1شنبه عصر. نه شب. نه همون عصر. گم شو مسخره اه!
خدایا واسه چی اینهمه خوابم میاد! عجب هفتهای بود هفتهی پیش. باورم نمیشه. چنان بیمار شدم که همه اطرافم تعجب کردن. الان بلند شدم ولی همه هنوز دارن میگن این چه جور ویروسی بود که تو رو اون طوری شدید انداخت تو که مقاوم بودی! من به گور پدرم خندیدم مقاوم بودم آهن که نبودم اینها واسه چی اینهمه شدید تعجب کردن مگه نمیشه یه تب اونقدر سنگین باشه که منو بندازه؟ خب یواش یواش خودم هم دارم تعجب میکنم یعنی واقعا من اینقدر به قول این جماعت مقاوم بودم که ضربه شدنم با تب عجیبه؟ عجیب یا غیر عجیب من ضربه شدم. خدایا4شب تمام به خدا جهنم خدا رو بغل کردم هیچ زمانی توی عمرم همچین تب وحشتناکی رو تجربه نکرده بودم معمولا تبها علائمشون متفاوته نمیدونم مثلا یکیشون لرز داره یه تبی استخوندرد داره یکیشون سرگیجه میاره یکیشون تعریق بسیار شدید داره اون یکی نمیدونم تهوع داره و الی آخر. خدا شاهده این عوضی تمامش رو با هم یه جا داشت هر علامتی تا اینجا در مورد تبهای متفاوت شنیده بودم این نکبت داشت شدیدش رو هم داشت قشنگ حس کردم میمیرم بعدش هم کارم کشید به یه دسته سرم و آمپول و قرص و چه و چه که همگی بهم حمله ور شدن و حسابی توی جسمم جنگ شد که اولش کلا نیروهای کمکی به عقب پرتاب شدن و تمامشون خخخ با عرض شرمندگی از گفتنش از هر راهی که دست تب بهش میرسید شوت شدن بیرون ولی حمله های بعدی خیلی کند جواب دادن و تب یواش یواش عقب کشید. وقتی یهخورده بیدارتر شدم مادرم میگفت هذیونهای حماسه آفرینی میگفتم که دیگه جرأت نکردم بپرسم چیها بودن و خدا رحم کنه جدی چی میگفتم؟ درست درمونترینش گیری بود که به کلاس زبانم داده بودم و هی نق میزدم که استاد زبانم داره توی سرم یکبند حرف میزنه و به شدت معترض بودم و میخواستم مادرم صدای استادم رو توی سرم قطع کنه تا دیگه حرف نزنه خخخ. مادرم هرچی میگفت داری هذیون میگی ول کن نبودم میگفتم این توی سرم هی حرف میزنه سرم داره بزرگ میشه قطعش کن بهش بگو حرف نزنه. مادرم بعدا اینها رو واسم گفت و خدایا چقدر دلم میخواد شجاعت داشتم میپرسیدم دیگه چیها میگفتم! اوخ نه! وووییی خدایا غلط کردم شجاعت سیری چند اصلا هم شجاع نیستم! این وسط هفتهی تاریک هم دید مجلس پریساآزاری فضاش بازه پرید اومد وسط. خدایا الان که فکرش رو میکنم فقط لبخند میزنم جدی این بلاها همه توی یه هفته واسه چی باید سرم میومد؟
الان بیدارم بلند هم شدم دارم درس میخونم ولی هنوز شبها تب میکنم و هنوز یه دفعه سرگیجه میکوبدم به میز و اگر میز نباشه ولو میشم زمین. اون هفته یه جلسه از کلاس غیبت کردم و تمام درسهام به هم ریخت. و5شنبه امتحان شفاهی پایان ترم. اوخ خدایا! خدایا این ترم فقط من در برم فقط در برم فقط بی دردسر در برم باور کن دیگه فعلا ظرفیتم نمیکشه خدایا تقاضا میکنم ازت میدونم باید درس بخونم تا در برم ولی باور کن نه زور دارم نه روحیه که شبیه ترمهای پیش بخونم به قرآن نمیتونم فقط این ترم از امتحان بدون افتادن درم ببر!
میگم این چه اخلاقیه من دارم؟ اگر چیزی بره توی سرم واسه چی درنمیاد؟ گیر دادم به نوشتن یه داستان. ارزش ادبی نداره. شبیه تکبال. اما نوشتنش به من آرامش میده. البته یه جاهاییش هم به شدت آرامش رو ازم میگیره ولی دلم میخواد بنویسمش چون کمک میکنه حسم در مجموع مثبتتر باشه. اما الان درس دارم و نمیتونم هر لحظه دلم میخواد سر نوشتن باشم. یهخوردهش رو نوشتم ولی کند پیش میرم. ترمم که تموم بشه بیشتر میتونم درگیرش باشم. و ترمم که تموم بشه بدون اینترنت و کتابهای جدید باید چه جوری تابستون خوبی داشته باشم؟
وای آخجون3شنبه کلاسهای مجازی تموم میشن! یوهوووووووووو خدایا مسخره ترین کاری بود که توی عمرم مجبور شدم کنم. بچه های آمادگی نابینا مگه مجازی درس بلد میشن آخه؟ بیخیال ولش کن بذار دیگه خودخواه باشم اصلا دلگیر چی هستم واسه من که بد نشد اگر قرار بود این روزها برم مدرسه کلی زمان ازم میخورد کلی هم هزینه میشد نرفتم و کلی به نفعم شد تا مهر آینده هم… مهر. نمیخوام در موردش فکر کنم چون خیلی فکرهای دیگه هم همراهش میاد. مثلا اینکه یعنی ما تا مهر آینده اینترنت نخواهیم داشت؟ خدایا یعنی دیگه باز نمیشه؟ امکان نداره من باور نمیکنم این دیوار نمیتونه همیشگی باشه من اینترنت آزاد رو روی سیستمم لازمش دارم. اه بسه دارم اذیت میشم!
باید درس بخونم3شنبه کلاس دارم اینها درسشون رو هم متوقف نمیکنن که واسه5شنبه درس کمتر باشه. شنبه آخرین جلسه از کلاس این ترمه. به نظرم غیبت کنم. بسه هرچی مقید بودم جزوه ها رو که دارم با این کلاس رفتن هم پروفسور زبان نمیشم بسه ول کن حالم به هم خورده کاش یه جای بهتری داشتم شنبه عصر میرفتم و… هی پریسای دیوانه! چند بار خدا ول کردت به حال خودت مگه هر دفعه دقیقه90دستت رو نگرفت و راهت باز نشد؟ میشه الان خفه شی و این بحث ترم و کلاس رو ول کنی؟ بسه دیگه تموم کن!
خدایی خدا هیچ زمانی ولم نکرد جز… شاید اونجا هم ولم نکرده. شاید مصلحتم در این بوده. ولی آخه چه مصلحتی مگه من… خدایا تو خودت شاهدی که من توی اون جاده هرگز بد نیت نبودم. هیچ زمانی روی هیچ نیت کثیفی حساب باز نکردم هیچ زمانی امید به هیچ حقهی کثیفی واسه رسیدن به هیچ هدف نامعقول و کثیفی نبستم هیچ زمانی توی هیچ هوای کثیفی نبودم. پس واسه چی واسه چی باید شاهد همچین جفایی میشدم؟ من فقط سلامت باورهام رو میخواستم و یه دفتر خاطرات تمیز که هیچ کدوم از این2تا بهم روا نبودن. واسه چی سکوت کردی و اجازه دادی اینطوری بشه؟ خدایا! قربون مهربونیت برم! دورت بگردم خدا! چه مصلحتی بود که دیدی و من نفهمیدمش؟ من کجا اشتباه کردم جز… خدایا! همراهم! مهربونم! رفیقم! حکمتت رو شکر. لازم نیست شبهام رو واست توضیح بدم. تو تمامش رو داری میبینی. مصلحتت رو شکر. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. فقط خستم خداجان. اونقدر خستم که توضیح نداره. من جواب میخوام خداجون. اونم اگر مصلحت نبینی بهم بدی بازم شکرت. ولی منه خاکیه بی ظرفیت بی تحمل بدجوری جواب میخوام. در نهایت هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. هرچی تو بخوایی آگاهترینم. تمامش با خودت آگاه مهربونم!
میگم بعد از این ترم بدون اینترنت من واقعا… من یه مثبت حسابی توی زندگیم لازم دارم. یه چیزی که کمکم کنه از این گزار بی اینترنتی رد بشم. فعلا زمان تمرکز به گزینه های قابل تمرکز نیست. فعلا امتحان5شنبه مهمه که مثل فشنگ داره میاد و باید حلش کنم. بعدش هم امتحان کتبی. اما الان این لحظه فقط5شنبه و امتحانش. فعلا جز این یکی تمرکز به هیچ هدفی عاقلانه نیست.
بسه. باید درس بخونم. دیرم میشه. تازه کلاس3شنبه هم هست که باید از پسش بربیام. داره دیر میشه. باقیش بمونه واسه زمان بهتر. باید بجنبم. خدایا مثل همیشه کمکم کن! ساعت19و5دقیقه1شنبه. خدایا توکل به خودت. تا بعد.
دستهها