3شنبه شب.
درس میخونم یعنی باید درس بخونم ولی… مهمون اومده. اینجام که درس بخونم. آخر شب شده آخه. یک توجیه واسه تنبلی. به جان خودم خستم.
آخ خدا این سایت جمینای یا جمنای کدومش درسته دوباره بسته شده من روی سیستمم سایفون درست درمون ندارم الان چه مدلی باید دستم بهش برسه اگر سوال درسی داشته باشم؟ بیخیال هرچی واسه کلاس فردا لازم داشتم همه رو یعنی خب تقریبا همه رو پرسیدم ایشالله فردا باز بشه من فردا شب کلی تمرین واسه حل کردن دارم. امتحانات پایان ترم نزدیکه واقعا لازم دارم ایرادهام رو بپرسم ازش کاش باز بشه.
وای کلاس فردا کلاس دارم ولی… کلاسم فردا در بدترین زمان و بدترین مکانه الان من باید چه معامله ای کنم با این زمان و مکان نامناسب؟ ساعت5تا7شب باید کلاس باشم و این کلاسه در شلوغترین خیابون اینجاست و فردا شب ظاهرا یهخورده جو شهر مثبت نیست مادرم میگه نرو کلی زور زدم قانعش کنم که عزیز به جان خودم توی کلاس که نمیان بلایی سرمون بیارن برگشتن هم شب میشه با آژانس میام هیچ چی نمیشه اصلا وایستا ببینیم فردا اوضاع چه مدلیه صحبتش رو همون فردا میکنیم که برادرم زنگ زد گفت فردا کلاس داری؟ گفتم چیزه. گفت نه نرو فردا خونه بمون. گفتم حالا درستش میکنیم که گفت نه نرو فکرش رو که میکنم استرس میگیرم نمیتونم بخوابم. الان2ساله که این هشدار ترمز منه. استرس واسه وضعیت برادرم خوب نیست وقتی استرس میگیره کل وضعیتش به هم میریزه حتی به قیمت از دست دادن کل ترم نمیخوام کسی باشم که سبب همچین چیزی بشم. ولی آخه من تا الان غیبت نداشتم الان یعنی واقعا فردا باید بشینم خونه در حالی که کلاس در جریانه و من نه بیمارم نه درگیرم نه سفرم نه نمیدونم عذری چیزی دارم که اجازه نده سر کلاس بشینم؟ تازه تصور کن مثلا خونه بمونم بعدش ساعت مثلا5و نیم ببینم توی خیابون کلاس من هیچ خبری از دردسر نیست و من بیخودی کلاسه رو از دست دادم. وووووووووویییییییییی خدایا من واسه چی اینهمه بوقم؟ ملت میان کلاس در رو باز میکنن بیان داخل میبینن قراره ممتحن بیاد در رو میبندن میرن خونه بعدش من که درسم رو خوندم تمرینهام رو هم نوشتم فقط واسه پرهیز از دردسر توی خونه می مونم هنوز هیچ چی نشده استرس میگیرم. اصلا مگه با غیبتم چی از دست میدم؟ من که میدونم این کلاسها اگر درس نخونم واقعا هیچ کمکی بهم نمیکنن. فقط به خاطر پرسش کلاسی و جواب دادن و حس مسوولیت لازمش دارم و خب الان این یه جلسه رو خوندم و دارم میخونم دیگه واقعا غیبتم جز یه نمره کلاسی چیزی ازم کسر نمیکنه پس دقیقا الان چمه؟ از خدام هم باشه فردا توی خونه باشم مگه خودم همیشه از کلاس رفتن شاکی نیستم؟ خب این هم یه مهلت غیبت الان مشکلم چیه؟ هیچ زمان این حسم رو نفهمیدم عاقبت من زبان رو دوست دارم یا ندارم؟ گندش بزنن بذار فردا بشه ببینم با خودم چند چند میشم.
این ترم حس میکنم توان صحبت کردنم کمه. سر کلاس واقعا صحبت نمیکنم چون همهش حس میکنم دارم یه چی رو اشتباه میگم. توی ذهنم جمله ها همه درستن ولی تا میام یه چی بگم میبینم یه سوتی دادم که بعدش دلم میخواد برم لای چوبهای صندلی غیب بشم. واسه چی این ترم این مدلی ام؟ من2تا ترم پیش اونقدر سر کلاس حرف میزدم که بچه ها میگفتن تو حرف بزن بذار زمان کلاس بره از ما کمتر درس بپرسه خب من همون پریسام پس الان واسه چی سر کلاس این شکلی میشم؟ هیچ خوشم نمیاد باید بیشتر تمرین کنم البته نه سر این کلاس. کلاسه طوریش نیست فقط… حس میکنم توی این فضا نباید باشم. اونها همه جوونن و من حس میکنم اشتباه هام… هی! بسه! تمرین حلش میکنه باید تمرین کنم.
ولش کن بذار بزنم یه کانال دیگه.
آخجون اگر اتفاقی نیفته و همه چی درست باشه5شنبه مادرم میخواد بره فروشگاه واسه خریدهای ماهانه ایول من آویزونش میشم همراهش میرم این فروشگاه بیرون شهره خیلی هم بزرگه معمولا وقتی میره من باهاش میرم و هر دفعه یه چی میچسبه به دستم همراهم میاد خونه. به جان ابلیس من برشون نمیدارم خودشون به دستم میچسبن وقتی هم میخواییم حساب کنیم میبینم دستم سنگینه باید هرچی به دستم چسبیده رو هم حساب کنم بیارم خونه دیگه. میبینی؟ تقصیر من نیست. خدا کنه تا5شنبه حقوق بدن که چسب دستم خیلی ناکام نباشه خخخ.
خب الان دقیقا این چسب قراره به چیها بچسبه؟ بذار ببینم. مدتهاست که سوسیس و کالواس و همبرگر و از این خوشمزه های آماده از لیستم خط خوردن. حدود2سال میشه. اینکه هیچ چی. شکلات و شیرینیجات هم همینطور. این هم باطله. چیپس و کرانچی و موارد مشابه هم به همچنین. آب میوه و شیر کاکائو و شیر قهوه هم که شبیه دسته ی اول و به همون دلایل مردودن. خب الان چی مونده؟ هوممم. چندتا مدل پنیر که میشه سرد خوردشون و البته بدون نون و به مقدار کم، چندتا بسته نایلن زیپی در سایزهای مختلف، یه بسته نوشابه که البته خودم نمیتونم بخورم و واسه بقیه و واسه مباداست، ای کاش میوه خشک داشته باشن که احتمالش ضعیفه اگر هم باشه بسته های کوچولوی قاطی موجوده با ظرفهای لوکس مسخره که خوشم از اضافه قیمتشون نمیاد، اگر شمعهای عطری آورده باشن باید یه ناخنک بهشون بزنم چون مال خودم تموم شده و فقط تا دلت بخواد اود توی کشوهام موجوده، خدایا قیمتها اونجا وحشتناکن وگرنه چقدر دلم میخواست یه عروسک واسه سونیا بخرم، به خدا راست میگم واسه خودم نمیخوام مال سونیاست خخخ البته اگر شدنی بود بدم نمیومد خودم هم یه فیضی از عروسکها میبردم ولی خب نمیشه جیبم زورش نمیرسه پاره میشه و چیه خب عروسک دوست دارم اصلا به تو چه؟
خب یهخورده بیشتر از یه لحظه رفتم. مهمونها داشتن میرفتن بعدش هم عملیات پاکسازی آشپزخونه بود که باید انجامش میدادم و الان دوباره اینجام. داشتم نق چیچی رو میزدم؟ ولش کن بیخیال زدم بسه.
اوه خدا ساعت11و32؟ جدی؟ وای من هنوز درسهای نخونده دارم که! بیخیال فردا صبح مدرسه در کار نیست میخونم و… خدایا وای فردا کلاسم رو چیکار کنم؟ عجب وضعیت مسخره ای اه اصلا خوشم نمیاد این هم شد کار؟
بیخیال بذار امشب یهخورده لغت بخونم این چندتا متن بمونن واسه فردا که2طرفه یه حالی به هم بدیم و بزنیم هم رو حسابی زخم و زیلی کنیم. و ایول فردا جلسه دهم از این ترمه. یعنی7تا جلسه بیشتر به پایانش نمونده! آخ جون! ولی امتحان وای خدا امتحاااااااااااااااااااااااااااااااااان امتحان هیچ چی بلد نیستم خدایا امتحان امتحان سردم شد امتحان وای خداجونم امتحان. این هم بیخیال. درست میشه.
بسه بذار باقیش بمونه واسه بعد. الان واقعا خستم. اصلا حالا که اینطوریه لغت هم نمیخونم بمونه واسه فردا الان میخوام بخوابم. ساعت11و36دقیقه. تا بعد.
دستهها