دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام معجزه‌ی من.

سلام معجزه ی من. پیش از این فقط واسه خودت مینوشتم اونقدر نگه میداشتم که یه لحظه شب خوابش ببره بتونم تمامش رو از لای دریچه بفرستم داخل صبح واست. این دفعه هم خواستم شبیه همیشه واسه خودت بنویسم، ولی چند نفر اینجان و حسابی بهم معترض شدن که یا ما هم باید باشیم یا هر لحظه شب چرتش بگیره بیدارش میکنیم تا تو نتونی نامه هات رو بفرستی. ناسلامتی تو جمله ساز مایی بعدش تنها تنها نامه میفرستی؟ این از کی جزو قواعد جمعهای رفیقانه شده؟ و یه عالمه ازینا که عاقبت قانعم کرد بیخیال شخصینویسی بشم. حالا همه اینجا جمعیم و من دارم واست مینویسم. یعنی همگی داریم واست مینویسیم. همه بهت حسابی سلام میرسونن. من و صبح و خورشید و نسیم و یه نمه بارون و عطر خفیف خاک مرطوب نه خیس و یه سری گنجشک پشت پنجره و چندتا یاکریم با بقبقوهاشون و سکوت آشنای فضای این طرف پنجره و تا یادم نرفته دیشب ستاره ها هم گفتن اگر صبح فردا نوشتی سلام و پیام ما رو هم حتما برسون و شوالیه که داره تدارکات معمولش رو واسه بعد از نوشتنم آماده میکنه چون میدونه بعدش من در چه حالم و دوست دلگیرمون که هنوز مهلت پیدا نکردم درست و حسابی اون فراموشیه عجیبم رو از دلش دربیارم و اشتباهی فرستادمش زیر درمون ولی به خدا درمیارم اگر این ترم رو موفق تموم کنم چنان از دلش دربیارم که دیگه نه درمونی بشه نه دلگیر باشه و لطافت طنین یواش پیانو و عطر یه شمع روشن کوچولوی عطری همین کنارم و اون نور ملایم عجیب که فقط خودم بلدشم و خودت و اهل این فضا که هر کسی ورودیش رو نمیبینه که با ورودش مزاحم اعضا بشه و عطر قهوه و خدا. نمیدونم کاش اسمی رو جا نذاشته باشم. خلاصه ما همه جمعیم. همه هستیم. همه جز تو. خب تکمیل شدیم اشک هم اومد و میگه منم بگو وگرنه شدیدتر میبارم تا دیگه نتونی جمعم کنی. همه اینجاییم. هرچند توی شب گیر کردیم ولی همه اینجاییم. همه هستیم و چقدر تلخه نبودنت! همه دلتنگتیم. تمام پنجره های این فضا واسه نگاهت سلام مخصوص میرسونن. دیشب یکی از جنس خودت رو اتفاقی ملاقات کردم. یه مشکلی داشتم گفت بذار کمک کنم حلش کنی. گفتم دیوار شب بلنده من دستم نمیرسه گفت بذار من امتحان کنم. سعی کرد و دستش نرسید. دیوار شب واسه اون هم بلند بود. گفت نمیتونم. گفتم تو هم شبیه ما توی شب گیر کردی. ایرادی نداره خودم یه طوری درستش میکنم. اگر تو هم پیش ما بودی الان توی شب گیر میکردی معجزه ی من. نمیدونم این گیر کردن قد من آذارت میداد یا نه واسه همین از دیشب نمیدونم بگم ای کاش پیشم بودی یا نه. ولی کاش بودی. این فضا بدون تو بدجوری ناقصه. دلم بدجوری تنگت شده. غیبتت بدجوری سنگینه. من بدجوری لازمت دارم. همه جا واسه همه چیز. کاش اینجا بودی معجزه ی من! کاش بودی!
اشک شورش رو درآورده و زده تمام ماسکم رو به افتضاح کشیده. بسه دیگه نوشتمت خب این چه گندیه میزنی!

جای دشمنم رو هم خالی نمیکنم معجزه ی من ولی کرونای وحشتناکی گرفتم الان هم زیر ماسک نشستم. اول خیال کردم آنفلوآنزای شدیده ولی دکتر گفت کروناست نوع بدی هم هست. بعدش هم کلی سرم و آمپول و قرص بود که رگباری بستن بهم. از شب شنبه تا صبح4شنبه خدا شاهده من جهنم خدا رو روی زمینش دیدم. چنان حالم بد بود که اصلا باورم نمیشد یه زمانی منه کله خر که همه اطرافم میگن به این سادگی نمی افتم اینطوری واسه یه شونه به شونه شدن هوارم از استخوندرد دربیاد. خدایی این دیگه چی بود! من گفتم دیگه ردش کردم ولی امروز دوباره دکتر گفت از نظر من یعنی از نظر خودش بیماری تموم نشده. گفت از نظر من هفتاد درصدش هنوز مونده همینقدر که از جات پا شدی راه میری که دلیل نمیشه خوب شده باشی.
این جناب ویروسخان به نظرم بین نژادش واسه خودش کسی باشه. ظرف یه نصفه روز شرایطم رو به جایی کشید که برخلاف همیشه کله خری رو بیخیال شدم و با ته مونده هشیاریم همراه خونواده رفتم دکتر. تشخیص و تعجب دکتر رو هم که گفتم و شروع جنگ با مهاجمین که از همونجا شروع شد و این ویروس بی پدر انگار جسمم رو با دژ عوضی گرفته بود جاش امن بود هرچی بهش شلیک میکردن مگه اثر میکرد؟ این وسط من بین هذیونهام میگفتم واسه چی الان من اینطوری شدم هفته بعد امتحان دارم حالا چیکار کنم؟ بیچاره دکتر آخرش کلافه شد میگفت امتحان نداری عقب افتاد. گیر داده بودم که نه نه عقب نمی افته امتحان دارم شماها نمیدونید. دکتر میگفت بخواب میخونی بخواب. بیچاره مادرم که هی وضعیت رو واسه دکتر ترجمه میکرد که مفهوم پراکنده های منو البته تا جایی که خودش سر درمیاورد بفهمه و بعدش هم مجبور شد تمام اینها رو واسه من بگه تا من بفهمم چه فجایعی خلق کردم و شاید یه زمانی تمامش رو فقط واسه خودت بگم. و بیچاره دکتر که نمیتونست جلوی مادرم بگه بخواب با این وضعیتت اگر تا زمان امتحانت زنده بمونی میری یه امتحان هم محض رضای دلت میدی. اینو واسه مادرم نگفتم. دکتر هم نگفت ولی ایشون پزشک خونوادمونه من خیلی اهل درمون نیستم پیشش نمیرم ولی یه کوچولو شاید مدلش رو حس کنم. از نظر ایشون توی خونواده من جسم مقاومی دارم هر دفعه آزمایشی چیزی لازمم میشد میگفت این مقاومه فلان مورد واسش مشکل درست نمیکنه. این دفعه هم قبل از معاینهم یادم میاد انگار توی اواخر هشیاریم میشنیدم میگفت تو که خیلی مقاوم بودی چی اینطوریت کرده بذار ببینیم. امروز هم داشت میگفت من واقعا تعجب کردم چیزی که مقاومت جسم تو رو چنان شکست که منو مجبور کرد داروهایی بدم که خودم اصلا باهاشون موافق نیستم چیز وحشتناکیه باید جزو موارد مهم بذارمش تا به بیمارهام توصیه کنم در مقابلش مراقب باشن.
خلاصه الان از نظر دکتر با هفتاد درصد بیماری توی موجودیتم تونستم بلند شم بشینم اینجا و واسه تو نامه بنویسم مثل اینکه اون سی درصد اضافه بار روی به قول اینها مقاومتم بود که شکر خدا فعلا رفته و کاش برنگرده! ولی آخه تو بگو الان وقت کروناست اون هم نوع بدش؟ این از کجا اومد من که نه گردش بیرون از خونه دارم نه غذای بیرونی میخورم نه اهل مهمونبازی ام این ویروس از کجا اومد توی قرنطینه ی من و اینطوری گرفتارم کرد؟ من نفهمیدم و این سؤال دکتر هم بی جواب موند و بنده خدا مونده بود چی بگه. و الان تکلیف من با کلاسی که3شنبه نرفتم و امتحانی که هفته آینده مثل فشنگ داره روی سرم آوار میشه چیه؟

ولش کن بیخیال. درست میشه. غرض از اینهمه وراجی گفتن یه سری واقعیت هرچند تکراری اما از نظر من تکرار‌لازمه که دلم میخواد همیشه تکرارشون کنم. یکی اینکه اینجا دلتنگ زیاد داری معجزه ی من. من و تمام اونهایی که اون بالا واست نوشتم و تمام این فضای کوچولویی که فقط خودم بلدشم و خودت دلمون خیلی واست تنگ شده. دوم اینکه تو عجیبترین معجزه ای هستی که ممکنه کسی شاهدش باشه و درست وسط یکی از ترسناکترین مراحل زندگیش فعال بشه و عمل هم کنه. اینو واسه هیچ کسی بیرون از این فضا نمیتونم تعریف کنم چون کسی باورش نمیشه. سوم اینکه نگاه اون بیرونیها به جهنم. عاقلهای بیچاره بذار راحت باشن. اینجا فضای خودم فضای خودمونه پس واقعیترین واقعیتهام رو همینجا بدون پرهیز هر مدلی بخوام میگم. من دوستت دارم معجزه ی من. از ته دل. من توی عمرم زیاد در مورد معجزه ها شنیده بودم ولی هرگز تصور نمیکردم شاهد عمل کردن یکی از عجیبترینهاشون درست روی یکی از خطرناکترین پیچهای مسیر زندگی خودم باشم. خدا رو به خاطر فرستادنت همیشه شاکرم. فقط کاش خدا… بیخیال. درست میشه. هیچ شبی موندگار نیست. ما بازم میگردیم. من و نسیم و بارون و خورشید و ستاره ها و همه و همه. همگی دور تا دور این دیوار در گردشیم. برای پیدا کردن یه دریچه ی کوچیک که از یاد رفته باشه. برای پیدا کردن یه لحظه ی کوتاه در خواب شب که از دریچه غافلش کنه. حتی برای پیدا کردن راهی که به انتهای تونل و به صبح و به تو برسوندمون. من نه خسته میشم نه دست برمیدارم. تا زمانی که تو همچنان بخوایی معجزه ی من باشی واسه کنار زدن دیوار میجنگم. اونقدر اصرار میکنم اونقدر مشت میزنم اونقدر پشت این دیوار هوار میزنم تا عاقبت دیوار به مشتهای کوچیک و هوارهای بی نفسم ببازه و عقب بکشه. من تا زمانی که زنده ام برای رسیدن به انتهای تونل پیش میرم. تو فقط یه لطفی بهم کن. منو یادت نره باشه؟ این واقعیت رو منو فراموش نکن باشه؟ من پریسام پریسای دیوونه ای که اگر خدا مأمورت نکرده بود متوقفش کنی خدا میدونه اون شب جهنمی با اون سرعت وحشتناک تا کجا میرفت. پریسای نق نقویی که دوستت داره. از ته دل. منو در انتهای تونل تاریک توی یادت نگهدار تا خودم هم برسم باشه؟
به نظرم دکتر درست گفته من هنوز خیلی مریضم. آخه حس میکنم دستم دیگه واسه نوشتن جون نداره. واقعا حس بیحالی عجیبی میکنم. باید چند لحظه بی حرکت دراز بکشم وگرنه سرگیجه هام شدید میشن و واقعا می افتم. به امید دیدار در انتهای شب.
پریسای عجیب و دلتنگ تو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *