4شنبه شب.
کلاس نرفتم. غیبت خوردم. خونواده به شدت استرس داشتن. مادرم دلواپسیه منو که دید چیزی نگفت ولی برادرم بدجوری دلواپس بود. بیخیال شدم و موندم خونه. اما زنگ زدم گفتم به منشیِ مهربون کاش میشد دستم رو بگیری از پشت این خط بکشی ببری توی کلاس الان شروع میشه و من نیستم. پیش از این تصور میکردم از غیبتم ذوق کنم ولی اصلا ذوق نداشت. البته خودمونیم الان هرچی متنهام رو تمرین میکنم میبینم آمادگیم انگار کم بوده ولی من همیشه این تصور رو دارم و در هر حال من امروز غیبت خوردم و نمره کلاسیه این جلسه رو از دست دادم و…
این مزخرفات چیه دیروز و امروز مراسم چهلم یه بوستان بود و هست من از نمره های از دست رفتهم میگم. واقعا که پریسا شرمآوره!
خدایا واقعا بیدرد نیستم ولی هر چیزی به جای خودش و راه فرار حتی واسه2ساعت از این جو گریه…
حس میکنم دیشب و امروز از بس گریه کردم قفسه ی سینم سنگینی میکنه. امروز گفتم یه کوچولو بعد از هفته ها برم یه دید به اینستا بزنم که دیدم دارم توی اشک غرق میشم بستمش اومدم بیرون. خدایا باورم نمیشه که بیخیال از همچین کوه دردی رد بشی. نمیشی من باور نمیکنم نمیشی خدایا ازش رد نمیشی میدونم نمیشی. خدایا! منو ببین؟ باور من به خاکت و تمام عناصر هستیت و به تمام تمام تمام خاکیهای تو برای همیشه ویران شد. برج باورم به خودت به عدلت به حضورت به حسابت آخرین ستون باوریه که در وجودم هنوز پابرجاست. شاهد ویرانیه این آخرین ستون باورم نشو! خدایا اینو تماشا نکن تو رو به عظمت عرشت نکن تعلیق بدون ستون بدون هیچ باوری تا آخر عمر وحشتناکه شاهد تحقق همچین چیزی در وجود من نشو! خدایا لطفا! خدایا! لطفا! خدایا! تقاضا میکنم ازت! خدایا! خدایا! خدایا!
آخ خدا اینترنت لعنتی! فیلترینگ لعنتی! فیلترشکنهای لعنتی! تحریمهای لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی! واسه چی باز نمیشه من تمرینهام رو حل کردم ایرادهام رو میخوام رفع کنم این تحریمهای عوضی! …
بسه پریسا! دیگه بسه! مگه فقط تویی؟ اطرافت رو ببین ملت با چه جهنمی درگیرن تو واسه بسته بودن یه سایت ببین چه شلوغی کردی! خجالت نمیکشی؟
خجالت میکشم. واقعا میکشم. خدایا معذرت میخوام. درد زیاده و من فقط یه دلیل واسه نق زدن لازم داشتم که بگم و بگم و باز بگم بلکه سبک بشم که البته دارم میبینم فایده نداره. سبک نمیشم خدایا! سبک نمیشم! خدایا! آخرین ستون باورم رو نجات بده! یه حرکتی بزن. یه کاری کن! من همیشه در همه جای عمرم دستت رو دیدم. خدایا اجازه نده این آخرین ستون اتکا رو از دست بدم. اجازه نده سکوتت ویرانش کنه. من باورت دارم. باورها ستونهای اتکای روح ما هستن. باور به تو آخرین ستونیه که2دستی بهش چسبیدم تا در این تعلیق سیاه برای ابد شناور نشم. اجازه نده از دستش بدم خدایا! کمکم کن خدای من! کمکم کن! از اینهمه آه از اینهمه اشک بی جواب رد نشو! خدایا! نکن! این کار رو نکن! خدایا لطفا! لطفا خدایا لطفا نکن!
بسه الان دیوانه میشم بذار ببینم واسه کلاس1شنبه درباره ی چی باید متن ارائه بدم.
زمان آزاد؟ من الان در موردش چی میشه بگم؟ من تمام دیشب و امروز در زمانهای آزاد وسط درسهام باریدم. این چیزی نیست که مجاز باشم در موردش واسه کلاس1شنبه بنویسم. خدایا این… وای این… این خدایا میشه اجازه بدی این سایته باز بشه من سرم رو کنم توی ایرادهای تمرینهام الان مخم منفجر میشه تصور اینهمه عزا داره روانم رو میترکونه!
این کانالهای کتاب هم واقعا مزخرفن همهش تبلیغ میپاشن و یه سری کتاب که یا خوشم ازشون نمیاد یا خوندمشون. وای خداجون من کتاب میخوام شاید یهخورده اطرافم رو یادم بره!
با این گفتن ها چی عوض میشه! چه فایده ای داره که تا فردا اینجا بنویسم و کیبوردم رو خیس کنم! بذار دیگه تمومش کنم بلکه یه دری از یه جایی رو به یه نوری باز بشه. خدایا به من به همگیمون کمک کن! بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و58دقیقه. به امید… به امید خدا!
دستهها