2شنبه صبح. به جان خودم این دفعه دیگه واقعا صبحه. ساعت12دقیقه از8صبح گذشته پس جای تردید نیست خخخ.
وای خدا داغون شدم. چیزی نیست کاملا جسمیه. حس توضیح نیست فقط همه جام درد میکنه خوابم میاد چون دیشب اصلا درست درمون نخوابیدم یا بیدار میشدم نق میزدم یا خوابهای مسخره میدیدم بازم نق میزدم یا نمیدونم چیچی میشد که بازم نق میزدم خلاصه تمام شب داشتم نق میزدم. جدی نگیر تنظیمات جسمم به هم ریخته و مغز هم جزو جسمه. من در حالت معتدلش هم مخ درست درمون نداشتم الان که تعمیری شدم کلا هیچ انتظاری ازم نیست. آی آی آی خداجون!
هفته تاریک زیرم گرفت بعدش هم نمیفهمم واسه چی استخون درد دارم. شونه هام درد میکنه پام درد میکنه کتفم درد میکنه ستون فقیر فقراتم درد میکنه وای خدا واسه چی همه جام درد میکنه؟ خوب شد حس توضیح نبود اگر بود خدا میدونه دیگه چه اراجیفی اینجا میپاشیدم!
خب نقهام رو زدم بسه. احتمالا امشب تنها نیستم. مادرم اینجاست و خدایا کاش کاری واسش از دستم برمی اومد. ولی برنمیاد و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. هی! در لحظه باید زیست. خودمو عشقه و درست همین الان. آی الان دارم میمیرم که! وووییی خخخخ وای خداجون!
امروز خواستم برم کتابخونه پیش عادل و رفقا که هفته تاریک دیروز عصر شبیه لودر روی سرم هوار شد و الان رسما موجودیتم زیر سواله ولی کاش میرفتم اگر جمعه با مادر بریم به ارتفاعات حالاها زمان پیدا نمیکنم برم اونجا. البته مشکلی در کار نیست مشکل روی گوشیم بود که شکر خدا خودم حلش کردم اما بد نمیشد اگر میرفتم یه چیزی رو به یک کسی میرسوندم شاید خوشحالش میکرد اگر از این یه چیزیها به خودم میرسید خوشحال میشدم خخخ پس احتمال میدم اون یه کسی هم از دریافتش خوشحال بشه.
میگم من معترضم ملزومات تفریحات مضرم بدجوری قیمتشون بالا رفته اگر همینطوری به صعودش ادامه بده دیگه نمیصرفه بخوام تهیهش کنم و اون زمان دقیقا باید چه خاکی روی سرم بمالم که خیلی هم چسبناک نباشه؟ یعنی چسبناکتر از این کثافتی که زدم به زندگیم؟ خدایی این چه غلطی بود من کردم؟ اونم واسه چی! یعنی به جان خودم بهش که فکر میکنم دلم میخواد خودم یک وجود خارج از موجودیتم باشه من دستم بهش برسه اونقدر شدید بزنمش اونقدر بد بزنمش که… زدن چه فایده ای داره؟ این خود من بودم. خودم که از سر نفهمی و خریت خودم رو گرفتار همچین دردسر مسخره ای کردم و الان هرچی زور میزنم زورم نمیرسه خودمو ازش خلاص کنم. شاید این گرونی خیلی هم بد نباشه. بذار قیمت بره بالا من زورم نرسه شاید به خاطر مدیریت هزینه هم شده بتونم خودم رو نجات بدم. اگر زمان دکمه ی بازگشت به عقب داشت اولین اشتباهی که از زندگیم پاکش میکردم این بود. کاش میشد! زدن خودم هم فایده نداره. این خود گناهی نکرده. من همچین بلایی سرش آوردم. خدایا اشتباه کردم بهم بگو چه مدلی درستش کنم باور کن نمیدونستم. هرچند میشد فهمید. من عقل داشتم قدرت تحلیل داشتم اینترنت رو داشتم که یه سرچ بزنم ببینم این مدل کثافتکاریها چه دردسرهایی میتونن درست کنن. نکردم هیچ غلطی نکردم جز اینکه مثل گوسفند سرم رو کردم توی آخور و بی توجه به عواقبش با کله رفتم توی نکبت. کار بدی کردم خدایا میدونم. اگر در نتیجه ی فشاری مثلا از جنس فشار403این بازی رو سر خودم درمیاوردم باز یهخورده جای شفاعت شاید داشت. این مدل گیرها واقعا بزرگن و… ولی401آخ خدا401آخه من چه مرگم شده بود واسه چی اینهمه… بیخیال من تا404هم همین مدلی بودم تازه1ماه نمیشه که استخونهای در رفته ی حواسم جا افتادن پس از1تا4همچین فرقی هم نکرده بودم.
این حرفها رو بیخیال. اشتباه بدی بود که لک تاریکش به این سادگی از زندگیم پاک نمیشه. به نظرم یه چالش به شدت سخت واسه خلاص شدن در پیش دارم که یک ساله دارم عقبش میندازم. به تدریج اینجا جواب نمیده. باید شبیه همیشه ضربتی عمل کنم. من همیشه توی زندگیم همینطوری از روی چالشها پریدم. قدمهای تدریجی هیچ زمانی بهم جواب ندادن. همیشه لبه ی پرتگاه وایمیستادم و یه دفعه میپریدم. اینجا هم چندین بار تدریج رو امتحان کردم. جواب نداده. باید یک بار بگم این بسته میشه و تمام. بعدش… خدا بعدش! از ترس همین بعدشه که اینو هنوز نگفتم. میدونم دری که خودم ببندم رو هرگز بازش نمیکنم. من حرف خودم رو نمیشکنم. من کاری که شروع کردم رو نیمه رها نمیکنم. من اگر قدم اول رو بردارم تا جایی که قدمهام به اختیار خودم باشن تا به انتهای جاده نرسم متوقف نمیشم حتی اگر آتیش روی سرم بباره. و میدونم در این مورد بعد از برداشتن اولین قدم چه راه پرفشاری رو در پیش دارم. خدایا باور کن میخوام ولی سخته با اینهمه ماجرا که اطرافم تاب میخورن این یکی رو هم بهش اضافه کنم میدونی چی سرم میاد؟ الان از همه چی در میرم توی این شب دفتر اینو ببندم از فشار اونهمه شب و غیبت این راه فرار لجنمال کجا باید در برم؟ خدایا سخته آخه! وای! وای خداجان! وای خدا!
بیخیال. این لحظه حال روحیم بد نیست اما واقعا حس میکنم زمان مناسبی واسه تمرکز روی همچین چیزی نیست. آمادگیش رو واقعیتش جرأتش رو این لحظه در خودم نمیبینم. فعلا که لازم نیست به فکر خرید موارد لازمه باشم. هر زمان لازم شد خدا رو چه دیدی شاید تا اون زمان چسبهای روانم سفتتر شدن و نسبت به این زمانم قویتر شدم و تونستم از پسش بربیام. میشم قطعا میشم. تا ابد که روانم این مدلی باند پیچ و آتل پیچ و چسبی نمیمونه. من بدتر از این روزها رو دیدم. اگر از اونها رد شدم از این یکی هم رد میشم. خصوصا اینکه خودمونیم خدایی این زمان به شدت فراتر از انتظار خودم عمل کردم خیال میکردم این روزها اوضاع باید خیلی ویران باشه اما واقعا نیست و جدی غافلگیر شدم از خودم خخخخ. بسه خسته شدم از بس چرت و پرت گفتم بذار بزنم شبکه مثبت.
آخجون عاقبت سوپر لیام رو تا آخر رفتم و زدم اکس وان رو ترکوندم. یوهو کلی تقلب و امتیاز بهم داد دیروز غول3مرحله ی اول رو بهم داد بزنمشون امروز هم گفت هر مرحله از بازی رو دلت خواست بردار بازی کن من کشتی فضاییش رو دوباره بازی کردم ولی مرحله آخرش رو نرفتم آخه این غولش خخخ وقتی نابود میشه ناله میکنه دفعه پیش که نابودش کردم دلم سوخت واسش خخخخخخخ آخه حمله نکرده بود بهم من تعقیبش کردم و زدمش حس بدی بهم داد کاش اون حمله میکرد شاید هم من سرعتم زیادی زیاد بود و اگر متوقف میشدم حمله میکرد ولی این…
این مزخرفات چیچیه امروز میگم؟ یعنی به خاطر هفته تاریکه که اینطوری سوپر بوق شدم؟
برم آخرین پرواز29رو بنویسم! وای خدا نه! برم ماکارونی بپزم! وای ول کن مادرم دوباره نظم فریزر رو به هم ریخته باید کلی دنبال گوشت بگردم. با این وضعیتم یه قهوه فوری تلخ خوردم سردرد نمیشم آیا؟ بیخیال خوردم رفت سردرد هم نمیدونم میشم یا نه ولی این ممنوعه های لعنتی واسه چی اینهمه جذابن من در حالت عادی قهوه دوست دارم ولی این مدلی بد نمیخوامش واسه چی درست زمانی که نباید طرفش برم این مدلی ناجور قهوه میخوام آخه الان توی این وضعیت وقت قهوه خوردنه؟ خب مشکلی نیست یه دونه خوردم مشکل اصلی اینجاست که بازم میخوام! خخخخخخ بله دقیقا غرض اینکه من باز قهوه میخوام خخخخخخ. بیخیال حلش میکنم ولی فعلا یه چی دیگه میخوام برم اول اینو حل کنم شاید یهخورده کنترل مخ نداشته و زبون گیج و دست همه چی نویسم موقتا ری استارت بشن. بسه باید برم. ساعت8و47دقیقه. تا بعد.
دستهها