صبح جمعه.
خدایا عجب دیروز وحشتناکی بود! امتحان شفاهی پایان ترم. از استرس دیوانه شده بودم واقعا دیوانه شده بودم. این ترم به اندازه ی ترم پیش دوره ها رو انجام نداده یعنی حس میکنم نداده بودم بعدش هم که این بیماری مسخره اومد و کلا نظم درسهام رو به هم ریخت و حس میکردم چندتا از اون متنهای کوفتی رو کلا یادم رفته و هرچی میخوندم توی سرم نمیرفتن و حالم هم هیچ خوش نبود و دیروز هم که روز امتحان بود و3تا متن بود که اصلا حتی سر کلاس پرسیده نشده بودن و… بعد از ظهر حس میکردم میخوان ببرن اعدامم کنن از بس حالم بد بود. درست لحظه ای که وارد دفتر امتحان شدم رگبار اون سرفه های مسخره شروع شد و این بار دیگه فقط به خاطر استرسم نبود من از زمانی که بیمار شدم گاهی به شدت سرفه میکنم و دیروز سر جلسه امتحان این نکبت سنگ تموم گذاشت و وسط پرسشها اونقدر سرفه کردم که خودم از خجالت خیس عرق شدم گفتم ببخشید استاد من شورش رو درآوردم واقعا معذرت میخوام ولی به خدا دست خودم نیست نمیتونم متوقفش کنم. بنده خدا ممتحن درک میکرد میگفت میدونم این که دست تو نیست دارم حالت رو میبینم. خلاصه ایشون پرسید و من تمام جمله های متنها که توی ترم اونهمه خونده بودمشون رو یادم رفت ولی جای شکرش باقی بود که نکته ها رو یادم بود گرامرها رو هم همینطور و واسه هر سوالی طبق جمله ها و نکته ها یهخورده از خونده هام یهخورده از خودم جمله درمیاوردم و غلط هم نبودن. اون چند لحظه واسم قد یه جهنم گذشت و عاقبت استاد نمیدونم به خاطر سرفه هام بود یا واقعا سوالهاش تموم شدن که گفت خب دیگه بسه و اظهار رضایت کرد فقط بهم تذکر داد که باید لحنم رو قویتر کنم. گفتم استاد خدایی با وجود این سرفه ها من فارسی صحبت کردنم هم حس نداره. خندید و گفت قطعا بی تأثیر نیست تقصیر سرفه هاست. گفتم نه تمامش هم تقصیر سرفه نیست من لحنم ضعیفه باید قویترش کنم فقط امروز این دردسر شاید چند درصدی اوضاع رو خرابتر کرده باشه. دردسرت بذار بدم تقصیر خودته میخواستی نخونی دلم میخواد توضیح بدم سایت خودمه. خلاصه عاقبت به خیر گذشت. نمرم رو ممتحن نگفت البته با اینکه میدونستم نمیگه یک بار با خنده پرسیدم ولی نگفت اصرار هم نکردم فقط خندیدم و اومدم بیرون. امتحان شفاهی تموم شد. خدایا باورم نمیشه خوب هم تموم شد.
دیروز که حس میکردم کل متنها از سرم پریدن یادمه گفتم خدایا این روزها همیشه دستت رو روی شونه هام حس میکنم قربونت برم شکرت. ولی امروز واقعا چه جوری میتونی یعنی ببخشید چه جوری میخوایی کمکم کنی من هیچ چی از خونده هام رو یادم نیست به هیچ عنوان احساس آمادگی برای امتحان پایان ترم نمیکنم تو واقعا امروز چه جوری شدنیه که کمکم کنی؟ خدا اون لحظه سکوت کرد و انگار صداش رو شنیدم که درست وسط جلسه امتحان سکوتش رو شکست و توی گوشم گفت چه جوریش رو من تعیین میکنم. تو هم بد نیست بعد از47سال که نزدیک نیم قرنه یاد بگیری وقتی زبونت میگه خدایا سپردم به خودت واقعا از دل بسپاری به خودم و اینقدر چیزی که دست من سپردی رو انگولک نکنی. حسابی خجالت کشیدم و از جلسه امتحان اومدم خونه. هنوز باورم نمیشه به اون خوبی پشت سر گذاشتمش و خدا قطعا توی اون اتاق دربسته کنارم بود. خدایا به خاطر تمام مواردی که حضورت رو حس میکنم و تمام مواردی که از سر ناصبوریها و کوتاه نظریهای خودم حسش نمیکنم ولی تو همچنان در کنارم هستی شکرت! از ته دل شکرت خدا از ته دل!
امتحان آخر4شنبه صبحه. این یکی دیگه کتبیه. خدایا اینجا هم کنارم باش اجازه نده این ترم بیفتم! این ترم واقعا سخت گذشت. اینترنت نبود و در نتیجه با تبدیل جزوه هام به شدت به مشکل خوردم. بعضی متنها و تمرینها رو اصلا نداشتم و باقیش هم به شدت درهم بودن. به خاطر غیبت اینترنت ایرادهام رو هم نمیتونستم رفع کنم. هر جلسه به خاطر وحشت از قطعی برق و اینکه جلسه آخرم باشه حس بلاتکلیفی داشتم. فشار زیاد بود از هر طرف زیاد بود. روحیه نداشتم هر دفعه سر درسم متمرکز میشدم هزارتا چیز مثل یه عالمه لکه روی تمرکزم مینشستن. برای رفتن به هر جلسه از کلاس این ترم واقعا عذاب کشیدم چون با تمام وجود حس میکردم با این وضعیت دلم رفتن رو نمیخواد. خدایا من تا اینجا اومدم. فقط کمکم کن این ترم نیفتم. بذار در برم باور کن روحیه ندارم مطالب این ترم رو با تمام خاطراتش دوباره بخونم! تو ولم نمیکنی خدای مهربونم! مطمئنم که نمیکنی. و این روزها از همیشه مطمئنترم. میگم که خداجون! چیزه. الان من چندتا چیز کوچولوی دیگه هم ازت بخوام بهم میدی؟ واست سخت نیست خدای مهربونم نمیخوام چیزی رو که در حکمتت نیست فقط آرامش میخوام. کمکم کن هواهای تاریک از سرم بپرن. کمکم کن شبهام از غبار سبک بشن. کمکم کن خاطر و خاطراتم رو از خاک و خون پاک کنم. کمکم کن خدای همیشه همراهم. لطفا کمکم کن!
آخجون فردا دیگه کلاس مجازی ندارم. سخت نبود ولی چرا سخت بود چون اینترنت نبود پیامهام سخت میرسیدن و تمام وجودم در هر لحظه از اون کلاسها هوار میزد که این کلاسها واسه بچه های من هیچ فایده ای ندارن. آخر کار هم مادر سونیا منو توی گروه کلاس تأیید کرد و حسابی توضیح داد که این کلاسهای مجازی اصلا به درد بچهش نخوردن و البته از من تشکر کرد و گفت تقصیری رو متوجه من معلم نمیبینه چون دیده هرچی از دستم بر اومده کردم ولی این کلاسها برای بچهش هیچ فایده ای نداشتن و چی میشد بگم جز تأیید داشت درست میگفت. گفتم میدونم شما حق دارید من هم خیلی گفتم ولی برای تغییر شرایط کاری از دستم برنیومد من فقط یه معلم ساده ام. بنده خدا حق داشت. سونیا باید توی مدرسه باشه نه اینکه بشینه توی خونه و مادرش با گوشی صدای منو واسش بذاره. خب شکر خدا این تموم شد و رفت تا مهر آینده. تا اون زمان هم خدا بزرگه. و من الان وقتی یادم میاد که فردا صبح کلاس بی کلاس حسابی ذوقزده میشم.
فردا جلسه آخر کلاس زبان این ترمه. هی! نمیرم! به خدا در خودم نمیبینم حتی یک لحظه دیگه سر اون کلاس حاضر بشم. بسه ولش کن تمرینهای فردا رو حل نکردم درسش رو هم نخوندم یه جلسه دیگه هم سهمیه غیبت بدون کسر نمره دارم میتونم غیبت کنم پس فردا رو بیخیالش. واقعا کارم درست نیست ولی واقعا نمیتونم نه از نظر روحی نه جسمی واقعا نمیتونم پس بیخیالش.
مادرم رفت به ارتفاعات. قرار بود همراهش برم ولی خاله همراهش رفت پس مادرم تنها نبود در نتیجه من موندم اینجا. توی4دیوار امن و تنهای خودم. آخ جون!
باید واسه امتحان4شنبه درس بخونم. میگم میشه الان نباشه؟ به خدا خستم. از درس و کلاس خستم امروز جمعه هست بذار الان نخونم دیگه!
وای خدایا عجب گرمه این ماشینه هم روشن شده اون بیرون داره شلوغ میکنه در رو باز میذارم گرمه و شلوغه میبندمش هم باز گرمه و خب کمتر شلوغه ولی باز شلوغه و خدایا چه خوبه که اینجا کسی نیست ولی کاش این اطراف یهخورده ساکتتر و این هوا یهخورده سبکتر بود! بیخیال. بد نیست. همه چی عالیه.
اینترنت از دست این اینترنت. گاهی بازتره گاهی شبیه دیشب کلا قفله و من واسه سیستمم فیلتر شکن میخوام اوپن کانکت تنها فیلتر شکن روی سیستمم بود که الان جواب نمیده و کاش سریعتر درستش کنن من لازمش دارم و… یه دونه عادل بهم معرفی کرده ولی از اطراف هشدار گرفتم که ممکنه بد افزار باشه و از هک شدن هیچ خوشم نمیاد. ولی من واقعا لازم دارم که بتونم روی سیستمم یونی گرام رو باز کنم و به سایتهای مجهز به اطلاعات زبانم برم و ترجمه گوگل رو باز کنم و جمینای رو روی سیستمم داشته باشم و خدایا از دست این اینترنت و فیلترینگش به خدا من فقط میخوام به کارم برسم کاش یونی گرام و جمینای و سایتهای زبانم فیلتر نبودن!
آخجون این ماشینه خاموش شد ولی خدایا چقدر اینجا گرمه! یه بسته پاستای نیمه آماده گیر آوردم ولی خیلی قدیمیه میترسم ادویه هاش فاسد شده باشن الان که با خوردن چیز درست درمون هم حالم بد میشه اگر اینو درست کنم یعنی خطرناکه؟ آخه خیلی دلم میخوادش. بیخیال فعلا ولش کن.
میگم آدمها واسه چی اینهمه عجیبن؟ من خودم خیلی پیش اومده که حالم به شدت بد بوده ولی اگر کسی ازم پرسید تو خوبی صاف نگفتم نه اصلا خوب نیستم ولی… یه بنده خدایی رو میشناسم که این اواخر بدجوری به مشکل خورده. مشکلاتش واقعا زیادن ولی این دوران کی مشکل نداره؟ ازش پرسیدم تو رو به راهی؟ صاف گفت نه زیاد اصلا رو به راه نیستم مشکلاتم دارن یکی یکی زیاد میشن و خودم هم مریض شدم و… کاش میتونستم کمکش کنم ولی آخه از دست من چی برمیاد جز حرف زدن و دلداری دادن که اون هم فایده نداره! گفتم ببین این زمان همه گرفتارن ولی اون هی میگفت. بهش گفتم ببین فعلا همگی باید فقط زنده بمونیم گرفتاریها واقعا زیادن. باز هی میگفت و آخرش هم گفت اگر کاری داشتی بهم پیام بده. خندم گرفت گفتم ممنون اگر کاری بود که از دست من واست بر اومد بهم بگو کمک کنم. یادمه توی عمرم فقط به چند نفر معدود از حال و هوای تاریکم میگفتم اون هم به خدا به اصرار خودشون بود. اونها خودشون میگفتن با ما که هستی خودت باش از خودت بگو ما متفاوتیم پیش ما نقاب نزن. معمولا باور نمیکنم ولی… فقط یک بار واقعا باورم شد و… ای کاش نمیشد! ای کاش هرگز باورم نمیشد! نباید گاردم رو باز میکردم نباید! اون زمان و اون نفر رفتن و تموم شدن ولی من هر لحظه که بهش فکر میکنم یه جور حس کثیف باخت و… خدایا! به خاطر حضورهای ارزشمندت هرچی شکرت کنم تموم نمیشه. بیا اینجا هم مواظبم شو. یه کاری کن فراموش کنم. این یکی از مزخرفترین خطاهای تمام عمرم بود. من نباید باورم میشد نباید. خدایا کمک کن از این حس کثیف خلاص بشم خیلی بد اذیتم میکنه خیلی بد!
یه چیزی! هفته ی آینده این لحظه من امتحانم رو دادم و در هر حال ترم تموم شده. یعنی میشه در رفته باشم؟ و خدایا آخجون خلاص میشم! خب بعدش چی؟ قطعا مادرم میگه بریم به ارتفاعات. بیخیال ارتفاعات هم با تاب و ایوون و نسیمش و حال و هواش بد نیست من که دیگه اینجا کلاس ندارم چه فرقی میکنه کجا باشم؟ جز اینکه بیشتر دلم میخواد همینجا توی همین فضای امن بمونم. و واقعا دیگه سر درس و کتاب نمیرم؟ نمیدونم واقعا نمیدونم ولی مطمئنم دسته کم تا2ماهی حسش رو نخواهم داشت. اما بعدش باید چیکار کنم؟ خوشم نمیاد تمام تابستون رو بشینم به باختهام متمرکز بشم و ناله کنم که خدایا از سرم پاکشون کن! باید یه طوری حالش رو ببرم. ولی چه جوری؟ من نه اهل بیرونم نه اهل تفریحات معمول که زمانی عاشقشون بودم. هی! یه راهی واسه بردن حالش پیدا میکنم. حتما هست من پیداش میکنم.
به جان خودم من روی سیستمم اینترنت بازتری میخوام اوپن کانکت وصل نمیشه؟ پیام به آقای پناهی بفرستم؟ نفرستم؟ منتظر بشم؟ من اوپن کانکت میخوام. این چیزه که عادل بهم معرفی کرده رو نصبش کنم؟ بد افزار نیست؟ هک نمیشم؟ نمیشم میشم؟ وووییی خدا!
یه موزیک شنیده بودم رفتم دانلودش کنم دیدم موزیک نیست مداحیه. از مداحی بدم نمیاد ولی این خیلی کوتاه بود اونی هم که تصور میکردم نبود بیخیالش شدم. حیف شد.
مادرم زنگ نزد نگفت که رسیدن. ساعت11بشه خودم زنگ بزنم. وای خدایا این گرما واقعا اذیت میکنه. کولر بزنم؟ آخه پول برقش بالاست. نمیخوام نق بی پولی بزنم ولی داره سخت میشه باید مواظبتر باشم. و اگر سختتر بشه من حسابی به دردسر می افتم. بیخیال مگه خدا تا حالا ولم کرده؟ از چی میترسم؟ وای از این گرما که میتونه بیمارم کنه میترسم هیچ خوشم نمیاد دوباره بی افتم خصوصا که الان هم خیلی سلامت نیستم.
بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم هرچند باز دلم پرحرفی میخواد. ولش کن میخوام برم بازی کنم باقیش باشه واسه بعد. ساعت بذار ببینم10و54دقیقه صبح جمعه. تا بعد.
دستهها