دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گاهی دلتنگ میشم.

3شنبه ظهر.
کتاب میخونم. شوالیه و شاپرک. اولش نزدیک بود ولش کنم ولی الان دارم داخلش قدم میزنم. بدک نیست فقط گاهی خسته میشم که شاید به خاطر حس و حالم باشه.
امروز هنوز داستان انگلیسی صوتی گوش نکردم بعد از ظهر چندتا گوش میدم. دیشبی یعنی دیروزی رو محتواش رو فهمیدم ولی تمام جمله های داخلش رو نه. شاید حواسم جمع نبود شاید هم لغتهای ناشناس یا فراموش شده زیاد داشت. باید بیشتر تمرین کنم.
حال جسمم از دیروز2درجه بهتره اما همچنان یه طرف ولو میشم و آخ آخم درمیاد. گندش بزنن این واقعا نکبت مزخرفیه که باید خدا رو بابتش شکر کنم چون میگن اگر نبود من به دردسر میخوردم. من که بلد نیستم علاقه ای هم ندارم که سردربیارم علم میگه.
مادرم هرچی از اینستا گرام و اینترنت میخونه باورش میشه و در حال حاضر این یکی از مشکلاتمه چون تقریبا نیم ساعت پیش نمیدونم از کدوم جهنم اینترنتی ای خونده امشب آمریکا میخواد به ایران حمله کنه و یه سری توصیه های نفله هم زیر هشدارش نوشته بود ازونایی که میگه نمیدونم دارو و آب و ازینا داشته باشید و به فلان جاها نزدیک نشید و توی خونه بمونید و از این چیزها و خلاصه الان دلواپسه و منتظر که امشب آمریکا بیاد بهمون بمب و موشک بزنه هرچی هم بهش میگم بابا این آشغالها رو نخون اگر هم میخونی باور نکن به من گوش نمیده.
اینجا هوا عجیب گردشیه و من عجیب دلم عشق و حال میخواد. البته از ولو شدن و بازی کردن و کتاب خوندن بدجوری عشق میکنم ولی یه مدل عشق و حال دیگه هم دلم میخواد ازونا که میزنیم بیرون و حسابی خوش میگذره. عادل گفت بیا کتابخونه ولی نرفتم. حال جسمم اونقدرها مثبت نبود که بلند شم یه دوش بگیرم و بزنم بیرون به هوای کتابخونه.
امیدوارم قهوه ساز ناجنسم امروز از به قول کوکو و رفقاش ترمیمگاه و به قول خودمون تعمیرگاه برگرده. بدجوری روی میز گوشه اتاق جاش رو خالی حس میکنم. باید یهخورده اینجا رو جابجا کنم بلکه جا یهخورده باز بشه تا موقع قهوه درست کردن اینهمه بلا سرم نیاد و بتونم بیشتر قهوه اصل نه قهوه فوری داشته باشم. وای خدا دلم تفریح میخواد مثلا اینکه بشه برم یه چیزی بخرم. یه چیزی مثل چی؟ اون قوطیهای گرون و پرضرر؟ نه به درد نمیخوره. یه پاد جدید؟ نه خوشم نمیاد درضمن مگه همین یکی که الان دارم چیشه خیلی هم خوبه. به هوای جوونتریهام یه باربی؟ یه عروسک گنده؟ یه شیشه عطر ازونا که مدتهاست دنبالوشونم؟ یه بسته خوراکی مثلا یه ساندویچ حجیم؟ یه ست کامل شمع عطری؟ هیچ کدومشون بهم لبخند نمیدن اینها رو نمیخوام. پس چی؟ یه چیزی از برقیجات. یه چیزی که توی این فضای کوچولو یهخورده اوضاع رو با حالتر کنه. خب چی؟ قهوه ساز؟ مال خودم هنوز بهش امیدوارم قهوه ساز جدید نمیخوام دلم میخواد رفیق خودم برگرده. رفیقی که شاید قد باقی قهوه سازهای خیلیهای دیگه مجهز نیست اما من دوستش دارم. یه حس قشنگی توی سادگیش هست که جذبم میکنه. دیگه چی؟ یه چاییساز که به جای پارچ بشه از شیرش آب گرفت مثل یه کتری؟ چاییساز خودم هنوز سالمه دلیلی نمیبینم همراهیش رو بدون هیچ بهانه ای با یه مدل بالاتر یا متفاوت عوض کنم. یه یخچال کوچولو ولی آب سردکن دار؟ یخچال خودم آب سردکن نداره ولی هنوز بیداره واسه چی باید عوضش کنم تازه اگر هم میشد پولش رو الان نداشتم. خب پس چی؟ نمیدونم مثلا یه میز جدید که استاندارد این گوشه از اتاقم باشه و بتونم فلاسک روی میز آرایشم رو کنار باقی رفقا جا بدم. یعنی الان میشد من یه میز بخرم لبخند میزدم؟ نمیدونم. به نظرم شاید.
ادای قهرمانها رو درنمیارم. فرشته و پیغمبر معصوم هم نیستم. من خودمم. فقط پریسا. یه پریسای خاکی که شبیه همه آدمها ضعفهایی داره که بخشی از موجودیتش هستن. گاهی دلتنگ میشم. به نظرم همه میشن. اعتراف بهش ایرادی نداره. گاهی دلم تنگ میشه و واسه خلاصی از دستش به فرعیهای کمخطر در میرم. مثلا به تصور بیرون زدن از خونه و یه گردش بی هدف. یا خرید یه چیزی که مشغولش بشم. یا تصور تهیه مواردی که در حالت عادی غیبتشون واقعا مشکلساز نیست. گاهی دلتنگ میشم. شبیه تمام اونهایی که هنوز توی قفسه سینشون چیزی بیشتر از اون مشت گوشتی در حال تپیدنه. در و تخته به هم نمیکوبم. گریه زاری هم نمیکنم. عربده و فحش هم در کار نیست. حتی آه هم نمیکشم. فقط گاهی دلتنگ میشم. اونقدر بی صدا که شاید حتی خدا هم نشنوه. بی حرف، بی توقع، بی گریه، بی آه، بی انتظار هیچ فردایی، گاهی دلتنگ میشم.
گاهی عجیب، عمیق، تلخ، دلتنگ میشم. چیزیم نیست. چیزی نمیگم. چیزی نمیخوام. فقط، گاهی دلتنگ میشم.
ساعت12و14دقیقه ظهر3شنبه9تیرماه1405.
تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *