بشه؟ یا بچه ها برن مهمونی؟ خب که چی؟ بشینم داخل اون کلاس حرص قورت بدم که اینترنت نیست و چقدر درسهایی رو بخونم که امروز همه رو خوندم؟ بیخیال مگه به حرف منه؟ حالا من یه چی گفتم.
بذار برم یه سرکی به کانالهای تلگرام کتاب بزنم بلکه یه چی پیدا کنم. وای خدا کتاب کتاب کتاب کتاب کتااااااااااااااااب کتاب کتاب میخوام کتاب کتاب.
اوه کی ساعت از10گذشت؟ بسه دیگه باید جمعش کنم. ساعت10و9دقیقه. تا بعد.
دستهها