دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درست میگفتی آشنا! ممنونم که بودی!

5شنبه شب.
زندگی چه داستان عجیبیه!
زمانی چیزهایی جزو بزرگترین ترسهام بودن که تصور میکردم اگر در جایی از عمرم باهاشون مواجه بشم بی تردید زنده ازشون عبور نمیکنم. اونقدر از پیشآمدشون وحشت داشتم که واقعا کابوس میدیدم و زمانی که از کابوس میپریدم تا چند لحظه نفس توی قفس سینم پرپر میزد تا دربیاد. همیشه دعای اولم این بود که خدایا با همچین مواردی مواجهم نکن من تحملم کمه تاب نمیارم میمیرم. خدا شنید. مطمئنم که شنید. ولی دعاهای بعدیم رو هم شنید که همیشه میگفتم خدایا هرگز ولم نکن من صلاحم رو خیلی جاها نمیدونم هرچی صلاحمه همون رو واسم بنویس ولی اگر سخت بود فقط ولم نکن. و اون زمان وسط دعاهام هرگز تصور نمیکردم صلاحم مواجهه با پیشآمدهایی باشه که اونهمه از وقوعشون میترسیدم. خدا دعای دومم رو اجابت کرد. اون موارد در سیاهترین شبهای تمام عمرم پیش اومدن. اونقدر ضربتی و اونقدر شدید که از ضربشون به شدت خوردم به کوه و تقریبا مُردَم. به همون اندازه که یقین دارم الان شبِ و به همون اندازه که یقین دارم خدا هست یقین داشتم که دیگه تموم شدم.
اون چیزها پیش اومدن، مثل یه قطار جهنمی از روی روانم گذشتن و ویرانم کردن. زمان گذشت. خیلی سخت خیلی خیلی سخت اما گذشت. من از اون هیچِ تاریک گذشتم و تموم هم نشدم. اون سایه های تاریک دور و دورتر شدن و هرچند بخش بسیار بزرگی ازم رو با خودشون به اعماق نیستی بردن، اما من هنوز زنده ام و الان که از دور بهشون نگاه میکنم میبینم اونقدرها که تصور میکردم بزرگ نبودن. چه کمرنگ و چه محو دیده میشن و چه راحت میتونم تماشاگر محوتر شدنشون باشم و هرچند هنوز مونده لبخند بزنم، اما چه ساده بدون اینکه نگاهم از سیل اشک تار بشه از اون منظره ی تلخ سر برمیگردونم و دوباره متوجه جاده ی مقابلم میشم.
اوایل، نه، خیلی بعد از شروعشون، یه آشنای دردآشنا وسط ضجه های بی صدام دلداریم میداد و میگفت تموم میشه. یادمه سکوت میکردم حتی حس میکردم اگر کسی گریه هام رو از این درد بشنوه انگار نامحرم روحم رو دیده در نتیجه فقط بدون صدا تمام صورتم خیس میشد. اون آشنا ولی همیشه یا تقریبا همیشه میفهمید که گریه میکنم. معمولا مستقیم نمیگفت گریه نکن. همیشه زور میزد توجهم رو منحرف کنه. با یه جمله ی نامربوط به اشکهای اون لحظه های من. با یه حرکت شاد. با یه کلمه از جنس شیطنت. با هر چیزی که دستش میرسید. اما زمانهایی که حالم اونقدر بد بود که گرفتگی نفسهام رو از سکوتم میفهمید، راستی چه جوری میفهمید؟ استطار رو بیخیال میشد و بدون حجاب در کلامش میگفت ببین! بیتابی نکن. تموم میشه. و زمانی که تموم شد تازه به خودت میایی و میبینی اصلا چقدر هم واست مثبت شد. نفس نداشتم به این بینشش بخندم ولی مطمئن بودم اشتباه میکنه. نمیشه. تموم نمیشه. واسه من هرگز تموم نمیشه. من میمیرم. اینها از ذهنم میگذشت و نمیگفتم. نمیتونستم. یه بار زمزمه کردم از کجا میدونی؟ طرف گفت من میدونم. آخه خودم تجربهش کردم. واسه من تموم شد البته نه شبیه تو. من گریه نمیکردم ولی خیلی سخت بود. اما حالا منو ببین که نه تنها هیچ چیم نشده بلکه سبک و راحت واسه خودم پر میزنم. تو هم درست میشی. تحمل کن. تموم میشه. باور کن که میشه. باور نمیکردم و فقط فقط فقط میخواستم این درد تموم بشه حتی با مردنم فقط تموم بشه. الان دیگه اون دردآشنای دیرآشنا رو نمیبینمش. ولی ای کاش میدیدمش تا بهش بگم چقدر درست میگفت! این روزها از اینکه اونهمه در مخفی نگه داشتن آدرس اینجا اصرار داشتم پشیمونم. شاید اگر اونهمه یواشکی نبودم میشد احتمال بدم اون آشنا واسه تفریح هم که شده بیاد اینجا رو بخونه و ببینه چقدر از حضورهای غیرمستقیم و در لحظه های خیلی تاریک مستقیمش ممنونشم. هی آشنا! میدونم اینجا رو بلدی هرچند تقریبا مطمئنم که این اطراف آفتابی نمیشی. ولی کسی میگفت همیشه واسه هر اطمینانی یه درصد احتمال خطا بذار. پس اگر یه درصد احتمالش باشه که بیایی و اینجا رو بخونی، بدون که حالا میفهمم چقدر درست میگفتی، و چقدر به خاطر اون حضورهای نامحسوس و گاها محسوس ازت ممنونم. شاید کمتر کسی خود واقعیت رو دیده باشه ولی من دیدمت. و بهت میگم که تو واقعا خوبی. و من خوشحالم که در اون لحظه های سخت همراهم بودی. ممنونم که بودی آشنا. و ممنونم که با پیشبینیهای درستت تلاش میکردی بهم آرامشی رو بدی که اون زمان نداشتم. هنوز خیلی مونده کامل درمون بشم اما حالا میدونم که از خطر گذشتم و به خاطر این گذشتن خدا رو شکر میکنم و از تو ممنونم آشنا. امیدوارم هر جایی که هستی زمانی رو تجربه کنی که خنده هات از اعماق دلت باشن.
خب بسه به قدر کافی در جلد تقدیر و قصه سرایی نق زدم. بذار ببینم.
خدایا من واسه چی شبیه معتادی که در برابر مخدر اراده نداره در برابر یه کتاب جدید اینهمه وا میدم؟ امروز کتاب خشم سوسمار رو از تلگرام پیدا کردم و وای خدا یه هجا درس نخوندم نشستم به خوندن این و هنوز هم تموم نشده و وای درس دارم پس واسه چی ولش نمیکنم برم سر درسم؟ وووییی نمیتونم نمیتونم به جان خودم نمیتونم بذار بخونمش تموم بشه میرم سر درسم.
اوخ ساعت داره10میشه بیخیال امشب درس بی درس روز که رفت و تموم شد بذار کتابه رو دریابم!
ای خدا باز اینترنت و فیلترشکنهاش دیوانه شدن! آخه واسه چی؟ کاش سایفون روی سیستمم جواب میداد من واقعا لازم دارم که این… وای خدایا من اینترنت آزاد میخوام! هر دفعه این بسته میشه قلبم2تا یکی میزنه نکنه باز یه اتفاقی افتاده؟ نمیدونم این ترس تا کی باید توی دلهای ما رو بخارونه ولی ای کاش سریعتر به انتهاش برسیم واقعا اذیت میکنه.
اصلا اومده بودم اینجا یه چی دیگه بگم ولی الان هرچی میکنم یادم نمیاد چیزه چیچی بود. بیخیال حسش نیست بگردم پیداش کنم بذار بمونه واسه هر زمان یادم اومد باز میام اینجا شلوغ میکنم. الان دلم میخواد بدونم این کتابه به کجا میرسه. ساعت بذار ببینم10و5دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *